ویرگول
ورودثبت نام
Dast Andaz
Dast Andaz«دنباله‌‎روِ هرکسی نباش، ولی از هرکسی توانستی یاد بگیر!» آدرس سایت: dastandaz.com | ویراستی: Dast_andaz@ | ایمیل: mohsenijalal@yahoo.com
Dast Andaz
Dast Andaz
خواندن ۲ دقیقه·۷ روز پیش

پُل 🌉

پیرمردی تنها، در نزدیکی پل بزرگ شهر ــ پلی که بر رودخانه‌ای پهن و خاموش کشیده شده بود ــ زندگی می‌کرد.

سال‌های بازنشستگی‌اش را با تماشای پل می‌گذراند. از پنجره‌ی خانه‌اش عبور و مرور را رصد می‌کرد؛ آدم‌هایی که می‌آمدند و می‌رفتند، بی‌آن‌که بدانند نگاه کسی هر روز بدرقه‌شان می‌کند.

او ساعت‌های خلوت پل را خوب می‌شناخت. می‌دانست وقتی رفت‌وآمد کم می‌شود و عابری آهسته به لبه‌ی پل نزدیک می‌شود و بیش از اندازه به آب خیره می‌ماند، احتمال دارد قصدی جز تماشا داشته باشد.

آن وقت، بی‌درنگ از خانه بیرون می‌آمد. با قدم‌هایی که هنوز شتاب جوانی را به یاد داشت، خود را به عابر می‌رساند و با صدایی گرم می‌گفت:

«یک فنجان قهوه مهمان من باش.»

کمتر کسی دعوتش را رد می‌کرد.

خانه‌ی پیرمرد ساده بود؛ بوی قهوه‌ی تازه‌دم در آن می‌پیچید. روبه‌روی مهمان می‌نشست و می‌پرسید:

«چه شده که تا این‌جا آمده‌ای؟»

او روان‌شناس نبود. اما سال‌های طولانی تنهایی و فکر کردن، چیزی شبیه حکمت در او ساخته بود. آن‌قدر گوش می‌داد تا کلمات سنگینِ مهمان سبک شوند. و بارها پیش آمده بود کسانی که به آب خیره شده بودند، با فنجانی خالی و دلی کمی روشن‌تر از در خانه‌اش بیرون بروند.

آخرین بار، جوانی بیست‌ساله را به خانه آورد.

جوان از بیکاری گفت، از فشار خانواده، از رؤیاهایی که یکی‌یکی فرو ریخته بودند. گفت دیگر امیدی به شغل، به زندگیِ ایده‌آل، به آینده ندارد.

پیرمرد مدتی سکوت کرد. بخار قهوه میان‌شان اوج می‌رفت.

بعد آرام گفت:

«اگر می‌خواهی خودت را بکشی، اختیار با توست. اما بدان وقتی خودِ بیست‌ساله‌ات را می‌کشی، فقط یک نفر را نمی‌کشی. همزمان داری به بیست‌ویک‌سالگی‌ات خیانت می‌کنی. به بیست‌ودوسالگی‌ات. به همه‌ی سال‌هایی که هنوز نیامده‌اند و به همه‌ی کسانی که قرار بوده در این سال‌ها زندگی کنند.»

جوان سر بلند کرد.

پیرمرد ادامه داد:

«از کجا معلوم بیست‌ویک‌سالگی‌ات کاری پیدا نکند که امروز حتی تصورش را نمی‌کنی؟ از کجا معلوم دلِ بیست‌ودوسالگی‌ات به لبخندی پرمهر گره نخورد؟ از کجا معلوم بیست‌وسه‌سالگی‌ات در غروبی آرام، با شنیدن آواز دلنشین چکاوکی به وجد نیاید؟ از کجا معلوم بیست‌وچهارسالگی‌ات با آمدن فرزندی نیرویی تازه در رگ‌هایت جاری نکند؟ از کجا معلوم بیست‌وپنج‌سالگی‌ات به موفقیتی برسد که امروز محالش می‌دانی؟ و از کجا معلوم سال‌های بعدت، زندگی درخشان‌تری در پیش رو نداشته باشند؟»

سکوت میان‌شان نشست. رودخانه از زیر پل می‌گذشت؛ بی‌آن‌که بداند چند نفر تصمیم‌شان را عوض کرده‌اند.

جوان فنجانش را برداشت. دست‌هایش دیگر نمی‌لرزید. بخار قهوه از میان انگشتانش بالا می‌رفت؛ مثل سال‌هایی که هنوز فرصتِ بالا رفتن داشتند. از پیرمرد تشکر کرد و خداحافظی گفت؛ با گام‌هایی که دیگر لغزان نبودند، خانه را ترک کرد. وقتی از خانه بیرون رفت، به لبه‌ی پل نزدیک نشد. در امتدادش راه رفت؛ به سمتی که شهر ادامه داشت. با نگاهی که دیگر تغییر کرده بود.

داستانروانشناسیزندگیامیدخودکشی
۴۰
۷
Dast Andaz
Dast Andaz
«دنباله‌‎روِ هرکسی نباش، ولی از هرکسی توانستی یاد بگیر!» آدرس سایت: dastandaz.com | ویراستی: Dast_andaz@ | ایمیل: mohsenijalal@yahoo.com
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید