قرص بیستودوم را،
در حالیکه پرستار نگاهش میکرد،
با کمی آب بلعید.
پرستار، برگهای سفید و خودکاری روی میز گذاشت.
گفت: «هرچه در ذهنت میگذرد، بنویس.»
او خودکار را برداشت و نوشت:
«تمام مردم شهر
از نوعی بیماری روانی رنج میبردند،
اما هیچکدام
خود را بیمار نمیدانستند.
تنها اندک انسانهای سالم
در جایی به نام "آسایشگاه"
زندانی بودند؛
جایی که بیماران روانی
مراقبشان بودند.»
پرستار برگه را خواند، آن را داخل پرونده گذاشت و نوشت:
«بیمار همچنان هیچ بینشی نسبت به بیماریاش ندارد.»
امضا

عکسداستانک شمارهی قبل: