دختر کوچلو را می گذارم کودکستان
نمی خواهم به خانه برگردم
هوای خانه سنگین است
کوچه پشتی کودکستان ، در ماشین می مانم
یک ساعت... دو ساعت... تا پایان وقت
جایی برای رفتن ندارم
برای خوش گذرانی که بیرون نماندم
دلم یک چهاردیواری امن می خواهد
سرم را به روی فرمان ماشین می گذارم ، گریه می کنم ، فریاد می کشم
خیلی وقت است از خانه پدری خبری نیست
زمانی که بابا و بعد از آن با فاصله کمی مامان به سفر آخرت رفتند ، وسایل خانه با یک دنیا خاطره بسته بندی و در انباری گذاشته شدند و کلید تحویل صاحب خانه شد
ما همیشه مستاجر بودیم و اساس خانه از زمانی که من به دنیا آمدم تغییر چندانی نکردند
دلم برای تخت فرفورژه قرمزم با آن لحاف سفید و گل های بزرگ صورتیش تنگ شده است
لحاف را به روی خودم بکشم ، خنکای بالش را احساس کنم و در سکوت فکر کنم و فکر کنم تا بخواب بروم و بعد با صدای مامان بیدار شوم که اسمم راصدا می زند و می گوید بیا چای...
دلم برای صدایش تنگ شده است
چقدر دلم برای صدایش تنگ شده.