.
شبنوشتهای من، «ت.ت»، یک تختِ تیمارستان! (۱)
صبحِ کلهی سحر که خروس هنوز بین بیداری و نیمساعت چُرتِ بیشتر مردد است، سر و صدای گوشخراشِ آقای "م" و آقای "ع" بر سرِ آنکه کدامیک شایستهی کسب عنوان «بیمارِ برترِ ماه» است، میتوانست هر موجود ساکن و متحرکی را هوشیار و صد البته دیوانه کند.
این عنوانِ مَندرآوردی را مدیریت مجموعه هر ماه به کسی میدهد که در تمام زمینهها از همه برتر بوده باشد. از این دست مشوقها همیشه روح تازهای به افرادِ اینجا تزریق میکند؛ مثلاً همین ماه پیش بود که به پاس قدردانی از زحمات آقای "ن" در امرِ پاکسازی و نظافت محوطه، شورای مدیریت تصویب کرد که یک سطل زباله به اسمِ او نامگذاری شود.
انسانها به عنوان تنها مخلوقاتِ جهان که قادر به دروغگویی هستند، از اعتمادبهنفسِ بالایی نیز برخوردارند. آقای "م" با هجده فقره ضرب و جرح عمدی، چهل و دو فقره بیمارآزاری و بیست و دو فقره رفتار خلاف عفتِ عمومی در یک ماه اخیر، و آقای "ع" با بیست و یک فقره ایجاد مزاحمت برای کارکنان، سی و دو فقره سرقتِ ریز و درشت(شامل غذا، مسواک، دمپایی، میز و صندلی و ...) و هفده فقره رفتار خلاف موازین بهداشتی در یک ماه اخیر، هر دو خود را لایقترین فرد ممکن برای کسب این عنوان میدانستند.
خوشبختانه پس از دو سه ساعت سر و کله زدن و فرو کردنِ دلایل کافی و وافی در حلقِ یکدیگر، هردو از شدت خشکیِ دهان کف کرده و به بیهودهترین مباحثهی تاریخ بشریت پایان دادند!
آقای "ع" هنوز هم مثلِ کسانی که دو زندگیِ پنهانی و کاملاً مخفیانه را مدیریت میکنند، دور از چشمِ همه و به همان روشِ بیمارگونهی سابق آقای "پ" را سیر میکند.
درست مثلِ درهای در ناکجاآباد که دور تا دورش را بوتههای خار کوچک و بزرگ گرفتهاند، دهانِ آقای "پ" پر شده از تبخالهای رنگارنگ! این تبخالها در سایزها و اندازههای مختلف، گوشه به گوشهی لب و لوچهی او را تسخیر کردهاند.
با وجود اینکه تردیدی نبود کار به اینجا میکشد، آقای "ع" بهشدت باور دارد که اینها همگی ناشی از کابوسهای شبانهی آقای "پ" بوده و هیچ ربطی به این ندارد که غذاها قبل از ورود به دهانِ آقای "پ"، چنددقیقهای در دهان خودش آسیاب میشوند.
هرچقدر هم آقای "پ" تاکید میکند که بیست سالی است اصلاً خواب ندیده که بخواهد کابوس دیده باشد، مقاومت جانانهی آقای "ع" و توضیحات(خزعبلات) او درباره نوعی از کابوسها که خود انسانها متوجهشان نمیشوند، درنهایت آقای "پ" را کاملاً قانع میکند. آنقدر قانع که خودم شنیدم به پزشکی که برای بازدید صبحگاهی آمده بود و دهانش را چک میکرد گفت: «خیلی کابوس میبینم دکتر. خیلی. خیلی خیلی زیاد.»
آقای "ع" اسمش را با زحمت به خاطر میآورد، روزی شش بار اتاقش را گم میکند، مسواکش را در یخچال و میوهاش را در جامسواکی میگذارد، با اینکه چند سالی از آقای "م" بزرگتر است، او را هربار "بابا" صدا میزند و تقریباً روزی نیست که از هر جنبندهای که میبیند درباره علتِ اینجا بودنش و اینکه اصلاً اینجا کجاست سوال نکند...
او اما هرروز، سه وعده، صبح، ظهر و شب، راس ساعت، بدون کمک گرفتن از کسی برای پیدا کردن مسیر و مقصد، میرود و آقای "پ" را پیدا میکند و هرچه که او اخیراً قصد داشته بخورد و نتوانسته است را با صبر و حوصلهی همیشگیاش جوییده و در دهان او میگذارد.
این کار بهاندازهای برای او جدی و حیثیتی به نظر میرسد که شک ندارم اگر روزی یک پروفسور با چندین مقالهی معتبر در دانشکدههای پزشکی هاروارد، آکسفورد، کمبریج، استنفورد و هاپکینز، برای معاینهی آقای "پ" به اینجا بیاید، از تبخالهای او نمونهای بردارد و پس از یک سال آزمایش بیوقفه با هفتصد صفحه نتیجهی آزمایش بازگردد و بگوید: «همهی این نتایج بهعلاوهی تجربهی شصت سالهی من در طبابت، فقط دو احتمال را نشان میدهد: ۱_ تبخالِ دهانی ناشی از غذای آلوده ۲_ تبخالِ دهانی_تناسلی ناشی از رابطهی محافظتنشده»...، آقای "ع" در همان لحظه و بدون مکث میگوید: «احتمال دوم صحیح است!» و آقای "پ"ِ بختبرگشتهای که ده سال است از اینجا بیرون نرفته و اوج ارتباطش با جنس مخالف، نگهداریِ یک مرغِ مینای ماده در گوشهی اتاقش بهمدت چندهفته بوده است را به هرچیزی که بگویید متهم میکند.
