ترجیح دادم مجنونِ قصه باشم،
اما تو در امان بمانی.
میدانستم چشمها دروغ نمیگویند،
اما نمیتوانستم تردید و شکی را که در وجودم میجوشید خاموش کنم.
تردیدم در دوست داشتنت،
و در این بود:
آیا من برای تو کافی بودم؟

نمیدانم تو هم دلتنگی
یا فقط این قلبِ بیمارِ من است
که کندتر از گذشته میزند…
عزیز من،
نمیخواستم با این رفتن
به احساسات پاک و صادقانهات آسیب بزنم.
نمیدانستم راهی بهتر از این
برای نجاتِ هر دویمان وجود دارد یا نه.
به خودم که آمدم،
دیدم با فکر کردن به کسی،
با دیدن پیامی یا نشانهای از تو،
تبسمی بیآلایش
بر لبانم مینشیند.
حالم با تو خوش بود؛
شاید وابسته شده بودم،
نمیدانم.
نمیتوانم نامش را عشق بگذارم،
برای من عشق
پاکتر و مقدستر
از حسی بود که به تو داشتم.
شاید دوستت داشتم…
نمیدانم نام این حسِ خوب چه بود،
اما احساسِ امروز من
بیشک دلتنگیست؛
برای خاطرات کوتاهمان،
برای آن دخترکِ خوشحالِ آن روزها،
و برای تو.
نمیتوانم فکر نکنم
که حالا در چه حالی،
چه میکنی،
و آیا همدمی را
که به خاطر من ترک کرده بودی
دود میکنی یا نه…
شب آخر تو گریه میکردی
و من
مات و مبهوت مانده بودم
که چه باید بکنم.
مرا ببخش، عزیز جان.
شاید حالا
تنها چیزی که در دلت نسبت به من ریشه دارد
نفرت باشد…
نمیدانم.
مراقب خودت باش
نارنجیِ کوچکِ من.
— خاکستریِ مایل به اندوه