ویرگول
ورودثبت نام
Jooje_tighi
Jooje_tighi«روباه چیزهای زیادی می‌داند، جوجه تیغی اما فقط یک چیز می‌داند، یک چیز خیلی مهم!» (آرکیلوکوس)
Jooje_tighi
Jooje_tighi
خواندن ۴ دقیقه·۹ روز پیش

چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم!

.

سیس نگیر!

آقا بخش داخلی کدوم طبقه‌ست؟
_ نمی‌دونم خانم. از انتظامات بپرسید.

باشه بابا فهمیدیم دانشجوی پزشکی هستی، این‌جوری سیس نگیر!
_ 🙂

□ چرا بهش نگفتی دانشجوی پزشکی نیستی؟
_ چون احتمال داشت بگه حالا هر خری که می‌خوای باش.

□ آره راست می‌گی.
_ ما از کی لباس خودمونو می‌پوشیم؟

□ از ترم بعد، شایدم ترم بعدش...
_ خدا رو شکر. دیگه کسی با پزشک اشتباه‌مون نمی‌گیره.

□ آره خداروشکر. اون سبزه، با خدمات اشتباه‌مون می‌گیرن!


نخ‌ریسی!

منتظری ترم یکی‌ها بیان؟

_ نه، چرا باید منتظر ترم یکی‌ها باشم؟

پس چرا هیچ حرکتی نمی‌زنی؟

_ چه حرکتی؟

این‌همه دارن بهت نخ می‌دن. نمی‌فهمی؟

_ نخ؟

دیگه اینا اسمش نخ نیست، طنابه. ندیدی دختره چجوری...؟

_ من برنامه‌ای واسه عاشق شدن ندارم.

گمشو بابا! این سیگمابازیا آخر عاقبت نداره...

_ سیگمابازی چیه؟ این‌جا نخ‌ریسیه مگه؟

نخ‌ریسی هم بلد نیستی آخه… تو نخ‌ریسی پشما رو تبدیل به نخ می‌کنن.

_ خب الان من دارم چی‌کار می‌کنم؟

تو داری نخا رو تبدیل به پشم می‌کنی!


آینده‌‌‌نگری!

_ چرا نمیاید شما دوتا؟ یکی‌تون بیاد تیمشو انتخاب کنه دیگه.
● من یه تماس دارم، شما بازی کنید میام.

_ آها، سلام برسون :)
● به کی؟!

_ به همونی که صبح تا ظهر سر کلاس به هم چشم و ابرو میاید.
● ما خیلی حواس‌مون هست کسی نفهمه، تو از کجا فهمیدی؟

_ من رِندَم!
● (می‌خندد و تلفن‌به‌دست از گیم‌نت خارج می‌شود.)

_ می‌بینی که اون رفت. اون گوشی بی‌صاحابو بذار کنار بیا بازی‌تو بکن.
■ بارسا رو برام بردار اومدم...

_ برداشتم. شب بخیرت رو که گفتی، روی ماهش رو هم که بوسیدی، سلام برسون و تشریف بیار ترکیبتو بچین.
■ به کی سلام برسو... روی ماه کی رو؟ درباره کی صحبت می‌کنی؟

_ درباره همونی که رشته‌ش فوریت‌پزشکیه و شما فوری رفتی تو کارش. اسمشم بگم یا کافیه؟
■ نمی‌خواد بگی، کافیه.

_ واقعاً شما واسه درس خوندن اومدید دانشگاه که درگیرِ این‌چیزا شدید یا واسه این‌چیزا اومدید دانشگاه و درگیرِ درس هم شدید؟!
■ درس همیشه هست.

_ عشق و علاقه همیشه نیست؟!
■ نه نیست.

_ چرا فکر می‌کنی نیست؟
■ چون به خودت یه نگاه بنداز... چهار سال از ما بزرگتری، گوشی‌تو همراهت بیرون نیاوردی و الان ده دقیقه‌ست داری ترکیب می‌چینی و تمام تمرکزت رو اینه که کوارتسخلیا رو از اول بذاری تو ترکیب یا نیمه دوم بیاریش تو زمین!

_ ههه! حداقلش اینه که کوارتسخلیا بی‌منت تمام تلاشش رو برام می‌کنه. توام سعی کن تو زندگیت به همچین مهره‌ای بازی بدی...!

(دقیقه ۲۰؛ اخراج کوارتسخلیا از زمین بازی🟥)


چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم!


این کتابِ گنده چیه دستت گرفتی؟
_ کتاب درسی

درباره چیه؟
_ تکنیک اتاق‌عمل

می‌گم حالا دقیقاً چی‌کاره می‌شی آخرش؟!
_ تکنولوژیست جراحی

یعنی چی‌کار می‌کنی مثلاً؟
_ خب سه تا فاز داره، این‌جوریه که قبل از عمل...

چراغ‌ها رو روشن می‌کنی؟
_ چچچ چی؟ چراغ؟ آخه نه، دارم می‌گم که، اجازه بدید.

خب چی؟ عرقِ جراح رو خشک می‌کنی؟
_ ععع عرقِ جراح؟! نه نه، من همون چراغ‌ها رو روشن می‌کنم.

