ویرگول
ورودثبت نام
Jooje_tighi
Jooje_tighi«روباه چیزهای زیادی می‌داند، جوجه تیغی اما فقط یک چیز می‌داند، یک چیز خیلی مهم!» (آرکیلوکوس)
Jooje_tighi
Jooje_tighi
خواندن ۶ دقیقه·۲ ماه پیش

شب‌نوشت‌های من، «ت.ت»، یک تختِ تیمارستان! (۲)

.

شب‌نوشت‌های من، «ت.ت»، یک تختِ تیمارستان! (۱)

آقای "م" بعد از سپری کردن دوره‌ای که در آن بیش از حد بیدار می‌ماند، وارد دوره‌‌ای شده که در آن بیش از حد می‌خوابد. نمی‌دانم این به اضافه شدنِ دو قرص جدیدتر به قرص‌های قبلی‌اش ارتباط دارد یا نه، هرچه که هست او دیگر خودش را نمی‌زند. خودش را نمی‌زند چون اغلب روز را بیدار نیست که خودش را بزند. و خودش را نمی‌زند چون دیگر اصلاً دستش به خودش نمی‌رسد. بله، چندروزی‌ست آقای "م" را به دسته‌هایم دستبند می‌کنند.

نه از آن دستبندهای فلزی و محکم که زندانیان را با آن می‌بندند، از آن دستبندهای نازکِ پلاستیکی. نمی‌دانم چرا این را نوشتم، مگر جنس دستبند چقدر در اصل ماجرا تفاوت ایجاد می‌کند؟!

راستش گاهی دلِ نداشته‌ام برای او می‌سوزد. البته گاهی هم فکر می‌کنم خوب است آدم‌ها بعضی‌وقت‌ها دست‌شان به خودشان نرسد.

آقای "م" احتمالاً اولین‌بارش است که بسته می‌شود. من ولی بارها بسته شده‌ام، به آقای "الف" بسته شده‌ام، به آقای "س" بسته شده‌ام، به آقای "ف"، آقای "ن"، آقای "ب"، آقای...!

راستش امروز را از این بسته شدن خوشحال بودم. می‌توانستم به‌سبب همراهی با آقای "م" بعد از مدت‌ها بیرون بروم و یک روحانی را از نزدیک ببینم و با چیزی که به آن برجسته می‌گفتند آشنا شوم. چراکه صبح امروز که دوباره مثل هرروز گل روی‌مان به گل روی دیوارهای سبزآبی و مات و مبهوتِ اتاق روشن شد، خبر رسید که مدیریت آسایشگاه در راستای افزایش سطح معنویت بیماران، از یک روحانی برجسته دعوت به عمل آورده است و به همین مناسبت قرار است همگی در حیاط جمع شویم.

آقای "ع" به خانم پرستار گفت که دوست دارد او من و آقای "م" را به محوطه ببرد. خانم پرستار قبول کرد.

آقای "ع" این‌روزها آرام‌تر از همیشه است. البته او تقریبا همیشه آرام است، آن‌قدر که گاهی فکر می‌کنم من و آقای "م" در اتاق تنهاییم. آقای "ع" دیگر آوازهای بی‌هوا و بی‌مقدمه نمی‌خوانَد، دیگر صدای تلویزیون را زیاد نمی‌کند، دیگر از خاطرات جوانی‌اش نمی‌گوید...بار آخر که پزشک او را معاینه کرد شنیدم که به خانم پرستار گفت آقای "ع" احتمالاً به‌زودی دیگر هیچ‌چیز یادش نمی‌آید، حتی از قدیم!

امیدوارم پزشک او اشتباه کند. آقای "ع" مرد خوبی است، خیلی خوب. راستی هنوز هم خانواده‌اش به دیدنش نمی‌آیند، حتی چندباری از بخش با آن‌ها تماس گرفتند و در جواب فقط از مشغله‌ها و ضیق وقت و حوصله‌ی خانواده آقای "ع" شنیدند. امیدوارم یک‌روز بیایند. بالاخره امیدِ واهی هم نوعی از امید است.

با همت آقای "ع" و دسته در دستِ آقای "م" به حیاط رسیدیم. نور خورشید چشمانِ آقای "م" را زد. آمد دستش را جلوی چشمانش بگیرد که فقط دسته‌های من را کمی لرزاند و سپس یادش آمد دستانش بسته است و ترجیح داد بی‌خیال شود و فقط چشمانش را روی هم بگذارد.

حیاط نسبتاً شلوغ بود. نمی‌دانم چندنفر در این‌جا هستند اما به نظرم همه آمده بودند.

آقای میان‌سالی پشت بلندگو رفت و چیزی به اسمِ صلوات درخواست کرد. چندنفری از درون جمعیت آن را فرستادند. آقای "م" نفرستاد. آقای سخنران شروع به سخنرانی کرد. از این گفت که هرچیزی در این جهان به صورت مستقل سخن می‌گوید. راست می‌گفت، مثلا خود من! گفت انسان‌ها باید بتوانند از هرچه که پیرامون خود می‌بینند بیاموزند.

به دیوار اشاره کرد: «الان مثلا این دیوار...آجر به آجرش با آدم حرف می‌زنه...این صندلیا...همه‌شون حرف می‌زنن...این میز...!»

آقای "م" درحالی‌که کم‌کم چشمانش را باز می‌کرد با تعجب و زیرلب گفت: «این دیوونه کیه آوردن؟!»

سخنران گفت: «از شما برادران عزیز هم می‌شود آموخت، مبادا فکر کنید از کسانی که آن بیرون هستند خدایی‌ناکرده چیزی کم و کسر دارید!»

