
سن: حدود ۵۰ سال ⏳
جایگاه در سازمان: رئیس کل سازمان مقاومت
وضعیت تاهل: هرگز ازدواج نکرده (تمام زندگیاش را وقف سازمان و یک عهدِ قدیمی کرده است).
رابطه خانوادگی: صمیمیترین دوستِ لرد آنر (پدر مرحوم مانستر).
چهره: برعکس دنیای خشنِ جاسوسها، جانسون چهرهای نرم، آرام و موقر دارد. خطوط پیشانیاش نشان از غمی کهنه دارد، اما چشمانش همیشه با نوعی مهربانیِ غمانگیز به مانستر خیره میشود. 👁️
پوشش: بسیار شکیل و شیکپوش. او همیشه کتوشلوارهای دستدوزِ اتوکشیده و تمیز به تن دارد. کفشهای چرمی واکسخورده و ساعت جیبی قدیمی که یادگار دوران جوانیاش است. این شیکپوشی، نقابِ او برای پنهان کردنِ آشفتگیِ درونیاش است. 👔👞
لحن صحبت: شمردهشمرده، فروتن و بسیار مودبانه. او هرگز صدایش را بالا نمیبرد و همیشه با وقار صحبت میکند.( گرچه گاهی برای محافظت از عزیزانش این اصل را زیر پا میگذارد)
بسیار مهربان و فروتن: او تشنه قدرت نیست. اگر به جایگاه رئیس کل رسیده، فقط برای این بوده که دستش برای پیدا کردن قاتل آنر باز باشد.
سنگ صبور مخفی: او سنگینیِ رازهایی را به دوش میکشد که هر کدامشان برای نابود کردن یک مرد کافی است. با این حال، همیشه ترجیح میدهد خودش رنج بکشد تا دیگران. 🌧️
عذاب وجدان مداوم: کابوسهای او همیشه بوی «کلروفرم» میدهند. او خودش را مقصر مرگ دوستش میداند چون در لحظه سرنوشتساز، بیهوش روی زمین افتاده بود.
زمانی که مادر مانستر او را بار دار بود و لرد آنر در مأموریت به سر میبرد، نظامیان به خانه آنها حمله کردند. این جانسون بود که جانش را به خطر انداخت و آنها را از آن مهلکه نجات داد. مانستر هرگز این حقیقت را نمیداند و فکر میکند جانسون فقط یک دوستِ خانوادگی معمولی بوده است. 👶🤰
در آن مأموریت تلخ و کذایی، جانسون به همراه آنر و پائول وارد عمارت شدند. اما پیش از آنکه بتواند واکنشی نشان دهد، شخصی از پشت سر او را با دستمالی آغشته به داروی بیهوشی (کلروفرم) بیهوش کرد. وقتی بیدار شد، جهان روی سرش خراب شد:
جسد بیجان آنر در کنارش افتاده بود. 🩸☠️
اثری از سرگرد پائول نبود (که بعداً مشخص شد به دشمن پیوسته است).
او این بیهوش شدن را از همه پنهان کرد؛ زیرا اگر بقیه میفهمیدند او در زمان مرگ دوستش بیهوش بوده، هرگز نمیتوانست به صندلی ریاست برسد و پرونده قتل آنر را شخصاً پیگیری کند.
با مرگ ناگهانی وینکلی، همهچیز به هم ریخت. جانسون فهمید که اگر پرونده مأموریت قدیمی برملا شود، راز بی هوشی او و فراتر از آن، نقشهای که برای محافظت از مانستر دارد لو میرود. با این حال هنگامی که خبر دیده شدن پرونده در دادگاه به گوشش رسید برای اینکه مانستر با بالادستی درگیر نشود، از مظنون اصلی حمایت کرد، هافمن!
دستان پدرانه: مانستر در نوجوانی، بعد از مرگ پدرش، هرگز به زبان نیاورد؛ اما در عمق ناخودآگاهش حس میکرد دستهای جانسون، تنها دستهایی هستند که گرمای دستان پدرش را دارند. 🤝
خط قرمز ناخودآگاه: با اینکه مانستر به عنوان یک جاسوس شکاک گاهی به جانسون ظنین میشود، اما مانستر هرگز نمیتوانست نام جانسون را در ذهنش کنار واژهی خائن قرار دهد. یک پیوند عمیقِ روحی و غریزی بین این دو وجود دارد که مانستر هنوز دلیلش را نمیداند.
این پست را با یکی از جملات داستایفسکی تمام میکنیم:
«هیچ چیز در این جهان دشوارتر از گفتن حقیقت نیست.»
بله، بعضی مردان اما سالها با حقیقت زندگی میکنند؛ بیآنکه جرئت گفتنش را داشته باشند.
فصل های منتشر شده از «ما می توانیم»:
ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مه
ما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله ها
ما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوخته
ما میتوانیم، قسمت چهارم:شمارش معکوس در تالار سایهها
ما میتوانیم، قسمت پنجم: در رگهای تاریکی
ما میتوانیم، قسمت ششم:سه ضربه برای نجات
ما میتوانیم، قسمت هفتم:خواهران
💖 حمایت شما موجب دلگرمی من است 💖