پول زیادی برام نمونده بود.
در حد خرید چند بسته A4 و یک کیلو کاغذ کاهی.
خودکار رو مادرم خریده بود و تنها کاغذ مونده بود که خودم باید میگرفتم
دم رفتن، مادرم یک دویستی گذاشت کف دستم.
چشام برق زد؛ پولم تقریبا دوبرابر شده بود.
حالا چهارصد و پنجاه داشتم.
با خودم گفتم: یک کتاب هم یک کتابه، حتما چیزی پیدا میشه که با این پول بشه خرید.
امیدوارانه رفتم شهر کتاب؛ طبقه دوم.
مستقیم پیچیدم به قفسه کتابهای انگلیسی.
اونجا را از تابستون پیش، به خوبی به یاد میآوردم.
اون زمان، بیشتر کتابهای آموزش زبان بودن و چند کتابِ داستانِ باریک. بازنویسی قصه های قدیمی.
اینبار اما، باورکردنی نبود
یک قفسه نیم متری از کتابهای داستانی.
عنوانهای جدید!
از سپید دندانِ جک لندن، تا جین ایر و تام سایر.
حریصانه به همهشون نگاه کردم.
آخر سر اما، این جورج اورول و کافکا بود که تسلیمشون شدم.
در حالی که دعادعا میکردم پولم برسه، اول "قلعه حیوانات" رو دادم به فروشنده و بعد "نامه به پدر" رو.
گفت سیصد و بیست.
باورم نمیشد. دوتا کتاب خریده بودم و هنوز پولم تمام نشده بود.
به سرعت برگشتم بالا تا این خرده پول باقی مانده رو هم تموم کنم.
چشم چرخوندم و نگاهم افتاد به کتابی از برنارد شاو.
برنارد رو از قبل نمیشناختم.
فقط آوازهاش به گوشم خورده بود.
نگاهی کردم به اسم کتاب: "Arms and The Man "
بازوان و مرد؟
مطمئن نبودم اسم کتاب عجیبه یا من اشتباهی ترجمه میکردم.
اون لحظه برام مهم نبود. فقط باید کتابُ میخریدم.
یه بسته 50 تایی کاغذ هم بردم. به حساب بابا.
دوست نداشتم ولی چارهای هم نبود.
خوشحال، سرمست از اینکه با قصد کاغذ خریدن اومده بودم و حالا با سه تا کتاب و یک بسته کاغذ -که همگی مال خودم بودن و امانت نبودن که قرار باشه پسشون بدم- خودم رو رسوندم به پارک. یه نیمکت.
نشستم و کتابها رو گرفتم دستم.
طولی نکشید اما که خوشحالیام دود هوا شد.
پشت جلد کتابِ شاو،
-که هولهولکی خریده بودم-
متنی بود -که هرچند
همه کلماتش رو نفهمیدم- ولی دستگیرم شد که این یه کتاب داستانی نیست.
و این طور برداشت کردم که شرح قوانین یه جور بازی هست که نویسنده ابداع کرده. چون تو متن play نوشته بود.
خیلی تو ذوقم خورد. حس کردم پولم تلف شده. و باخته بودم.
با این حال دلم رو خوش کردم به اون دو کتاب دیگه.
گفتم اشکال نداره، طوری سرلج هم شده کلمه به کلمهاش رو میخونم و یاد میگیرم، که پولش دربیاد و دلم نسوزه.
کتابا رو بستم و راه افتادم تو خیابون.
به سمتی که قرار بود، رفیقم رو ببینم.
قرار گذاشته بودیم قبلش.
وقتی رسید کتابا رو نشونش دادم.
گفت پس چرا زبان اصلی؟
با غرور و تمسخر، سینه صاف کردم و گفتم چون I am FLUENT .
بعد خندیدم. اون هم خندید.
راه رفتیم و رسیدیم به امیری. دم "پاپیروس" ایستاد.
گفت "یادمه طبقه بالای اینجا هم کتاب انگلیسی داشت، میخوای ببینی؟!
چه میدیدم؟
سه چهار ردیف قفسه، با کتاب های خوشرنگ و بزرگ.
هم خوشحال بودم؛ هم احساس میکردم چقدر تباه و ضایع، تا ده دقیقه قبل، سرمست بودم از نیم متر قفسهی شهر کتاب.
اون هم وقتی با ده دقیقه پیاده روی میشد اینجا رو دید.
زانو زده بودم رو زمین و کتابا رو جلد جلد میکشیدم بیرون.
دلم خوش بود که شهر کتاب تام سایر داشت؟ اینجا قمارباز داستایوفسکی رو تو دستام گرفته بودم!
با ده ها کتاب دیگه.
کلی هم ناداستان. مارک منسن اینا.
با حسرت دست کشیدم رو همه.
دلم نمیکشید ولی هرطور بود خداحافظی کردم با همه.
قول دادم که زود، خیلی زود برمیگردم دنبالشون.
اون شب گذشت.
صبح، کتابهام رو باز کردم. یکی بعد دیگری.
کتاب برنارد شاو، باز هم بهم رکب زد.
توضیح یک 'بازی' نبود.
نمایشنامه بود.
چیزی نبود که میخواستم ولی به هرحال از دستور بازی بهتر بود.
دل خوش کردم به قلعه حیوانات و نامهی کافکا.
داشتنشون، اونقدری برام ارزشمند بود که با همه این ضدحالها همچنان خوشحال باشم.
کِی فکرش رو میکردم که با این پولِ خوردی که داشتم بتونم این دوتا رو بخرم؟
قلعه حیوانات رو برداشتم. شروع کردم به ورق زدن.
برعکس جلد زیبا و خوش طرحش، مقدمه اش بد چاپ شده بود.
با یک فونت بدِ چشمآزار، که به سختی میتونستی بخونی.
نامهی کافکا هم همینطور.
جای جای کتاب، فونت پریده بود و اصلا خوب دیده نمیشد.
باید مداد میگرفتی دستت و خودت پررنگ میکردی.
کتابُ آوردم جلو تا بوش کنم و حداقل، از عطر کاغذ لذت ببرم که بوی عجیب و آشنایی، تو سرم پخش شد.
غریب بود و اولش نفهمیدم چرا اینقدر آشناست بعدش اما از غم سرم درد گرفت.
بو بوی ساندویچ بود. بوی فلافل.
نگو اومده بودن رو کاغذ کاهی، -که بیارزشتر و به دردنخورترش وجود نداره- کتابا رو چاپ کرده بودن که ارزون بمونه.
حالم داشت بهم میخورد.
حس کردم هیچوقت اینطوری تحقیر نشدم، و بیپولی هرگز اینطور بهم نخندیده.
خندهام گرفته بود.
تا چندروزِ قبل، فکر میکردم اگه امکانش بود چند کتاب خوب به زبون اصلی گیر بیارم؛ دیگه عیشم تکمیل تکمیله؛
میتونم کتاب خوندنُ اونطور که
میفهمم و دوست دارم، ادامه بدم.
اما الان، هرچند به ظاهر به خواستهام رسیده بودم، ولی بیشتر به شوخی تلخی میموند که قصد ریشخند و آزار داشت تا میلِ شادی بخشیدن.
