سر و صدا نکن!


دم آسانسور بودم. یارو تو راهرو ساختمون صدا زد گفت بیا. رفتم جلو گفت، دوست عزیز، یه چیزی میگم ناراحت نشو.

- من پیرمردم. مریضم. حالم خوب نیست. اعصابم خرابه.

با تعجب نگاهش کردم که یعنی خب؟

- اینقدر صدا نکن.

- کجا؟

- تو خونه ات؟

- کدوم خونه؟

- خودت می دونی. سر و صدا نکن

- من اصلا این ساختمون زندگی نمی کنم.

- اشکال نداره. بیا برو. ولی سر و صدا نکن.

- چه سر و صدایی؟

- شب با کفش راه نرو، بیدار میشم.

- کدوم واحد؟

- هر واحدی خودت می دونی.

- من اصلا اینجا زندگی نمی کنم. اومدم به دوستم سر بزنم.

- باشه. به دوستت بگو. خودت هم صبح داشتی می رفتی سر و صدا کردی.

- صبح من با شما ده بیست کیلومتر فاصله داشتم.

یهو شاکی شد محکم بازو را گرفت تو چشمهام نگاه کرد. یه پیرمرد سیاه پوست پیر بود که ژاکت قرمز تنش بود.

گفت تو صبح اینجا نبودی؟ گفتم نه. عصبانی شد.

- تو طبقه بالا واحد فلان نیستی؟

- گفتم که من خونه ام اینجا نیست. اومدم به دوستم سر بزنم اونم خونه اش اصلا این طبقه که میگی نیست.

ناامید شد.سرش را انداخت پایین گفت چرا پس من اینها را به تو میگم؟

راه افتادم برم. زیر لب شروع کرد حرف زدن. بعد یهو شاکی شد که با تو دارم حرف می زنم کجا میری؟ برگشتم گفتم بله! گفت تو چرا نگفتی واحد بالا سر من نیستی الکی وایستادی حرف زدی؟ زل زدم تو چشمهاش. یه چند ثانیه سکوت شد. گذاشت رفت.


پایان

هومن مزین