راستش دیگر نمیدانم چه مقدار از مغز آقای "ع" هنوز سالم است و کار میکند.
مردی که تا همین چند ماه پیش برای خودش کسی بود و خانوادهای داشت، مردی با شغل، درآمد، خانه، ماشین و یک یا شاید چند حساب بانکی؛ مردی با احتمالاً دهها هدف، رویا و آرزو، امروز همهی باقیماندهی توانش را گذاشته تا هیچکس و هیچچیز نتواند جلوی آخرین کاری که به او حسِ زنده بودن میدهد را بگیرد. آخرین چیزی که به او القا میکند هنوز مفید است...!
اوضاع و احوال آقای "م" هم چندان روبهراه نیست. حوالی ظهر که دخترش برای ملاقات هفتگی آمد، آقای "م" آنقدر به او فحش داد که نفسش بند آمد. اگر قرار بود یک دایرهالمعارفِ فحش و دشنام به کوششِ جمعی از نویسندگان نوشته شود، قطعاً سرپرستی تیمِ نویسندگان را به آقای "م" میسپردند.
دخترِ بیچاره آنقدر گریه کرد که میشد با اشکهایش آکواریوم خالیِ آقای "ع" را پر کرد.
تنها چیزی که به ذهن میرسد و میتواند این اتفاق و موارد مشابه را توجیه کند، این است که احتمالاً دختر آقای "م" کموبیش شبیه مادرش است و هر بار آقای "م" را به یاد او میاندازد. از اینگونه موارد کم نداشتیم...
پسری که نامزدی به نام «عسل» داشت و پس از خیانتِ زهرناکِ او، یک کامیون اجاره کرد و با عصبانیت به بزرگترین شعبهی شیرینعسل استان حمله برد و پس از آنکه مدتی را در چنگال قانون گذراند او را به اینجا آوردند.
یا مثلاً یکی از اقوام آقای "ن" آقایی بود که پس از طرد شدن توسط همسرش «دریا»، ویلای شمالش را زیر قیمت فروخت و برای اینکه دیگر هیچچیز نتواند او را به یادِ دریا بیندازد، دختری به نام «صحرا» را به همسری برگزید.
یا آن دیگری که هروقت «باران» میبارید جیغ میکشید و ...!
نمیدانم فرار انسانها از چیزهایی که حالشان را بد میکند تا کجا موثر است. آیا صحبت نکردن از «مرگ» و دوری از هر چیزی که آن را تداعی میکند، میتواند باعث شود که مرگ هیچوقت به سراغشان نیاید؟! آیا میتوان با استفاده نکردن از کلمهی «بدبختی»، آن را به دست فراموشی سپرد؟!
آقای "ع" برای آن که حال و هوای آقای "م" کمی عوض شود، به او پیشنهاد داد به «زردِ قناریها» بپیوندد و هر بعد از ظهر با آنها بازی کند. آقای "م" با اکراه فراوان پیشنهاد را پذیرفت؛ فقط بیست و پنج دقیقه از رفتنشان به حیاط گذشته بود که از پنجره دیدم آقای "م" بازوبند کاپیتانی را بر بازو بسته و تیمش را با فحش و فَضیحت فرماندهی میکند.
بازوبندی که قطعا با شایستگی به دست نیامده بود؛ چراکه میتوانستم آقای "ی" (کاپیتان قبلی تیم) را هم ببینم که تقریباً تمام بدنش(قسمتهایی که برای عموم قابل دیدن بودند) کبود است.
البته آقای "ی" هنوز در بازی حضور داشت و لنگان لنگان مسابقه را ادامه میداد. همین نشان میدهد آقای "م" علیرغم تمام خشونتها، چیزی در دلش نیست...و البته در سرش!
آقای "م" اگرچه تقریباً به یک یاغی تمامعیار تبدیل شده، اما بخشی از وجودش هنوز یک کودک ده ساله مانده که بستنی وانیلی لیس میزند و در عالمِ خیال دست دختر رویاهایش را گرفته و با یک مینیونِ قدیمی، به جهانگردی و کمپ زدن در دلِ طبیعت مشغول است.

شب که ماه خرامان خرامان به وسط آسمان کشیده شد، بحثی جدید که از تمام بحثهای پیشین غیر ضروریتر بود، بین آقای "م" و آقای "ع" در گرفت. موضوع بحث «تعداد خیارهایی که میتوان با نمک موجود در دریاچه ارومیه خورد» بود.
آنقدر دقیق و با ظرافت مغز تکتکِ افراد حاضر در شعاع پانصد متری را سنباده میکشیدند که پرستارِ بخش ناچار شد بعد از از کار انداختنِ چراغها، تلویزیون و هر وسیله دیگری که نور و صدا ساطع میکرد، دهانِ هر دویشان را یک ساعت زودتر از همیشه مُهر و موم کند و برود.
زمزمهکنان، به غرغر و تکرارِ تعداد خیارهای تخمینیشان ادامه دادند تا خواب هر دو را در آغوش گرفت.
«ت.ت»، یک تختِ تیمارستان.
شامگاهِ
۱۴۰۵/۲/۱۱