ویرگول
ورودثبت نام
Javadi
Javadiنویسنده آثار: کوچه‌های غربت، سکوت ساحل نام ادبی: رُز
Javadi
Javadi
خواندن ۱ دقیقه·۱۱ ساعت پیش

بغض بی‌صدا (۸)

هوای خانه، امروز بهتر از همیشه است. غبار دلتنگی از کنج کنج این خانه کنار رفته. چای داخل قوری، عطر و رنگ دیگری دارد؛ انگار برگ‌هایش همین امروز صبح، چیده شده. طعم نان و پنیر همیشگی هم لذت‌بخش‌تر است؛ هر لقمه‌اش حالا طعمِ شیرین یک انتظار پرثمر را می‌دهد.

این خانه و اهل خانه، با حضورت، دوباره زنده شده‌اند. گل‌های یخ و پتوس و قاشقی گوشه‌ی اتاق، امروز قبراق‌تر از همیشه، با برگ‌های سبز براق خود، قد علم کرده‌اند؛ انگار به استقبال تو آمده‌اند. بوی قرمه‌سبزی دل‌انگیز، فضای آشپزخانه را پُر کرده و گوجه و خیار سالاد شیرازی در کاسه، با رنگ‌های شادشان، گویی از فرط خوشحالی می‌خندند. امروز، خانه واقعاً بوی عشق می‌دهد...

لباس بر تن می‌کنم تا به استقبالت بیایم. فرزندانمان از من زودتر آماده شده‌اند و مشتاق‌ترند؛ شور و شوق دیدار در چشم‌های‌شان موج می‌زند. هنوز دو ساعت تا رسیدنت مانده، اما این دل بی‌قرار من دیگر طاقت ماندن ندارد. با پسران‌مان، کلید ماشین را برمی‌داریم و به راه می‌افتیم. در آفتاب داغ و سوزان این روز، سایه‌ای برای نشستن می‌جوییم و در انتظار رسیدنت، نفس‌ها را در سینه حبس می‌کنیم.

پس از دو ساعت طولانی و پر از دلهره، اتوبوس سفیدرنگی از دور به چشم می‌خورد. قلبم تند تند می‌زند؛ هر لحظه که اتوبوس نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود، شادی من بیشتر و بیشتر می‌شود. اتوبوس بالاخره می‌ایستد، درش باز می‌شود. رزمندگان، یکی یکی از پله‌ها پایین می‌آیند. نگاهم در میان چهره‌ها می‌چرخد، تا اینکه بالاخره صورت‌تو را می‌بینم. صورت آفتاب‌سوخته، با ریش بلندی که بر آن نشسته‌ است و کیفی به دست، به سمت ماشین می‌آیی!

دلم می‌خواهد همین‌جا، در همین لحظه، آغوشم را باز کنم و خودم را در وسعت مهربانی تو غرق کنم. تمام این بیست روز انتظار، در یک آن، در برابر چشمانم جان می‌گیرد و قصه‌های ناتمام زندگی‌ام پایان می‌یابد.

خانهانتظارعشقنویسندگی
۱
۰
Javadi
Javadi
نویسنده آثار: کوچه‌های غربت، سکوت ساحل نام ادبی: رُز
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید