
از پله های جلوی آپارتمانشان بالا رفت و بادیدن آسانسور خاموش آهی کشید چون طبق معمول برق قطع بود و ناچارا چهار طبقه را باید از پله ها بالا می رفت. عطر گل های مریمش در تمام راه پله پراکنده میشد. به گلها نگاهی کرد و به عشقش که به پاکی و سفیدی این گلهای مریم بود فکر کرد؛ یاد خاطره ای افتاد مربوط به دوران نامزدیشان، کلبه ای در ماسال اجاره کرده بودند و مریم زیر نور ملایم آفتاب دراز کشیده بود هوا عالی بود و ابرها تا پایین پایشان میرسید. نور ملایمی روی گردنش نشسته بود و او که در فاصله ی کمی داشت نگاهش میکرد با خود گفت، بی شک این نور از سمت دیگر گردنش مثل یک منشور رد میشود چون اورا زلال ترین و پاک ترین عشق دنیا میدانست.
با این افکار، قدم هایش سریعتر شد و خود را به جلوی در رساند.
کلید خانه را در کیف شانی اش جستجو کرد، دو کلید نقره ای از حلقه ای که به یک مثلث چوبی کوچک آویزان بود را لمس کرد. این مثلث چوبی و ساده را خیلی دوست داشت چون هدیه ای از برادرش بود، مثلثی که هر ضلعش یکی از رنگ های اصلی بود.
نمیدانست چرا اما از همان روز اول آن جا سویچی اورا به یاد خانه و خانواده می انداخت و بسیار دوستش داشت. گاهی به ضلع سوم فکر میکرد، اینکه اگر روزی بچه دار شوند مثلث زندگیشان تکمیل میشود.
تمام این افکار در کسری از ثانیه از ذهنش گذشت.
موهای فر و مشکی زیبایش را که تا شانه هایش میرسید با یک کش ساده پشت سرش جمع کرده بود را باز کرد و با دست آنها را مرتب کرد. خود را در آینه ی کوچکش نگاه کرد، خسته بود و کمی رنگ پریده. لبهایش را چندبار روی هم محکم مالید تا کمی رنگ به آنها بازگردد. کمی به مو و گردنش عطر اسپری کرد و با شوق کلید را در قفل در چرخاند.
احساس کرد صدایی از داخل خانه می آید. لبخندی شیطنت آمیز و پر مهر زد، با خودش لحظه ای فکر کرد که "ای نامرد بدون من داری سریال را نگاه میکنی؟! مچت را گرفتم!! پس وقتی من خانه نیستم اینگونه به عهدمان وفا میکنی!!!". آخر آنها عاشق فیلم دیدن با هم بودند و این سریال را با کلی وسواس انتخاب کرده و شب ها در آغوش هم آن را تماشا میکردند و قول داده بودند فیلم های مشترکشان را فقط و فقط باهم ببینند.
با لبخندی در را فشار داد که باز شود اما موفق نمیشد گویی در چند صد کیلو وزن داشت. سوز سرما و باد های شدید از لای در به صورتش میخورد. یک لحظه شک کرد که آیا خانه را اشتباهی آمده ام؟ اما کلید هنوز روی قفل در بود . با سختی و تلاش زیاد سعی کرد در را باز کند، فشار طوفان و باد و باران های پشت در کارش را سخت میکرد. صدای سهمگین طوفان او را آشفته کرده بود.بالاخره توانست از لای در خودش را به درون خانه بیندازد، و حیرت کرد، مات و مبهوت سرجایش خشک شد. مگر در این چند ساعت چه اتفاقی افتاده بود؟ دنیا خراب شده بود؟؟؟
کف خانه پر از آب بود و وسایل خانه روی آن شناور بودند. آب تا ساق پایش می رسید و جریان نسبتا شدیدی داشت که راه رفتن را سخت تر میکرد. ابرهای سیاه روی سرش می چرخیدند، باد و طوفان سیل آسا بود و صحنه ی بسیار وحشتناکی در برابر چشمانش بود.
با عقل جور در نمی آمد، صبح همه چیز مرتب بود و با بوسه ای بدرقه شده بود.
