
نُه روز از رفتنت میگذرد!
این نُه روز یاد گرفتم که چطور بدون تو...
شاید نصف روز به این سه نقطهی جملهی قبل فکر میکردم؛ اما هیچ چیز به ذهنم نرسید!
میخواستم بگویم، یاد گرفتم بدون تو با بچهها بازی کنم، دیدم اصلا از روزی که رفتی با بچهها بازی نکردم.
میخواستم بگویم یاد گرفتم که چطور بدون تو غذا بخورم، دیدم آن هم نه... بدون تو غذایی درست و حسابی از گلویم پایین نرفت. یعنی این بغض لعنتی نمیگذارد.
میخواستم بگویم یاد گرفتم که چطور بدون تو خوش بگذرانم، دیدم بدون تو اصلا مگر ثانیهها میگذرد؟! چه رسد به اینکه بخواهد خوش بگذرد.
بدون تو مگر لحظهها معنی دارند؟؟
بدون تو مگر زندگی جریان دارد؟؟
اصلا بدون تو مگر دم و بازدم اتفاق میافتد؟