
معینالدین، ارخالق زرشکی رنگ را بر تن کرد. در مقابل آینه ایستاد و کلاه نمدیاش را روی سر گذاشت. دستانش را با آب دهانش خیس کرده و بر سبیلهای کت و کلفتش کشید و آنها را تابی داد. لبخندی از سر رضایت بر چهرهاش نشست. به سمت ایوان رفت و نی قلیان را کنج لب گذاشت و شروع به کشیدن کرد.
همه جا برق میزد و همهی اهل خانه چشم انتظار جناب شاهزاده بودند، البته همه بجز خاتون بانو...
مسعود پسر خورشید ده بالا، هم یکی از خواستگارانش بود و خاتون هم عاشقانه او را دوست داشت. وقتی خبر خواستگاری شاهزاده به گوش مسعود رسید، تصمیم گرفت او هم همان شب به خواستگاری برود و خودش را ثابت کند.
کوبهی در به صدا درآمد، نوکر معینالدوله از اندرونی سریع خودش را به جلوی عمارت رساند. در را که گشود و چشمش به مسعود افتاد، لکنت زبانش تشدید یافت و انگار کلا زبان بند شد. هر چه معینالدوله داد میزد که به جناب شاهزاده بگو بفرمایین، راهنماییشان کن، اما نوکر بیچاره فقط میگفت: مممم... مسعود وارد شد و وقتی از کنار درختان عبور کرد و به حوض رسید تازه نوکر حرفش را کامل کرد و گفت: مسعود
معینالدوله همینطور که نی قلیان روی لبش بود، چشمانش را ریز کرد و با تعجب مسعود را نگریست. مسعود هم با کمال ادب و اعتماد به نفس قدم به قدم جلوتر میآمد. معین الدوله که از پررویی او حسابی کفری شده بود فریاد زد:
+ تو اینجا چه میکنی؟
- درود بر جناب معینالدوله! از برای امری خیر آمدهام.
زیر لب زمزمه کرد: پسرک پررو
+ امشب مهمان داریم، سرمان شلوغ است. باشد برای بعد...
- اتفاقا وقتش همین امشب است.
خاتون بانو که از کنج پنجره ایوان را نظاره میکرد، قند در دلش آب شد و سریع به اتاقک بالا رفت و رخت و لباسهایش را عوض کرد، سرمهای بر چشمانش کشید و با همان سرمه پیوند میان دو ابرویش را پررنگتر کرد. درست لحظهای که معینالدوله در حال دست به سر کردن مسعود بود، شاهزادهی قجری از راه رسید. نوکر فریاد زد: شاشاشاشاشاهزاده...
رقیبان مقابل هم نشسته بودند و به هم خیره شده بودند. نور چراغ نفت کم سو شد، نوکر معین چراغ نفتی پر شده را جایگزین قبلی کرد، بوی نفت سرتاسر اتاق را پر کرد. مسعود علمش را به رخ شاهزاده میکشید و بحث علمی را وسط کشیده بود. خورشید چادرش را لای دندانهایش گرفته بود، چهرهاش گلگون گشته بود و نگران عاقبت این بیکلهگی پسرش بود.
فروغالزمان که تا آن لحظه فقط تماشاگر بود و سکوت اختیار کرده بود زلفهای سفیدش را زیر چارقد پنهان کرد و گفت: مراسم قهوهی قجری! معینالدوله چشمانش درشتتر از معمول شد و از حرف مادرش تعجب کرد. فروغالزمان مجدد تکرار کرد تنها راه حل، مراسم قهوهی قجری است. اکنون انجام میدهیم ببینم خاتون قسمت کدام جوان میشود!
دانههای سرد عرق روی پیشانی شاهزادهی قجر نقش بسته بود و یکی یکی به هم میپیوستند و از گونهاش سر میخوردند. مسعود لبخندی زد و گفت. موافقم! خورشید دستش را محکم به صورتش کوبید و عجز و ناله کرد. شاهزاده من و منی کرد، معینالدوله گفت: این چه کاریست؟ نظر ما که مشخص است نیازی به این رسم و رسومات بیمنطق نیست. فروغالزمان در گوش پسرش زمزمه کرد:
+ به چشمان خاتون بنگر، دلش با شاهزاده نیست، آن یکی دلش را برده...
- خاتون جوان است و خام، من صلاحش را میخواهم
+ رنگ رخسار این را ببین! گمان میکنی یک شاهزادهی ترسو دخترت را خوشبخت خواهد کرد؟!
معینالدوله دستی بر سبیلهایش کشید و در فکر فرو رفت. مسعود اصرار داشت مراسم برگزار شود و هر بار اسم مراسم قهوهی قجری برده میشد تن و بدن شاهزاده به لرزه در میآمد. خاتون بانو چهار فنجان قهوه را در سینی قرار داد و وارد شد. ابتدا سینی را مقابل مسعود گرفت و او در کمال شجاعت فنجانی برداشت و سر کشید. سپس نوبت به شاهزاده رسید، مردد بود. انتخاب اشتباه ممکن بود باعث مرگش شود. با دستانی لرزان فنجانی را برداشت، همین که جرعهای نوشید، از حال رفت.
اطرافیان جیغ و داد میزدند و گریه و شیون به پا کرده بودند. فروغالزمان خندهای کرد و گفت: در هیچ کدام از فنجانها سم نریخته بودیم. خواستیم شجاعت داماد خاندانمان را بسنجیم که کاملا مشخص شد. کمی آب قند برای شاهزادهی جوان بیاورید، چه خوش گفتند قدیمیترها
که آدم ترسو هزار بار میمیرد.