
چشم هایش را به زمین دوخته بود،انگشتان ظریفش را به فنجان قهوه فشار میداد، فنجان داغ بود، اما دست هایش...
هنوز سرد بودند، چه احساسی داشت؟ ترس؟ اضطراب؟
نه.. شاید هم غم، فهمیدنش مشکل بود.
در این فاصله هر از گاهی ، نگاهی کوتاه به من می انداخت و
دوباره چشم هایش را به زمین میدوخت، از حرف زدن طفره میرفت... انگار، منتظر بود تا من به تنهایی بفهمم موضوع از چه قرار است، اما مشکل دقیقا همینجا بود، من صبور نبودم
نه به اندازه او، همیشه دلم میخواست سریع به جواب برسم
سریع مشکلات را حل کنم، سریع غم ها را فراموش کنم، سریع از سختی ها عبور کنم... اما حالا او، رو به روی من نشسته بود، نقطه ی مقابل من. مثل همیشه این من بودم که سکوت را میشکستم. نفسی عمیق کشیدم :
-رو به راهی؟
فنجان قهوه را جابه جا کرد، پوزخندی زد، و دوباره به کف زمین خیره شد. ادامه دادم:
-هیچوقت توی شروع کردن مکالمه ها خوب نبودم...
سوالم نابجا بود ، نه؟
بالاخره سرش را بلند کرد، موهای قهوه ای رنگش را دور انگشتش پیچید و گفت:
+تو میگی نابجا، من بهش میگم بی فایده.
مکثی کرد:چیزی که مشخصه نیاز به پرسش نداره
سکوت کردم ، جوابی نداشتم. مثل همیشه.
آهی کشید و ادامه داد:
+همیشه همین کار رو میکنی ... حتی وقتی جواب درست جلوی چشمته، سوال میپرسی.
خودم را روی صندلی جا به جا کردم:
-این تحقیره یا تعریف؟
خندید، این بار با صدای بلند. خیلی وقت بود که صدای خندیدنش را نشنیده بودم.
+یه سوال بی فایده ی دیگه.
سرم را به نشانه مخالفت تکان دادم.
- این یکی خیلیم بی فایده نبود.
برای لحظه ی کوتاهی ، چشم هایش گرد شد.،پرسید:
+نبود؟
درحالی که به ساعتم نگاه میکردم گفتم:
- خندیدی، این خیلی اتفاق نمیفته، پس..
قبل از اینکه حرفم را تمام کنم وسط حرفم پرید:
+ادامه نده
-عوض شدی...
+منظورت چیه؟!
-قبلا صبور تر بودی.. وسط حرفم نمیپریدی.
+حرفت قانع کننده نبود.
-همیشه از تغییر میترسیدی، نه؟
این بار سکوت کرد، جوابی نداد و دوباره چشم هایش را به زمین دوخت ، انگشتانش به سمت فنجون حرکت کرد.
مکالمه با او یک الگوی تکراری داشت:
سکوت، تحقیر من و دوباره سکوت.
این چرخه تا جایی ادامه پیدا میکرد که یک نفر از ما تسیلم شود ، تا قبل از امروز آن یک نفر همیشه من بودم.
پس از چند ثانیه بی مقدمه گفت:
+کراواتت.. خیلی بد رنگه.
برای چند لحظه مکث کردم:
-با دقت نگاه کن.. بازم بد رنگه؟
پس از چند لحظه خیره شدن، نفس عمیقی کشید
یک جرعه از قهوه اش را نوشید، هنوز جوابی نداشت.
-کادوی تولدم بود... تو خریدیش.
بلافاصله سرفه کرد، اما مصنوعی.
-از چی فرار میکنی؟
انگار برای پاسخ دادن با خودش می جنگید، به اطراف نگاه میکرد، تند تر از حد معمول نفس میکشید و بغضش را پس میزد. همین ها کافی بود تا از سوالم پشیمان شوم.
به قول او، همان سوال های بی فایده.
میخواستم او را از این پریشانی رها کنم ، پس سوال دیگری پرسیدم اما نه از آن بی فایده ها.
- گفتی بیام اینجا ، موضوع چیه؟
رویش را برگرداند، در چند قدمی گریه قرار داشت
اما خودش را کنترل کرد:
+میخواستم.. حرف بزنیم.
-فکر کنم الانم داریم اینکارو میکنیم.
+نه اینطوری...
با کلافگی دست هایم را بهم قفل کردم:
-واقعا یادت نبود؟ یا تظاهر کردی که یادت نیست؟
کراوات رو میگم.
در حالی که به دستم اشاره میکرد با صدایی آرام تر از حد معمول پرسید:
+چرا اون حلقه هنوز دستته؟
-چرا سوالم رو با سوال جواب میدی؟
مکثی کردم و به حلقه خیره شدم:
-دوست نداشتم درش بیارم.
+چرا؟!
-شاید چون.. منتظر بودم.
+پنج سال گذشته.
با لحنی طعنه آمیز گفتم:
-دقیقا ! ، پنج سال گذشته و تو هر سال ازم
میخوای بیام اینجا . فکر نکردی که...
اینکارت باعث میشه امیدوار بشم؟
درحالی که بعضش را پس می زد پرسید:
+امیدوار بودی؟ به چی؟
-به ما
+تو...
این بار حرفش را قطع کردم:
-میخوای بگی من احمق بودم؟
صندلی ام را نزدیکتر بردم و ادامه دادم،
این بار با صدای آرام تر:
-همیشه از تغییر میترسیدی، سعی میکردی همه چیز رو
همونجوری که هست حفظ کنی ، حتی آدما رو. بیشتر از
تغییر از تنهایی میترسیدی ، هر کاری میکردی که آدمارو توی زندگیت نگه داری ، بیش از حد تلاش میکردی تا جایی که
خودت رو یادت میرفت و میدونی چیه؟ مشکل تو دقیقا
همینجاست، همین باعث میشه که آدما زودتر ترکت کنن..
از جنگیدن با خودش دست برداشت، اشک ها بی وقفه روی گونه اش سر میخوردند:
+میخوای به چی برسی؟
-دارم چیزایی رو میگم که نیازی داری بشنوی.
با احتیاط دستش را لمس کردم:
-همین الانشم ترسیدی... دستات یخ زدن.
میان اشک های روی گونه اش کوتاه خندید:
+حداقل دستای تو گرمه، مثل همیشه.
آهی کشیدم، سپس ادامه دادم:
- وقتی بیش از حد اهمیت میدی، وقتی خودت رو یادت میره ، حتی وقتی میبینم همیشه سعی میکنی مهربون باشی... این-
برای لحظه ای نگاهش کردم:
-این کارات خفه م میکنه...
چشم هایش روی حلقه ام قفل شده بود:
+بخاطر همین ولم کردی؟
-من هیچوقت ولت نکردم، فقط تصمیم گرفتم از دور تماشات کنم، فکر کردم شاید اینطوری یه نگاهی به خودت بندازی اما-
میان حرفم پرید:
+مامانم میگفت، مهربونی مثل یه شمعه...
با تردید پرسیدم:
-شمع؟
حالا چشم هایش روی فنجان قهوه قفل شده بود:
+وقتی همه جا تاریکه ، آدما نمیتونن همدیگرو ببینن ، نه؟
ممکنه بهم برخورد کنن، ناخواسته بهم آسیب بزنن.
نفسش را بیرون داد:
+ولی اگه یکی شمع داشته باشه، این اتفاق نمیفته.
ادامه داد: توی زندگیم همیشه من بودم که شمع رو روشن نگه میداشتم، نه برای خودم، برای بقیه.
فکر میکردم اینطوری دنیا جای بهتری میشه
حال خودم بهتر میشه. با خودم گفتم حتما یکی پیدا میشه
که برای منم شمع روشن کنه، اما برعکس شد.
هر کی که از کنارم گذشت شمع رو فوت کرد....
بغضش را قورت داد:
تمام این مدت تنهایی روشن نگهش داشتم ...
اما فکر کنم دیگه داره آب میشه.
برای لحظه ای فکر کردم، از خودم متنفر شدم، پرسیدم:
- منم اینکارو کردم؟
خنده ی تلخی کرد:
+نه تو شمع رو فوت نکردی، فقط از کنارش رد شدی...
فکر کنم بهش نیازی نداشتی.
این بار دستش را محکم تر فشردم، سرمایش روی پوستم نشست:
- اون کارم... بخاطر خودت بود. میدونی...حتی وقتی شمع روشنه آدما میتونن بهم آسیب بزنن.
بعضیا قدر روشنایی رو نمیدونن، چشماشون به تاریکی عادت کرده...
اشک هایش را پاک کرد:
+میبینی؟ خیلی ساده لوح بودم، شمع رو برای بقیه روشن نگه داشتم ، بعدش... خودم توی تاریکی موندم.
لبخند زدم:
-حالا وقتشه برای خودت روشنش کنی،خیلی سخت نیست.
صدایش را صاف کرد:
دوست ندارم اینو بگم ولی انگار حق با توئه.
دستش را رها کردم:
-میتونی از الان شروع کنی، اول برو...
با تردید از روی صندلی بلند شد و به سمت در حرکت کرد.
من هنوز نشسته بودم ، نگاهش میکردم.
وقتی به در رسید مکث کرد و پرسید:
+بازم میبینمت؟
سرم را به نشانه تایید تکان دادم:
-میدونی که همیشه اینجام.