آقای "ع" با حالتی که انگار ذوق‌زده‌تر از هروقت دیگری بود رو به آقای "م" پوزخند زد: «هه هه هه واقعا دیوونه‌ستا...!»

آقای سخنران یک ساعتی حرف زد و رفت. تقریبا همه حاضرین به‌جز کادر مدیریتی و درمانی و کارکنان، متفق‌القول معتقد بودند یک ساعت از وقت گران‌بهایشان هدر رفته است. آقای "م" از این که نتوانسته بود این یک ساعت را هم مثل هجده ساعت دیگرِ شبانه‌روز بخوابد ناراحت بود.

آقای "ع" هم غرغرکنان ناراحتی خود را از برخی سخنان آقای سخنران ابراز کرد. از این‌که او اصرار داشته افرادِ این‌جا نباید خودشان را کوچک بشمارند عصبانی بود: «چرا ما باید خودمونو پست‌تر از آدمای اون بیرون بدونیم؟! اصلا همین‌که هی اینو به زبون میاره که نباید این‌جوری فکر کنیم یعنی خودش درباره ما دقیقا همین‌جوری فکر می‌کنه؛ همین‌که ما پست و حقیریم. من تا همین امروز یک‌بار هم چنین‌چیزی به ذهنم خطور نکرده بود ولی الان دیگه نمی‌تونم از فکرش بیرون بیام!»

آقای "ع" درحالی این‌ها را تند و تند می‌گفت که آقای "م" خُر و پُفش به آسمان رفته بود.

حوالی ظهر بوی غذا در سالن‌ پیچید. امروز سه‌شنبه بود. ناهار سه‌شنبه‌ها سوسیس‌تخم‌مرغ است. بدیهی است که به‌خاطر عدم تداعیِ احتمالیِ واژه‌ی "سوییس" برای آقای "م" و باهدف جلوگیری از تکرار اتفاقات تلخ گذشته و همچنین حفظ مال و جان و ناموسِ کارکنان و البته آقای "ع"، برای آقای "م" املت زده بودند.

آقای "م" همه‌چیزش را انکار می‌کند و همچنان سفت و سخت معتقد است تاکنون هیچ‌گاه زنی را حتی لمس هم ننموده است، چه برسد به این‌که ازدواج کرده باشد و دختر بزرگ و داماد و حتی نوه داشته باشد. آقای "م" اما همزمان با دیدن جعبه کمک‌های اولیه تشنج می‌کند چون آرم روی آن او را یاد پرچم کشوری می‌اندازد که همسرش بعد از بالا کشیدنِ مال و اموالش دست‌دردستِ یارِ جدید به آن‌‌جا سفر کرده است. حقا که آدم‌ها عجیب‌ترین جنبندگان زمین هستند!

غروب‌ها چند نفر از اتا‌ق‌های مختلف به این‌جا می‌آیند و آقای "ع" را با خودشان به حیاط می‌برند و فوتبال بازی می‌کنند. با شور و شوق فراوان می‌گویند آقای "ع" دروازه‌بان به‌اصطلاح خفنی است و بدون او در هیچ مسابقه‌ای پیروز نمی‌شوند. این را دیروز به آقای "ع" یادآور شدند. از آن‌جایی که آقای "ع" تقریبا هرروز صبح ری‌استارت می‌شود امروز هم مجددا موضوع را برایش روشن کردند و احتمالاً فردا و همچنین پس‌فردا و همچنان روزهای بعدتر هم چاره‌ای جز برگزاری این جلسه توجیهی نخواهند داشت. آقای "ع" هرروز با ناز و ادا این را تکرار می‌کند که از روزهای اوجش فاصله گرفته و دیگر سن و سالی از او گذشته است و هرروز هم بعد از بیان این جملات همراه‌شان می‌رود و با محافظ فلزی که بر سر دارد یاد و خاطره‌ی پیتر چکِ سال‌های نه‌چندان‌دور را زنده می‌کند.

جالب است! دستان آقای "ع" که ممکن بود با قرار گرفتن در یک مسیر درست بتوانند آینده‌ی دروازه‌بانی تیم ملی مملکت را تضمین کنند؛ اکنون فقط جایی‌اش را می‌خارانند، دندان‌هایش را مسواک می‌زنند، سیفون توالت را می‌کشند و در کاربردی‌ترین حالت ممکن مانع از گل خوردن تیمش در لیگِ گل‌کوچیکِ تیمارستان می‌شوند.

شب برای یکی از بیماران اتاق بغل تولد گرفته بودند. آقای "م" همچنان خوابش می‌آمد و نرفت و ترجیح داد همه‌چیز را زیر پتو جشن بگیرد. آقای "ع" خسته‌ی دروازه‌بانی بود و سریع و سیر کیکش را خورد و برگشت و از آقای "م" رخصت گرفت که سهم کیک او را هم بخورد و مجدد رفت و مجدد کیک خورد و مجدد برگشت و دراز به دراز خودش را روی تختش انداخت و پس از کمی چپ و راست شدن روی تخت چشمانش را بست.

روز شلوغی بود... آقای "ع" هم موافق است. شنیدم که همین را به آقای "م" گفت و او هم پتویش را روی سرش کشید و پس از چندلحظه‌ی کوتاه به خوابی عمیق رفت.

«ت.ت»، یک تختِ تیمارستان.

شامگاهِ

۱۴۰۵/۱/۳۱

خواب رفت.

زندگیروانشناسیفلسفهداستانطنز
۴۵
۰
Jooje_tighi
Jooje_tighi
«روباه چیزهای زیادی می‌داند، جوجه تیغی اما فقط یک چیز می‌داند، یک چیز خیلی مهم!» (آرکیلوکوس)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید