.
نمیدانم آدمهای خیلی مهربان دستِ آخر دیوانه میشوند یا آدمهای خیلی دیوانه دستِ آخر مهربان! هرچه که هست آقای "ع" اخیراً بیشاز حد مهربان شده، اگرچه که خودِ عبارتِ "بیش از حد" هم بالاخره تعریف مشخصی دارد و اصلاً مطمئن نیستم یواشکی سیب جویدن و در دهانِ آقای "پ" گذاشتن را میتوان حتی در دستهی "بیش از حدها" گنجاند یا نه. آقای "پ" مردی میانسال و ساکن اتاق بغل است، تقریبا دیگر دندان سالمی ندارد و از ترس اینکه سر و کارش به دندانپزشکی بیفتد به هیچ پزشک و پرستاری از دنداندرد شکایت نمیکند. امروز صبح شنیدم آقای "ع" زیر گوشش گفت که درد را یکجوری تحمل کند و باقی موارد را فقط به او بسپارد.
او آنقدر با دقت و طمانینه سیب و آجیل و سایر تنقلات سفت و سخت را جویده و مثل یک پرندهی مادر که با نوکِ خود جوجههایش را تغذیه میکند آنها را داخل دهانِ آقای "پ" میگذارد که اگر کمی به تناسخ و جهانهای موازی معتقد باشی بااطمینان میتوانی تضمین کنی او در زندگیِ قبلیاش یک خردکنِ همهکارهی ژاپنی با موتور ۶۰۰ وات و تیغهای تمام فلزی از جنس استیلِ ضدزنگ بوده است.
گاهی فکر میکنم با ادامهی همین روند بهاحتمال زیاد آقای "پ" را آخر یک میکروبِ مقاوم که همزمان چهار منشا باکتریایی، ویروسی، انگلی و قارچی دارد از پا در میآورد. میکروبی که در بهترین حالت بیست سال فقط شناسایی ژنتیکیاش طول میکشد و چشمانداز تولید دارو برای آن زودتر از ۲۱۰۰ میلادی نخواهد بود.
خبر خوب اینکه آقای "م" دو روز است که دیگر به دستبند نیازی ندارد و میتواند آزاد و رها به اتاقهای مختلف سرک کشیده و به فعالیت موردعلاقهاش که بیمارآزاری است مشغول شود. از کشوی بخش پرستاری چسبقطرهای کش میرود و کف دمپاییها میریزد و بهمحض اینکه کسی دمپاییاش را میپوشد او را با انگشت اشاره نشان داده و با صدایی که به شیهه یک اسب مادهی سالخورده شباهت دارد قهقهه میزند. پرستاران و کارکنان تقریبا او را به حال خودش رها کردهاند و بهجز داروهای روزمره و همیشگیاش از چیز دیگری برای متوقف کردنِ او استفاده نمیکنند.
راستش زمانی مجبور به گرفتن این تصمیم شدند که تجویز داروهای آرامبخشی که کاربرد دیگرشان بیهوش کردن سگهای هار بود هم برای نشاندنِ تحرک و جوش و خروش آقای "م" کفایت نکرد. دکتر اسم آن را مقاومت دارویی گذاشته و به پرستاران میگفت این یکجور بنبستِ درمانی به شمار میرود چون از اینجا به بعد مغز آقای "م" خودش را تقریباً به هر نوع آرامبخش با هر دُز و مقداری بهسرعت عادت میدهد...! جالب است که انگار مغز انسانها خیلی خیلی زودتر از روحشان به همهچیز عادت میکند!
حوالی ظهر و چنددقیقه بعد از اینکه کارکنانِ بخش گوشِ آقای "ن" که در انتهای سالن ساکن است را از لای دندانهای آقای "م" درآوردند، رییس بخش سرزده به اینجا آمد تا از آخرین وضعیت امکانات رفاهی و درمانی موجود مطلع شود. او به همه پرسنل خدا قوت گفت و درراستای بهبود وضعیت حقوق و مزایای آنها چنددقیقهای نطق کرد. همگی برایش محکم دست زدند و لحظاتی بعد از رفتنش به او فحش دادند. نمیدانم آدمها آن بیرون هم همین هستند یا نه اما آدمهای اینجا برای اینکه دست از سرشان بردارند دورویی یاد گرفتهاند.
آقای "ع" بعد از آنکه ناهار خودش را خورد و ناهار آقای "پ" را هم ذرهذره جَوید و در دهانش گذاشت، آمد تا چُرتی بزند و کمی به خودش و دندانهایش استراحت بدهد. آقای "م" که نباشد آقای "ع" در کمتر از ده ثانیه به خواب عمیق میرود. با حضور آقای "م" در اتاق این عدد به یک ساعت و چهل و پنج دقیقه میرسد.
آقای "م" تمام روز را اینطرف و آنطرف میدود و من، تنها و خالی این گوشهی اتاق به صدای یورتمه رفتنش در سالن دلخوشم.
امیدوارم آقای "م" روزی از اینجا به خانه برود، به یک خانهی گرم که کسی یا کسانی آنجا منتظرش هستند تا دوباره شور و حال سابق را به جریان بیندازند، نه به سردخانهای که جز یک یخچال با چند کشوی دومتری و چند جسد یخزده و یک سیستم تهویه پیشرفته و یک سکوتِ بیپایان چیز دیگری در آن نیست.
هوای تازه در هردو جریان دارد، یکی از لابهلای برگ درختان گذشته و در راه به گلهای یاس باغچه سری میزند و پس از احوالپرسی با پروانههای روی چمن از پنجره خود را مهمان کرده و صورت او را نوازش میکند و دیگری از لابهلای پروانههای خاکگرفتهی هواکش قدیمی اتاق عبور کرده و وارد فضایی میشود که عدم وجود جریان یکنواختِ هوا در آن، باعث میشود بدن او مثل یک تکه گوشت که مدتی بیرون از فریزر مانده بگندد.
غروب مثل همیشه دلگیر و افسرده بود و اگر گهگاهی صدای داد و فریاد تیمِ گلکوچیکِ تیمارستان که خودشان خودشان را به «زردِ قناریها» موسوم کردهاند نمیآمد، شاید چرخانچرخان خودم را از پلهها به پایین پرت میکردم. «زردِ قناریها» را فقط برای تداعی «آبیاناریها» که لقب تیم بارسلونا است انتخاب کردهاند وگرنه نه رنگ پیراهنشان زرد است، نه صدایشان به قناری کوچکترین شباهتی دارد. بعید میدانم کسی هم بین آنها بوده باشد که قبلاً به جزایر قناری سفر کرده باشد. درکل هیچکدام مطلقاً هیچ ربطی به این اسم ندارند. البته که شخصاً این را به گزینهی دیگرشان که «سوختههای فوتبال جهان» بود ترجیح میدهم. اینها برخیشان ممکن است واقعاً استعداد سوخته به شمار بروند، ولی گسترهی این استعداد سوخته در اغراقآمیزترین شکل ممکن هم شاملِ منطقه و استانشان میشده، نه «جهان»!

ماهِ شب مثل اغلب اوقات آرام و متین بود.
خوشبختانه آقای "م" بالاخره بنزینش تمام شد و چنددقیقهایست که خاموش شده...!
دلم برایش تنگ شده بود.
این را آقای "ع" هم به او میگوید و هردو با آرامشی مثالزدنی به خواب میروند.
«ت.ت»، یک تختِ تیمارستان.
شامگاهِ
۱۴۰۵/۲/۶