خب، گفتی سه‌تا فازه. دومی‌ش چی؟
_ هیچی… چیز خاصی نبود.

آخرش چی؟ آخرِ عمل.
_ آخرش؟

آره، آخرِ عمل که مریض رو می‌برن بیرون.

_ هیچی. چراغ‌ها رو من خاموش می‌کنم!


هیپنوتیزم!


تو هم فارغ‌التحصیل شی می‌تونی مُهر داشته باشی؟
_ آره باید داشته باشم.

عهه فک نمی‌کردم به تو هم مُهر بدن!
_ یه مُهر ساده‌ست، برای ثبتِ اقداماتی که انجام می‌دیم.

نه، خیلی مهمه. خاله‌ت می‌گفت «م» خیلی از مُهرش مواظبت می‌کنه.
_ ینی چجوری؟ شبا بغل خودش می‌خوابونه؟

مزه نریز. هیپنوتیزم رو کی بهتون یاد می‌دن؟
_ هیپنوتیزم؟! چرا باید یاد بدن اصلا؟

خاله‌ت می‌گفت «م» بلده. قرار شده یه‌روز که وقت داشت مامان رو هم ببریم پیشش.
_ چرا؟ چرا باید به کارشناس مامایی هیپنوتیزم یاد بدن؟ چرا باید مادرجون رو بردارید ببرید پیشش هیپنوتیزم؟!

که ببینیم یادش میاد انگشترش رو کجا گم کرده یا نه.
_ انگشتر؟ ماما؟ هیپنوتیزم؟ ینی چی؟ اصلا اینا چه ربطی بهم دارن؟... خب باشه ببریدش.

تو هم کاش یاد بگیری.
_ نه ممنون. تو هر شهری یه‌نفر بلد باشه کافیه!

پدربزرگت می‌گه کاش تو هم درس بخونی، از مسیر همین رشته‌ت بری ماما بشی.
_ مامان من پسرم، پسرا ماما نمی‌شن.

بهش گفتم. گفت اینا همه‌ش بهونه‌ست.
_ درکش می‌کنم. هرچی نباشه مادر خودشم قدیما قابله بود، شنیدم نصف روستا رو اون زائونده.

داری تیکه می‌ندازی؟!
_ نه والا جدی می‌گم. تازه کل ابزارش دوتا سنگ کنار چشمه بوده... این‌جوری که زنا موقعِ زا یه‌پاشونو می‌ذاشتن رو یه سنگ، اون‌یکی پا رو...

بسه، نمی‌خواد واسه من تقویم تاریخ بگی. به‌جای حسودی برو هیپنوتیزم یاد بگیر.
_ حسودی؟ درجریانی رتبه‌ی من خیلی بهتر شده دیگه، نه؟

رتبه‌تو به رخ نکش. به‌قولِ بابابزرگت اتاق عمل و این‌چیزا همه‌ش کاسبیه. قدیم که اتاق عمل نبود ملت چی‌کار می‌کردن مگه؟
_ ملت می‌مُردن.

نه این‌که الان شما با عمل زنده نگه‌شون می‌دارید. همین زنِ همسایه سُر و مُر و گنده رفت اتاق عمل، بعدِ چندساعت جنازه‌شو تحویلِ شوهرش دادن.
_ اگه سُر و مُر و گنده بود چرا رفت اتاق‌عمل؟!

از زبون کم نمیاری هیچ‌وقت. هرچی که هست ما همیشه آرزومونه تو یه‌چیزی بشی...!
_ بهش فکر می‌کنم :)

https://cdn.imgurl.ir/uploads/b699479_animation.gif

(گیف!)
(گیف!)

هزار سالِ دیگه هم...!

گریه نکنیا!
_ سعی می‌کنم.

کی می‌خوای دست از بی‌تابی برداری؟! می‌دونی چقدر گذشته؟
_ نه.

۹ ماه، شاید هم بیشتر... هرکی بود تاالان فراموش کرده بود. انقدر خودتو اذیت نکن.
_ چجوری؟!

چجوری به سر و وضعت می‌رسی؟ همون‌جوری به روحت هم برس.
_ جسم رو می‌شه ناز و نوازش کرد، روح رو نه...!

🎵پخش‌کننده‌ی موسیقی به وسط ترانه می‌رسد:

هزار سالِ دیگه هم،

غمت تمومِ باغچه رو یه شوره‌زار می‌کنه؛

برو فقط نگاه کن، با خنده‌هام با صورتم زمان چی‌کار می‌کنه!


پست‌های مظلوم اخیر که فریادرسی جز خدا ندارند:

شب‌نوشت‌های من، «ت.ت»، یک تختِ تیمارستان!

(یک، دو، سه، چهار و پنج)

دلنوشتهزندگیداستانطنزرابطه
۴
۱
Jooje_tighi
Jooje_tighi
«روباه چیزهای زیادی می‌داند، جوجه تیغی اما فقط یک چیز می‌داند، یک چیز خیلی مهم!» (آرکیلوکوس)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید