
هوا بسیار گرم بود، شرجی هوا در ریه هایش می نشست و نفس کشیدن را سخت می کرد. آفتاب درحال غروب کردن بود و نصف آسمان سرخ شده بود اما از آتش_بادی* که از ظهر می وزید چیزی کم نشده بود.
از گلفروشی محبوبش که در محلشان بود چند شاخه گل مریم خرید.

چند بسته شکلات را هم سرراهش گرفت. پیراهن لیمویی حریرش در زیر نور سرخ خورشید جلوه ی بسیار زیبایی داشت. به کلوپ فیلم سر کوچه شان رسید ،داخل شد و زنگوله ی بالای در جیرینگ جیرینگ صدا کرد، پسرهای پشت پیشخوان سرشان را بالا آوردند و به گرمی با او سلام و احوال پرسی کردند. در هوای خنک مغازه نفس راحتی کشید و از گرمای هوا نالید؛ او مشتری ثابت و محبوب و دوست داشتنی آنجا بود. با لیوانی آب خنک از او پذیرایی کردند، حالش جا آمد. فلش را به پسر جوان پشت پیشخوان داد و درخواست فیلمی کرد و بعد از چند دقیقه کپی شد . فلشش را تحویل گرفت و پس از پرداخت هزینهخداحافظی کرد و آنجا را ترک نمود.