
نگو بیست روز، بگو چهارصد و هشتاد ساعت...
نگو بیست روز، بگو بیست و هشت هزار و هشتصد دقیقه...
نگو بیست روز، بگو یک میلیون و هفتصد و بیست و هشت ثانیه...
ثانیههایی که در سکوت اتاق، با چرخش عقربههای ثانیهشمار، چون ضربات پتکی بر سرم فرود میآیند.
نگو بیست روز بگو بیست مااااه شاید هم بیست ساال
نگو بیست روز بگو یک عمر؛ یک عمر که در آن با هر تپش قلبم، نام تو را تکرار میکنم.
اما همین «یک عمر» هم با فکر برگشتنت، قابل تحمل میشود.
چرا که میدانم این دوری، پایان قصه نیست، بلکه بخشی از آن است؛ بخش سخت قصهای که پایانش شیرین است...
به شیرینی آغوش تو...