آروم زیر لب، به مادرم که داشت میرفت بازار گفتم.
مطمئن نبودم شنیده باشه. اما شنیده بود.
با این حال یادش رفت. بدون خودکار برگشت. بهش گفتم که مهم نیست بعدا میخرم.
آروم نگرفت. غصه خورد.
خودکارم امروز صبح تموم شد. بدون خودکار موندم.
مادرم ظهر رفت خونه خالهم. تازه برگشت.
خودکار به دست.
خودکار رو ازش گرفتم. قبل از شنیدن داستان، نگاه انداختم به برچسبش: سلنا آبی 1.0
هفتدهم نبود. کاش هفتدهم بود.
خجالت کشیدم.
کاش به فکرم نیومده بود.
تعریف کرد: "به خالهت میگفتم که حیدر خودکار خواسته بود دیروز، ولی یادم رفت بخرم براش.
اونم شروع کرد به گشتن. اصرار کردم نمیخواد بیخیال.
گوش نداد. وقتی خودکار رو داد دیدم نوکش پهنه. منم خجالت کشیدم بهش بگم، حیدر با نوکِ پهن نمینویسه"
حرفش که تموم شد، لبخند زدم:
"مهم نیست.
محبت رو ببین که هست. نه ظرافت نوک رو که نیست."
دروغ گفتم.
خواستم آدم خوبی باشم. بهتر از مادرم.
نبودم. اما مهم نبود.
این بار در دلم هم خجالت نکشیدم.
از این نقش بازی کردن، راضیام.
