ویرگول
ورودثبت نام
Dast Andaz
Dast Andaz«دنباله‌‎روِ هرکسی نباش، ولی از هرکسی توانستی یاد بگیر!» آدرس سایت: dastandaz.com | ویراستی: Dast_andaz@ | ایمیل: mohsenijalal@yahoo.com
Dast Andaz
Dast Andaz
خواندن ۹ دقیقه·۸ روز پیش

اسب‌ها در مراسم ختم شرکت نمی‌کنند! (کمدی_تراژدی)

شتر خریدن دست‌انداز!

وقتی برای خرید شتر به ورامین رفته بودم، آقا موسی صاحب گله‌ی شترها گفت یک اسب نجیب هم دارم ارزان حساب می‌کنم ببر! گفتم اسب نجیبتان کجاست؟ موسی جواب داد آزاد است، سینه‌ی کوه و بیابان برای خودش می‌چرد. اگر بخواهی می‌روم پیدایش می‌کنم، یک جوری می‌آورمش! ترس برم داشت. با خودم گفتم معلوم نیست این اسب دست و پای چند نفرشان را شکانده و چند نفرشان را ضربه‌مغزی کرده که حالا می‌خواهد به من غالبش کند، خرید همین یک غول بیابانی، شتر حامله را می‌گویم، برای هفت پشتم بس است. همین شتر چون به شیوه‌ی رهایی در دشت نگهداری شده بود را با هزار گیر و گرفتاری توانستیم در فضایی که آن‌قدرها هم کوچک نبود، بلکه از حد استاندارد بزرگتر هم بود نگه‌داریم. هنگام غذا دادن به شتر باید حواسمان را جمع می‌کردیم که شتر دنبالمان نکند و به‌مان جفتک نزند و یا با سر صد کیلویی‌اش که مانند شلاق عقب و جلو می‌برد به گردنمان نکوباند. هنوز چهره‌ی مبهوت پدرم را موقعی که چشمش به شتری افتاد که دارد از عقب نیسان پایین می‌‌پرد از یاد نبرده‌ام. همان‌موقع که توی صورتم نگاه کرد و گفت بچه‌ی دیوانه از بین این همه حیوان رفته‌ای شتر خریده‌ای؟

یکبار دامادمان در نبود من و پدرم رفته بود به شتر غذا بدهد و علی‌رغم سفارش‌های ما بی‌دقتی کرده بود، نمی‌دانم شاید هم دقت کرده بود ولی دقتش کافی نبود و شتر با سرش کوبانده بود به گردن او که قدش بلند است و در آن ایام سرش تقریباً موازی سر شتر قرار می‌گرفت. از شانس بدش همان‌روز شِفِر، سگمان، باسنش را گاز گرفته بود و این بنده خدا هنوز بعد از سال‌ها این روز خاص را در زندگی‌اش فراموش نکرده است. تازه شانس آوردیم داماد چریک و عملیاتی‌مان را که بنا است و با آجر و سنگ و بتن سر و کار دارد را جانشین خودمان کرده بودیم. اگر داماد کوچکمان که قد و قواره‌ی کوچکی دارد و کمی سوسول است را فرستاده بودیم، الان خواهر کوچکمان بیوه بود! نشان به آن نشان، این شتری که من برای دوشیدن شیرش خریده بودم، زایید و فرزندش هم‌هیکل مادرش شد ولی ما با این‌که چهارنفری هم تلاش کردیم نتوانستیم یک قطره شیرش را بدوشیم! حالا تصوّر کنید من خر شده بودم و آن اسب را هم خریده بودم. همان یک اسب برای انقراض من و فک و فامیل جوگیرم کافی بود! هرچند اگر خریده بودمش به اصلاح نژاد بشر کمک کرده بودم!

اسب خریدن ابراهیم!

ابراهیم پسرعموی پدرم وقتی به لطف قالتاق‌بازی و خوردن حق این و آن که در این مملکت آسانترین راه برای سرمایه‌دارشدن از نوع نوکیسگی‌اش است، دستش به دم گاوی بند شد به فکر خدیدن اسب افتاد. برای تماشای اسب و خریدش که رفته بود. سوار اسب شده بود تا ژستی بگیرد و اسب را آزمایش کند ولی اسب او را جوری به زمین زد که صدای آه آن کارگرش که ته چاه ساختمان نیمه‌سازش افتاد و دست و پایش خورد شد و یک قران دیه هم نتوانست از ابراهیم بگیرد را همه‌ی مردم کرج شنیدند! گویا فروشنده‌ی اسب همان اسب‌ رام نشده‌ای که ما از موسی نخریدبم را خریده بوده و داشته به قیمت اسب‌های گرانقیمت به ابراهیم غالب می‌کرده است. اگر ضرب‌المثل‌سازهای قدیم زنده بودند آن روز بدون تردید یک همچون ضرب‌المثل‌هایی می‌ساختند. اگر سوارکار ماهری باشی تو سوار اسب می‌شوی و اگر سوارکار ناشی‌ای باشی اسب سوار تو! اسب رام شده شاید سواری بدهد ولی اسب رام‌نشده حتماً سواری می‌گیرد!

ابراهیم الان با چند استخوان مصنوعی در لگن و کمرش به کارهای بدش ادامه می‌دهد ولی مثل سگ از خرید اسب پشیمان شد و فهمید که گنده‌گوزی و افه آمدن هم حدّ و مرزی دارد.

عدم حضور اسب در مراسم ختم!

وانت‌پراید را برمی‌دارم می‌روم یک ورق از قرص‌های اعصابم که تمام شده است را بخرم. کوچه‌مان که به اندازه‌ی کافی پهن است، بیش از اندازه شلوغ است و هر دو طرف را خودرو پارک کرده‌اند. باز صدای مداحی از مسجد نزدیک خانه می‌آید. چون جملاتی نظیر "بزن که خوب می‌زنی" را نمی‌شنوم متوجه می‌شوم که مراسم ربطی به تجمعات شبانه که در مکان دیگری برگزار می‌شود، ندارد. با خودم می‌گویم حتماً به پیشواز محرم و صفر رفته‌اتد. چون در این‌ شهر مراسم عزاداری از چند هفته زودتر شروع و تا چند هفته بعد از محرم و صفر ادامه دارد. اما مجالس شادی مثل نیمه‌ی شعبان فقط یک روز بیشتر برپا نیست. مراسمی مثل روز ازدواج حضرت زهرا (س) و حضرت علی (ع) هم می‌آیند و می‌روند و کسی اگر تلویزبون را روشن نکند متوجه وجود همچون روزی نخواهد شد.

به داروخانه‌ی دکتر ملکوتی می‌روم که تقریباً هر دارویی را بدون نسخه می‌دهد. مخصوصاً اگر به قیافه‌ات هم بخورد که اعصاب درست و درمانی نداری! پس از سلام و علیک و گرم گرفتن می‌گویم دکتر جان بی‌زحمت یک ورق نورتریپتیلین ۲۵ میلی‌گرم به‌ام بده. دکتر هم می‌گوید قرص‌های اعصاب کمیاب شده و گیر نمی‌آیند. با خودم می‌گویم بیا و درستش کن وسط جنگ و گرانی که برای هیچ‌کس اعصابی نمانده، داروهای اعصاب هم در کنار داروهای بیماران صعب‌العلاج قرار گرفت و مثل آن‌ها کمیاب شد تا حتماً چند روز دیگر حسابی گران و به صورت قطره‌چکانی توزیع شوند. می‌گویم دکتر یک قرص مشابهی چیزی بده من اگر این قرص را نخورم می‌ریزم به هم. دلش می‌سوزد می‌رود یک ورق نورتریپتلین ۲۵ می‌آورد و برای این‌که گتدی که زده را رفع و رجوع کند می‌گوید فکر کردم گفتید نورتریپتیلین ۱۰ میلی‌گرم می‌خواهید، گفتم ندارم!

