ویرگول
ورودثبت نام
viola
viola. ☕️•° _به چای دعوتت کنم یا به باقی عمرم؟
viola
viola
خواندن ۱ دقیقه·۹ روز پیش

چایِ سرد

قلم را بر کاغذ می‌رقصانی؛ نقطه ها را توخالی می‌گذاری. واژگان پژمرده اند. دستانت گز می‌کنند اما چاره را در همان نوشتن می‌بینی.

تند تند می‌نویسی دلت پر است، پر!

پر از مردم، پر از خودت، پر از خدایت.

نفس هایت به سنگینی همان غم های انباشته و حرف‌ های خورده شده، به دشواری از سینه حبس شده ات بیرون می‌آید. مگر می‌شود بعد از آن همه که گذراندی هنوز هم زنده باشی....

مداد می‌شکند پس مدادی دیگر برمی‌داری؛ مدادی که اندازه انگشت کوچکت است اما می‌نویسد، هنوز هم می‌نویسد.

واژه پشت واژه ها؛ رویاهایت بر فرای خطوط خیس خورده کاغذ پرواز می‌کنند. خاطرات، مه‌ی میان جنگل های افکار تاریکت می‌شوند.

با سرعتی به تندیِ گذر خوشی ها، به سمت آن نور در اعماق جنگل می‌دوی و ناگهان در میان راه به درون رودی می‌افتی. تلاشی برای نجات نمی‌کنی. جریان رود تو را می‌برد؛ آرام، تسلیم، بی نفس.

سردی آب وجودت را آرام کرده ولی چرا دستت از همه سردتر است؟

مگر ذهنت نبود که گداخته می‌سوخت؟

بی دود، بی خاکستر و بی‌شعله.

صدای مادرت بیدار می‌کند. چای سرد شده و بر میز جاری‌ست. دستت خیس است ولی حسش نمی‌کنی.

مادر می‌پرسد چای می‌خواهی؟

و تو می‌گویی باشد.

چایینوشتنافکارچاینویسندگی
۹
۰
viola
viola
. ☕️•° _به چای دعوتت کنم یا به باقی عمرم؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید