ویرگول
ورودثبت نام
Hadigheh
Hadighehشاید نوشتن...
Hadigheh
Hadigheh
خواندن ۴ دقیقه·۱۸ روز پیش

حکومت هیولای زن قسمت چهارم

نوری که از در باز شده وارد می‌شد سایه یک دختر بر زانو افتاده را بر دیوار نمایان میکرد .

درحالی که دختر می‌لرزید ، مرد گام های بلندی به سمت او بر می‌داشت .

اضطراب ، ترس ، فشار ؛ احساساتی بود که دختر در درون خود داشت و از طرفی لذت تنها احساسی بود که مرد داشت به انگار که ترس دختر را حس کرده باشد.

با پاهای لرزان خود را به عقب می راند تاجایی که دیگر پشتش به دیوار برخورد کرده بود ، به آخر خط رسیده بود ، اما چه چیزی او را در این حد میترساند؟

با لب هایی لرزان سرش را بی درنگ به طرفین تکان میداد .

لبخند زنان رو به رویش قرار گرفت ، مردی با عینک مستطیلی شکل و موهای موجی ؛ در حالی که روپوش سفیدی بر تن داشت هم شد و از فک دختر گرفت : خوشحالم اینجایی بل ، به هر حال تو بهترین موش آزمایشگاهیمون بودی .

سرش را چرخاند و به سرنگی که در دست دیگرش داشت چشم دوخت : به هر حال می‌دونی که این به صلاح همه است.

شانه بالا انداخت : مطمئناً تو هم میتونی به یکی از هیولاهای ما تبدیل بشی .

با اتمام جمله ی آخر مرد ، بِل به ناگهان تنش لرزید ، دستش را مقابل دهانش قرار داد و عوق میزد .

مرد لب پایینی اش را با زبانش تر کرده و قلنجک گردنش را شکست : بازی بشه بل

همانند ببری گرسنه بدون درنگ به سمت دختر حمله ور شد . چشمان سبزش می‌درخشید هنگامی که دختر از ترس می‌لرزید و جیغ میکشید .

بازوی دختر را در چنگ گرفته و رها نمی‌کرد و تقلا های دختر فایده ای نداشت ، چرا که حال سوزن سرنگ به پوست سفیدش نفوذ کرده بود .

به چهره مرد نگاه کرد .

چشمان سبزش همانند ستاره های در شب می درخشیدند ، آیا او انقدر دیوانه وار از خشونت لذت میبرد؟!

سرنگ را بیرون کشید و این هماهنگ بود با افتادن آن دختر بر زمین .

با دستانش خود را به آغوش میکشید . محلولی که وارد بدنش شده بود را در تک به تک استخوان هایش حس میکرد .

مرد عینکش را به عقب راند : این آخرین آزمایشه موش کوچولو .

درحالی که ارزش تنش بیشتر و بیشتر میشد چشمانش را به سمت مرد سوق داد و با بی احساسی کامل گفت : ازت متنفرم آلبرت .

آلبرت نیشش باز شد : تو بعد این آزمایش توان حرف زدن داری؟؟ الحق که انتخاب رئیسی .

دستانش به رنگ سرخ درآمده بودند و چشمانش که وحشتناک برمیگشت و در آخر سفید شد.

آلبرت در هوا پرید و دست میزد : داره کار می‌کنه ، داره کار می‌کنه .

بدنی که در خود پیچیده بود حال با صدایی همچون شکسته شدن چوبی خشک از هم باز میشدند .

در برابر چشمان ناباور آلبرت با دست و پای شکسته‌ در در هوا معلق شد و سپس محکم بر زمین افتاد .

آلبرت دست از خوشحالی برداشت و لبخندش را جمع کرد : آه ، فکر کنم کار نکرد باید بگم بیان و جسدش رو جمع کنن.

روی برگرداند تا برود اما دری که ناگهانی بسته شد او را در جایش میخکوب کرد .

اینبار کسی که ترسیده بود خود آلبرت بود نه بِل .

نفس در سینه حبس کرده و ۱۸۰ درجه ، به سمت دختر ، چرخید .

چیزی پشتش نبود ، بخش ترسناک ماجرا جمله ای بود که از هر سو می‌شنید : دیگه وقت مرگت فرا رسیده آلبرت ، الان دیگر تو باید در تاریکی حبس بشی .

از هر گوشه ی اتاق تاریکی به سمتش همانند دودی نزدیک می‌شد و اورا محاصره کرده بود . در میان آن تاریکی زنان بی چهره ای بود که پیژامه سفید بر تن داشتند .

جا خورد ، چرا که آن پیژامه ها متعلق به موسسه خودشان بود .

به دور خودش می چرخید و صدا بازی دیگر به گوش آلبرت می‌رسید : اگر میخوای زنده بمونی به عقب نگاه کن .

آلبرت با عرق سردی که از پیشانی اش جاری می‌شد چشمانش را فشرد ، آب دهانش را قورت داد و به عقب برگشت .

و با دیدن بِل که رو به رویش با چشمانی سفید می‌خندید برزمین افتاد : هِــ . . . هی خواهش میکنم . . . بس کن ، من رو ببخش .

حال بازی به نفع با بود . آلبرت خود را می‌کشید و دختر به او نزدیک تر میشد . اما این دور شدن های آلبرت عاقبت خوشی را برایش رقم نزد ، بخصوص هنگامی که در تاریکی و در میان زنان محو شد و تنها صدای فریاد ها و درخواست کمک هایش شنیده می‌شد .

چندی نگذشت که قلب تپنده ای از میان تاریکی پرتاب شد و رو به رویش قرار گرفت .

شانه بالا انداخت

دخترمردقلبهیولانفرین
۳
۰
Hadigheh
Hadigheh
شاید نوشتن...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید