هرزگاهی مانند بنایی که به وقت سیگار
دقایقی دست از کار می کشد و چند قدمی به عقب می رود
و نگاهی به دیواری که بالا کشیده می اندازد
چند قدمی به عقب می روم
به سر تا پای زندگیم نگاهی می اندازم
با بوم نقاشی نامتقارنی مواجه می شوم
که هر تلاشی برای یک منظره زیبا را
به بیهودگی ، ها کردن دستان لخت م در زمستان
می کشاند
هر بار که قلموی دلدادگی در دست می گیرم
و یک تنه به لشکر رنگ ها میزنم
گویی که رنگ ها در من چرک مرده میشوند
طراوت خود را می بازند
و به هر نقشی رنگ میزنم :
آسمان
درختان
رودها
تن به کبودی می سپارد
آری آبادی من کبود است
آبادی من ......
ناکجا آباد
۲۷ فروردین 1405
ساعت ۱۲ بامداد

آری