ساعت چهار بامداد چشمانم را گشودم؛
چشمانی که تازه به هم رسیده بود. شاید نیم ساعت، شاید هم کمی بیشتر خوابیده بودم؛ اما بعید میدانم بیش از یک ساعت از فکر و خیال و غصه، خواب به چشمانم آمده باشد. نگاهی به چهرهی معصوم کودکم انداختم؛ در خوابی عمیق فرو رفته بود و لبخندی آرام روی لبهایش نشسته بود.
از اتاق بیرون رفتم. وضو گرفتم و به نماز ایستادم. در رکعت آخر بودم که صدای زنگ گوشیات پیچید. وقت رفتن رسیده بود...
ساعت چهار و پانزده دقیقه؛
ثانیهها میدویدند، لحظهی فراغ نزدیک بود.
قرآن را بر سرت میگیرم. تو میگریی، من نیز...
با صدایی لرزان زمزمه میکنم:
«خدا پشت و پناهت...»
بوسهای بر قرآن میزنی و از آستانه میگذری...
کاسهی آبی آماده کردهام تا بدرقهی راهت کنم
اشکها امانم نمیدهند
خدایا، صبری عطا کن
بند کفشهایت را میبندی؛ نگاهت میکنم
کار دیگری از دستم برنمیآید
از روزی که خبر رفتنت را شنیدهام، روزگارم همین شده است؛
سیر تماشایت کنم
اما مگر این دلِ بیقرار سیر میشود؟
پلهها را یکییکی پایین میروی؛ انگار ذرهذرهی وجودم را با خود میبری. این بار فرق میکند
این فراغ، رنگ دیگری دارد؛
جنسش غمانگیزتر است.
از پنجرهی راهرو، گنبد طلایی امام رضا را میبینم؛ بهسختی پیداست، میان دود و مه و ساختمانهای سر به فلک کشیده
در دل میگویم: «داشتیم، آقاجان؟ این همه نذر و نیاز… این همه عجز و التماس… آخرش رفت.»
با صدای بسته شدن در ورودی ساختمان، به خود میآیم. به کوچه خیره میشوم؛ میبینم کیف دستی مشکیات را در ماشین همکارت میگذاری و به راه میافتی
کاسهی آب را از همان بالا پشت سرت میریزم
اشک میریزم و اشک میریزم و اشک میریزم..
.