در دو طرف خیابان بزرگ منتهی به مسجد جای پارک خودرو نیست، چه برسد به کوچه‌ی خودمان. نمی‌دانم این همه تجمع در مسجد برای چه است و چه مراسمی برپاست؟ موقع به زور فرو کردن وانت بین یک خودرو و گونی‌هایی که زیر شاخه‌های درخت توت باغچه‌مان پهن کرده‌ایم تا توت‌ها روی زمین نیفتند، همسرم را می‌بینم. داشت از خانه‌ی مادرم این‌ها می‌آمد. بنده‌ی خدا به خاطر بیماری مادرم مثل یک یویو دائم بین خانه‌ی خودمان و محل سکونت پدر و مادرم در رفت و آمد است. و به عکس من همسرم با وجود این همه مشغله نماز مغرب و عشاء را تا حد امکان در همین مسجد نزدیک خانه می‌خواند. و بیشتر خبرهای جدید را هم از میکروفن این مسجد می‌شنود. از او پرسیدم چه خبر است و او بلافاصله جواب داد. مراسم ختم است. گفتم مراسم ختم کیست که این‌قدر شلوغ است؟ حالا انگار اگر بگوید قرار است من بشناسمش! گفت یک خانمی که مربی سوارکاری معروفی بوده را اسب به زمین زده و کشته است. گفتم حالا خوبه مربی بوده! با این شلوغی‌ای که من می‌بینم تقریباً به جز آن اسب، همه در مراسم ختم شرکت کرده‌اند!

من هم مثل سهراب سپهری نمی‌دانم چرا می‌گویند: اسب حیوان نجیبی است!

با یک جستجوی کوچک در گوگل خبرهای مربوط به سوانح سوارکاری که منجر به قتل سوارکار ماهر و معروفی شده است را خواهید دید. خبرهایی مثل این خبر: حادثه‌ی مرگبار در بندرترکمن؛ سوارکار باسابقه در پیست جان باخت. گویا خیلی از کسانی هم که در دریا غرق می‌شوند شناگر‌های ماهر هستند، نه شناگرهای ناشی! و حتی خلبان‌های باتجربه و باسابقه بیشتر سقوط می‌کنند تا خلبان‌های تازه‌کار! امان از باد غبغب و باد باسن! چه بلاهایی که این دو باد سر بشر دوپا نمی‌آورند!

حاشیه‌‌ی پررنگ‌تر از متن!

اینجا در یزد برخی از سرمایه‌دارها برای به رخ کشیدن ثروتشان یک اسب چند صد میلیونی و میلیاردی می‌خرند و مردم معمولی هم که از عهده‌ی خورد و خوراک خودشان برنمی‌آیند گاهی می‌خواهند ادای پولدارها را در بیاورند و هوس اسب‌داشتن می‌کنند. می‌روند یک اسب که نژاد قر و قاطی‌ای دارد و مدلش پایین است را با قرض و قوله چند ده میلیون می‌خرند و برای خودشان مکافات درست می‌کنند. در شهر تفت گاهی چشمت به اسبی می‌افتد که از شدت گرسنگی در نه چندان محکم طویله‌اش را باز کرده و دارد تک و تنها و بی‌صاحب در کوچه و خیابان یورتمه می‌رود. همین زمستانی که گذشت چیزی نمانده بود یکی از این اسب‌ها بپرد جلوی وانتم و هم خودش و هم من و وانتم را ناکار کند. شانس آوردم یک نفر که به اخلاق اسب‌های اینجا آشنا بود پیدایش شد و دوان دوان پرید جلوی اسب و نگذاشت وارد خیابان شود.

