ویرگول
ورودثبت نام
~گربه فروشی خانم لوبیا~
~گربه فروشی خانم لوبیا~زِندِگیمون یه کارمایِ #پارادوکس وارهِ ... :))
~گربه فروشی خانم لوبیا~
~گربه فروشی خانم لوبیا~
خواندن ۱ دقیقه·۳ ماه پیش

گُل هایِ زَردِ مامان.

مامان مثل یه گل وحشی بود که راهش رو به سمت خورشید پیدا میکرد.
حتی اگه زیر یه دیوار آجری تیره بود.
ولی از شیر آب، فقط کمی آب جریان داشت؛ و از چاهی که نشت داشت، بی وقفه آب جاری میشد.
من هم همان چاه نشت شده بودم...راهم را گم میکردم...مثل گل های زرد مامان نبودم.
گل های زرد مامان همیشه در زمستان دوام داشتند. گل هایی که در برابر سرما مقاوم بودند، در برابر کمی گرما می مردند.
این خاصیت کوکب های کوهی بود.
وقتی با بقیه حرف میزدم، انگار داشتم نامه عاشقانه مینوشتم.
دونه دونه کلماتم رو با دقت انتخاب میکردم.
«حرف هایم مثل یک تکه چمن روشن بود.»
وقتی بقیه باهات خوب رفتار میکنن؛ به ناجی ات تبدیل میشن.
حتی اگه فقط یه بار باشه.
ولی من با کسی که مدیونشم؛ مثل یه کاغذ باطله رفتار کردم.
حواسم به حرف هام یا احساساتم نبود.
یه مامان مهربون و شاد، یه دختر خوش قلب رو با چشمایی غمگین به دنیا آورد. با اندوهی خجالتی، که در حضور دیگران حرف نمیزد!
اون ها همیشه به هم عشق می ورزن و همدیگه رو ناراحت میکنن.
مامان میگفت:«حتی اگه یه میلیون مایل دورتر از هم باشیم، بزرگترین خوشحالی؛ اونیه که روبروته!»
اما هیچکدوم از ما کامل رشد نمیکنیم تا وقتی قلب هامون درد های فزاینده ای رو حس کرد، فقط کمی بزرگ شدیم.
من، رویاهاشون رو جویدم و بال هام رو باز کنم.
رویای مادرم رو مثل یه بذر تو قلبم کاشتم.
رویای مادرم به من منتقل شد. یه رویای سنگین. یه رویای سوزان.
می گفت وقتی شماها پرواز کنین انگار من پرواز کردم.
خب؛ حداقل صدای بال بال زدنش اومد....

ماماندلنوشتهخاطره
۴
۱
~گربه فروشی خانم لوبیا~
~گربه فروشی خانم لوبیا~
زِندِگیمون یه کارمایِ #پارادوکس وارهِ ... :))
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید