ویرگول
ورودثبت نام
Jooje_tighi
Jooje_tighi«روباه چیزهای زیادی می‌داند، جوجه تیغی اما فقط یک چیز می‌داند، یک چیز خیلی مهم!» (آرکیلوکوس)
Jooje_tighi
Jooje_tighi
خواندن ۴ دقیقه·۲ ماه پیش

شب‌نوشت‌های من، «ت.ت»، یک تختِ تیمارستان! (۱)

.

امروز آقای "م" خوشحال بود، خوشحال‌تر از تمام روزها و شب‌های دیگر...!

آن‌قدر خوشحال که حتی وقتی متوجه شد آقای "ع" دوباره مسواکش را اشتباهی زده فقط و فقط به تخلیه‌ی نیم‌لیتر از حجم مثانه‌اش درون آکواریوم او اکتفا کرد.

بد هم نبود، ماهی‌های آقای "ع" همگی بلافاصله و به‌صورت گروهی به روی آب آمدند و بازیِ «هرکی تونست بیشتر شناور بمونه» انجام دادند، آن‌قدر در این رقابت جدی و مصمم بودند که حتی در همین لحظه که تقریبا از نیمه‌های شب هم گذشته هنوز هیچ‌کدام شکست را نپذیرفته‌اند.

امروز آقای "م" خوشحال بود، می‌خندید، می‌گفت «بالاخره قبول کرد، بالاخره!»

راست می‌گفت...

امروز که خانم پرستار برای بررسی صبحگاهی آمد، بالاخره پذیرفت که آقای "م" هرگز ازدواج نکرده و همیشه‌ی خدا تنهای تنها زندگی کرده است.

آقای "م" اما دروغ می‌گوید، خودم همان شش ماه قبل که آمد از زبان دخترش شنیدم که به دکتر گفت «بابام تاجر فرش بود. مادرم همه‌چیزش رو ازش گرفت، با یه مرد جدید و اقامت‌دار آشنا شد و باهم رفتن سوییس!»، می‌گفت «پدرم از اون روز به بعد هرروز عجیب و عجیب‌تر شد و الان به جایی رسیده که دیگه هیچ‌کدوم از رفتارهاش قابل‌کنترل نیست!»

حتی یادم است آن‌روزهای اول بین کارکنان بخش شایعه شده بود که آقای "م" احتمالاً فقط به این دلیل داشته آقای "ع" را با فرو کردن ساندویچ سوسیس‌بندری در حلقومش خفه می‌کرده که «سوسیس» او را به‌یاد «سوییس» انداخته بوده...! یادش بخیر! آقای "ع" را درحالی از زیر دست و پای آقای "م" بیرون کشیدند که درکنار مری و نای، جای یک لوله‌ی سوم هم در گلویش باز شده بود.

آقای "ع" هم مرد خوبی‌ است، شنیدم درحالی‌که داشته یک کودک خردسال را از برخورد با قطار مترو نجات می‌داده لحظه‌ی آخر سرش با سر قطار مماس شده و مدتی در کما بوده و سپس به این‌جا آمده است. راستش همیشه منتظر بودم خانواده آن پسربچه به عیادت آقای "ع" بیایند، تااین‌که از پچ‌پچِ پرستاران بخش شنیدم حتی خانواده‌ی خود آقای "ع" هم به دیدنش نمی‌آیند و فقط ماه‌به‌ماه هزینه‌های درمان را به حساب مرکز واریز می‌کنند.

آقای "م" اما هرهفته دخترش را می‌بیند. دختر آقای "م" اشکش همیشه دمِ مشکش است و هروقت می‌آید نصف حرف‌هایش را لابه‌لای گریه‌هایش می‌گوید و من خیلی متوجهش نمی‌شوم. یکبار شنیدم که می‌گفت «بابا زودتر خوب شو بریم خونه‌ی ما...دوس نداری با بچه‌ها بازی کنی؟ خیلی سراغ‌تو می‌گیرن، همه‌ش می‌گن آقاجون کی میاد...این‌جام که اجازه نمی‌دن بیارم‌شون.» آقای "م" تقریباً هربار همین را پاسخ می‌دهد: «من چیزیم نیست، تو هم لازم نیست هرهفته بیای این‌جا. من اصلا دختر ندارم. کلا بچه ندارم. حتی همسر هم ندارم. من هیچ‌وقت ازدواج نکردم. هیچ‌وقت.»

قرص‌های آقای "م" از آقای "ع" بیشتر است. قرص‌های آقای "م" آبی، قرمز، سفید، نارنجی و صورتی هستند اما آقای "ع" فقط دو قرص سبز و زرد دارد. بین خودمان بماند، هیچ‌وقت نفهمیدم چرا قرص‌های کسی که فقط کمی در انتخاب‌ها و اعتمادهایش اشتباه کرده از قرص‌های کسی که با قطارِ مترو شاخ‌به‌شاخ شده و مدتی را در آن‌دنیا گذرانده و دورِ سرش همیشه‌ی خدا با چیزی شبیه به یک کلاه‌خودِ نظامی محاصره شده بیشتر است!

حوالی ظهر پایه‌ی چپم درد گرفت. همان درد دیرینه که ناشی از لگدهای گاه و بی‌گاه آقای "ب" در آن‌ روزهاست. از وقتی آقای "ب" را به جایی که به آن سردخانه می‌گفتند بردند و آقای "م" به این‌جا آمد، دیگر کسی به پایه‌هایم لگد نمی‌زند.

من آقای "م" را دوست دارم، آقای "ع" را هم!

از وقتی این‌دو به این اتاق آمده‌اند همه‌چیز آرام‌تر شده. حالا گهگاهی آقای "ع" _که دیگر فقط حافظه بلندمدتش کمی کار می‌کند_ ناگهان و بی‌مقدمه با صدایی گوش‌خراش «ﻗﻄﺎر رد ﺷﺪ و رﻓﺖ ﻣﺴﺎﻓﺮا ﻣﻮﻧﺪن، ﻣﺴﺎﻓﺮا ﻛﻪ ﺑﺮن ﻗﻄﺎر ﻣﻰ ﻣﻮﻧﻪ، ﺗﻮ ﺑﺮف ﺑﺎروﻧﻰ ﻗﻄﺎر ﻗﻠﺐ ﻣﻨﻪ، ﻗﻠﺐ ﺷﻜﺴﺘﻪ ی ﻣﻦ ﺗﻮ ﺑﺮف ﻣﺪﻓﻮﻧﻪ...» را فریاد می‌زند و تا آقای "م" در استکان چای یا لیوان آب او تف نمی‌اندازد از آژیر کشیدن دست برنمی‌دارد، این‌که دیگر چیز خاصی نیست. یا مثلاً...

غروب این‌جا دل‌گیر است، دل‌گیرتر از تمام غروب‌های تمامِ جاهای دیگر.

راستش آن‌قدر دل‌گیر که من هم دلِ نداشته‌ام می‌گیرد.

گاهی به این فکر می‌کنم چرا بین این‌همه تخت که در جاهای مختلف ساکن شده‌اند، کار من باید به این‌جا می‌کشیده است. نه این‌که این‌جا را دوست نداشته باشم، نه! اتفاقا همیشه فرضیه‌ای درباره آدم‌های این‌جا داشته‌ام. به‌نظرم این‌ها آدم‌هایی بوده‌اند که فکر می‌کردند مردمِ آن بیرون دیوانه‌اند و مردمِ آن بیرون آدم‌هایی بوده‌اند که فکر می‌کردند این آدم‌ها دیوانه‌اند و از آن‌جایی که تعداد مردمِ آن بیرون بیشتر بوده، زورشان چربیده و این جماعت را به تیمارستان فرستاده‌اند.

سعی می‌کنم کمی بخوابم. سخت است. خوابیدن در این‌جا برای خیلی‌ها سخت است. نمی‌دانم آن بیرون هم همین است یا نه.

گاهی به آدم‌های این‌جا مایعی تزریق می‌کنند که ‌آن‌ها را خیلی زود می‌خواباند. باید جالب باشد. کاش من هم می‌توانستم تجربه‌اش کنم...!

«ت.ت»، یک تختِ تیمارستان.

شامگاهِ

۱۴۰۵/۱/۲۷

زندگیداستانجامعهفلسفهروانشناسی
۴۳
۰
Jooje_tighi
Jooje_tighi
«روباه چیزهای زیادی می‌داند، جوجه تیغی اما فقط یک چیز می‌داند، یک چیز خیلی مهم!» (آرکیلوکوس)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید