
از خانه بیرون آمدم پیاده تا انتهای خیابان سرسبز رفتم هوای بهار بوی خیسی آسفالت و شکوفه های نوبرانه میداد در انتهای خیابان پارکی بود که در آن ساعت روز انگار از سکنه خالی شده بود یا شاید هم آدم ها بودند و من آن ها را نمیدیدم چون موسیقی در گوشم پلی شده بود و دیوارهای خیالم را دور خودم کشیده بودم روی نیمکتی نشستم خیره شدم به درخت ها و ناگهان همان وسوسه همیشگی سراغم آمد که اگر این پارک مال من بود چه فرقی میکرد خنده ام گرفت جوابش برای من درون گرا ساده بود اگر مالک اینجا بودم احتمالاً درهایش را به روی تمام جهان میبستم نه برای اینکه تماشاچی درخت ها باشم فقط برای اینکه مطمئن شوم هیچ غریبه ای با صدای بلند خنده اش با قدم هایش یا با حضور ناخواسته اش حباب فکری مرا نمیترکاند مالکیت برای من فرم دیگری از تنهایی بود مثل همان تاکسی؛همیشه ترجیح میدهم مسافر تاکسی باشم تا راننده ماشین شخصی اما شرطش این است که راننده سکوت کند که موسیقی توی هندزفری ام؛تنها صدای حاکم بر جهان من باشد آن وقت است که حس میکنم مالک آن چند دقیقه عبورم من عاشق دریایم اما نه وقتی که ساحل اش تبدیل میشود به بازار شام؛عاشق پارکم اما نه وقتی که شب هنگام پارک تبدیل به میدان بازی شلوغی میشود من همیشه دنبال ساعت طلایی خودم هستم همان دو بعدظهر وسط هفته وقتی که دنیا در تب کار و هیاهوست و من تنها مالک آن تکه از زمینم اما بعد وقتی به درخت های پارک نگاه کردم فکر کردم چه تناقض مسخره ای است من برای اینکه خودم باشم و خودم دلم میخواهد همه چیز را بخرم و قفل بزنم میخواهم دیوارهای ذهنم را با دیوارهای سیمانی دور پارک یکی کنم شاید هم این حس مالکیت که پدر آدم را درمی آورد همین باشد ترس از اینکه دیگران کیفیت لحظه ما را خراب کنند ما فکر میکنیم اگر همه چیز مال ما باشد امنیت داریم اما حقیقت این است که ما مسافریم مسافری که دلش میخواهد قبل از اینکه بلیت برگشتش را بگیرند یک بار در تمام دنیا بدون حضور مزاحم قدم بزند نیمکت پارک را ترک کردم دیگر به این فکر نمیکردم که اگر مالک این درخت ها بودم چه دیواری دورشان میکشیدم چنگ زدن به مالکیت خود رنج است انقباضی در روح که اجازه نمیدهد زندگی جریان یابد شاید حقیقت این است که اگر بتوانی این توهم را کنار بگذاری که جهان باید حیاط خانه تو باشد آن وقت بازی عوض میشود اگر بپذیری آن کس که در ساحل ایستاده نه مزاحم است و نه رقیب بلکه فقط مسافری است مثل تو که در این ساحل بی صاحب قدم میزند آن وقت تو در آن لحظه مالک بی مالکیتی جهانی میشوی که همه در آن مستاجرند وقتی دست از تعلق برداری رنج تعلق هم ناپدید میشود زندگی جاری میشود دیگر مهم نیست در کجای طبقات این سیستم ساختگی ایستاده ای وقتی طعم رهایی را بچشی حس لذت جاری؛ به جای داشتن؛ جایگزین بودن میشود یادم افتاد سال ها پیش از پدرم پرسیدم جنگل چه شکلی است لبخندی زد و گفت مثل همین پارک سر کوچه آن روزها در جوانی به سادگی کلامش خندیدم فکر میکردم دنیا باید فراتر از این ها باشد فکر میکردم جنگل باید چیزی بیش از درخت های تکراری پارک باشد اما حالا میفهمم زندگی همان گاز اولی است که به سیب میزنی همان طعم ناب تجربه نخستین تمام گازهای بعدی تمام سیب های بعدی تمام جنگل های دوردست و تمام مالکیت هایی که برای خودمان سند میزنیم فقط تکرار همان تجربه نخستین است ما برای داشتن سیب بیشتر میجنگیم بی آنکه بفهمیم طعم حقیقت همان یک بار چشیدن خالص بود حالا میفهمم که برای لذت بردن از جهان لازم نیست صاحب هیچ چیز باشی فقط باید بتوانی اولین گاز را به هر لحظه بزنی پیش از آنکه ذهن تحلیل گر آن را در قفس مالکیت حبس کند نیمکت را پشت سر گذاشتم پارک حالا نه مال من بود و نه مال کسی دیگر پارک فقط بود و من در این بی تعلق بودن برای اولین بار خودم را در جریان جاری هستی مسافر دیدم نه صاحب بار نه صاحب خانه فقط مسافری که از تماشای مسیر سرمست است
🖋️ دکتر رضا قویدل جستجوگر ذهن