در آخرین روزهای گوسفندداری‌ام که در این وضع اقتصادی ممکلت برای چون منی گلاب به رویتان گوه‌زیادی خوردن هم بود، برای خرید آذوقه‌‌ رفته بودم، آنجا پسر جوانی با یک پیکان درب و داغان دیدم که آمده بود برای اسبش آذوقه‌ای که حسابی هم گران شده بود بخرد. ناگفته نماند که اسب، گوسفند و بز نیست که هر چیزی بخورد و مثل آدم‌های بالای شهری و برج عاج‌نشین ادا و اصول‌های خاص خودش را دارد. پسر جوان بعد از پرداخت پول آذوقه‌ها گفت ریدم به این زندگی! به خدا خودم شب‌ها گرسنه می‌خوابم که بتوانم شکم اسبم را سیر کنم! یکی نیست بگوید خوب بشر مگر مجبوری؟ قدیمی‌ها می‌گویند: پشه آمد همراه باد بپرد، پرده‌ی باسنش پاره شد!

چطور جرات می‌کنی؟!

اگر کمی دقت کرده باشید، کلید واژه‌ و جمله‌ی طلایی رد و بدل شده در سریال "جواهری در قصر" یا "یانگوم" جمله‌ی "چطور جرات می‌کنی!" بود. پزشک دربار به یک پزشک‌یار می‌گفت چطور جرات می‌کنی؟ بانوی دربار به یکی زیردستانش می‌گفت چطور جرات می‌کنی؟ و هر خری به یانگوم می‌رسد می‌گفت چطور جرات می‌کنی؟ خلاصه هر کس که برای خودش پُخی بود به کسی که هنوز مثل او پُخی نشده بود می‌گفت چطور جرات می‌کنی؟!

تا الان ۷۵ درصد از کسانی‌که یادداشت "ما همه دلقک‌های سوار یک اتوبوس هستیم!" را باز کرده‌ و خوانده‌ بودند به تریج قبایشان برخورده بود و با زبان بی‌زبانی و به سبک درباریان سریال "یانگوم" خطاب به من به عنوان نویسنده‌ی یادداشت گفته بودند مرتیکه چطور جرات می‌کنی به ما با این درجه از فهم و کمالات بگویی دلقک؟ شاید هم به‌شان برخورده بود که خیلی از تحلیل‌گران سیاسی و رسانه‌های جهان تپ و تپ عموی ناتنی‌شان را دلقک خطاب می‌کنند! عزیزان من! گوگول مگولی‌های ویرگول! چه خوشتان بیاد، چه خوشتان نیاید تمام آدم‌های روی کره‌ی زمین بر اساس نواقصی که دارند و بلاهت‌های ریز و درشتی که گاه و بیگاه‌ ازشان سر می‌زند به دو دسته تقسیم می‌شوند: کسانی که دلقک‌اند و می‌دانند که دلقک هستند و کسانی که دلقک‌ هستند ولی نمی‌دانند یا نمی‌خواهند قبول کنند که دلفک هستند! و شما وقتی در مسیر کمال قدم خواهید زد که این نقص را بپذیرید. آهنگ "دلقک" محمد اصفهانی را به این یادداشت اضافه کردم. شما که به نواقص و بلاهت‌های خودت و مردم ریز و درشت جهان معترفی و هنوز این یادداشت را نخواتده‌ای. چرا معطلی؟! همین الان به این یادداشت سر بزن و همراه با شنیدن آهنگ دقلک آن‌را بخوان و با خودت عشق و حال کن! مثل بنده!

حُسن ختام:

داستانخاطرهزندگیدلنوشته
۴۹
۱۹
Dast Andaz
Dast Andaz
«دنباله‌‎روِ هرکسی نباش، ولی از هرکسی توانستی یاد بگیر!» آدرس سایت: dastandaz.com | ویراستی: Dast_andaz@ | ایمیل: mohsenijalal@yahoo.com
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید