
آخرین روزهای ۹۷ بود که اولین داغ ماتم بر جانمان نشست...
همان روزها که غرق در لذت های بی امان و کف زدن های بی هوا و خنده های گاه و بی گاه بودیم، همان زمان که با سرمستی هرچه تمام تر زمزمه میکردیم...
غروبا که میشه روشن چراغا....
میان از مدرسه خونه کلاغا...
یاد حرفای اون روزت میفتم...
به من گفتی به جون ودل شنفتم...
گویی ما را عهدی بود با شادی که شادی آن ما باشد....
نمیدانم چه شد که میان قهقههها و همهمه ها و خنده های سر به فلک کشیدیمان که منتظر بهار با شکوفه ها و جوانه هایش بودیم چون برهم زدن چشم،گردبادی از راه رسید و شکوفه جوانمان محمود را با خود برد...
بهارما، جوان پرپرشدمان شد که فقط یاد لبخند او گل های وجودمان را می رویاند و جای گلخند بر لب، اشک از دیده گریان مان رفت...
اندوه مهمان ناخوانده نهان خانه دلمان شد...
از آن به بعد به هر فصلی غمی...
هر صفحه ای انبوهِ اندوهی...
مانند آن مرداب غمگینی شدیم که دیکر گل نیلوفر نداشت...از تنگی دلی داغ ها، جای نفسی نبود...
در انتظار نوش دارویی، شرابی، شیونی، شعری و شوری بودیم که دل ماتم زده مان را التیام بخشد... خوب می دانستیم دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده، تمام می شود و بهار می آید که با دل خونین، لب خندان بیاورد همچو جام که تا یک دم بیاساییم ز دنیا و شور و شرش. می خواستیم کام بگیریم ازین جهان خراب...
در پیاله دلمان نمیدانم چه ریختن که باز کبوتر غم بر هره ی پنچره ی دلمان کز کرد... چنان با جان ما غم درآمیخت که پنداری او از عالم ما را خواهد ما از عالم او را... گویی خون ما بر غم حلال و خون غم بر ما حلال شد...
همان قدر بعید همان قدر ممکن در این دنیای پیچیده مردی که ساده می خندید، ساده می گریید، قشنگ ترین چهره اش لبخند همیشگی اش بود که آسمان دنیایمان را آبی تر می کرد... همانقدر آرام و ساده بدون هیچ آسیبی به ما برای همیشه ترکمان کرد و جای خالی اش را بر دلمان گذاشت، قصه ای که هرگز دیگر آغاز نشد...
حسن دایی عزیزمان رفت...
تو آن آزارشیرینی که دلخواهست تکرارت...
جدایی زهر خود را اندک اندک ظاهر کرد...ما ماندیم و یک خروار خاطره برباد رفته...خاطره هایی که گاه و بی گاه می آیند و کنارمان می نشینند و می خندانند و می گریانند اما پیر نمی شوند...
و ما همچون شناگری شدیم که تنها اجازه دارد در خیال غرق شود، ما رو جز خیال عزیزان از دست رفته مان خیالی نبود...
آمدند و آرزویی شدند بر روی دل و رفتند...
ای بر پدرت دنیا آهسته چه ها کردی....
کاش دردهایمان جامه بودند تا ز تن درآوریم... چامه و چکامه بوند تا به رشته سخت درآوریم... شعر بودند تا زنای جان برآوریم...
این تن خسته ز غم تا به لبش راهی نیست...
فازو۹۸/۱۱/۲۷