
امروز برای اولین بار بعد از دوازده روز، وقتی از خواب بیدار شدم، حس خفگی همیشگی کمتر بود. انگار آسمان دلم کمی صاف شده بود. هشت روز دیگر دیدار میسر میشود و من با شمارش معکوس هشت روز باقیمانده لبخندی بر لب دارم. در مقابل آینه میایستم. خود را نظاره میکنم. بالاخره بعد از چند روز لبخند بر لبهایم جاری شد. شانه را برمیدارم و دسته دسته موهایم را شانه میزنم. درست مثل همان روزهایی که ساعت دو منتظر آمدنت بودم.
وقتی به این میاندیشم که برای آسایش من و مردم میهنم، سختی دوری و گرمای طاقت فرسای نزدیک به پنجاه درجه را به جان خریدهای، دلم قرص میشود و به وجودت افتخار میکنم.
اگرچه این شغل، تو را از من و فرزندانمان دور کرده، اما افتخار میکنم که تو در راه امنیت همه ایستادهای.
امروز با این افکار، نیرویی مضاعف در درونم احساس میکنم، تا به فرزندانم عشق بورزم.
من در این چند روز، صبوری را آموختم؛ راه رسیدن به آرامش...
یقین دارم که این دوری پلی است به سوی دیداری دوباره...