شب هایی که باهات قرار داشتم رو یادمه.. می رفتم فروشگاه نزدیک خونه و با یه نوشیدنی و نودل و بستنی بر می گشتم.. تا وقتی بر می گشتم، خورشید هنوز تو آسمون بود. نودل رو آماده می کردم و تا شروع غروب خودم رو به پشت بوم می رسوندم. یه فرش کوچیک پهن می کردم و گوشه ی دیوار تکیه می زدم و منتظرت می موندم. با خوراکی هایی که آورده بودم از خودم پذیرایی می کردم و آیین تنهایی رو به جا می آوردم. آیینی که فقط من و تو و پشت بوم ازش خبر داشتیم. می دیدمت و بهت لبخند می زدم. اینکه چطور تو هر حالتی قابلیت این رو داشتی تا دِلَمو بِبَری و باعث لبخندِ روی لَبهام بشی و فقط با حضورت کاری کنی تحسینِت کنم. شروع می کردم باهات حرف زدن و تو گوش می شدی برای کلماتَم. یه وقت هایی بغلم می کردی و دست می کشیدی به غم های روی قلبم یا اشک هامو از روی صورتم پاک می کردی. باهات می خندیدم. از اتفاقات روزَم می گفتم. از دوست های مدرسه حرف می زدم. از خاطراتی که زمانی زندگیشون کردم، یا حرف هایی که شبیه چکّش به مغزم و شبیه تیغ به قلبم ضربه می زدن. تو همون جا بودی. بهترین کسی که می شد بی هیچ قضاوتی باهاش حرف زد. از نگاه ها و کلماتی که باعث شده بودند قلبم بشکنه می گفتم.. یا از اون دفعه ای که دل باخته بودم. برق نگاهَم رو خیلی جاها دیدی. برقی که گاهی از خوشحالی بود و گاهی از سَر غم و خشم. اشک هایی که شاهد جمع شدنِشون گوشه ی چشمهام بودی. نگاهِت می کردم. چقدر همیشه زیبا بودی. اما زندگی تا وقتی که بچه ای خوب می گذره. بزرگ که میشی میافتی تو درّه ی بزرگسالی و چقدر سخته دوام آوردن. کم کم قرار هامون کمتر شد. حرف ها تو دلم موند. دیگه فقط دفتر و خودکار بودن تا نجاتم بدن. اما بغض های جمع شده هیچ وقت با نوشتن خالی نمیشه. گلوت رو محکم می گیرن و چقدر باید سعی کنی تا یادت بره دلیل بغض هات رو. گاهی وقتا هم نمی تونی فراموش کنی فقط می تونی توجه ات رو بدی به چیز دیگه ای تا بگذره... و اشک ها روی هم انباشته شدن. کم کم یه هاله ی سیاه اطرافم رو گرفت. هاله ای که جلوی تمام چیزهایی که دوست داشتم رو می گرفت، تو رو دور نگه می داشت و غم هامو نزدیک. زندگی به مرحله ی سختی رسیده بود که تو بچهگی بهش فکر هم نمی کردم. زمین تا آسمون با تصوراتم فرق می کرد. همه چی تاریک و سنگین شد.. یا شاید هم از اول اینطور بود.. دروغه اگه بگم دلم برات تنگ نشده. دلم برات تنگ شده. خیلی زیاد. برای همون دیدار های کوتاه و صحبت های مختصر روزمره با تو، یا مکالمه های عمیق و طولانی ای که ساعت ها طول می کشید. دراز می کشیدم و سقفِ بالای سَرم آسمونی بود که تمومی نداشت و همیشه تصور غرق شدن و افتادن توش ترسناک بنظر می رسید. تو رو می دیدم که کنار ستاره هات بودی. کم کم به ما ملحق می شدن و من شروع می کردم به شمردنِشون. گاهی وقت ها در سکوت می گذشت. یه وقت هایی هم با گوش دادن به صدای پرنده ها و پرستو هایی که موقع غروب پیداشون می شد. یا گوش دادن به چند تا آهنگ که اون لحظه رو شبیه به یه سکانس از یه فیلم سینمایی می کردن و خودشون نقش پر رنگِ موسیقی پس زمینه رو به عهده می گرفتن. همه ی این ها لذتبخش بودن با نفس های عمیقی که پُر بودن از عطر شکوفه های درختِ بهارنارنجِ همسایه. اما چقدر دور بنظر میان وقتی به این فکر می کنم که اون وقت ها چقدر همه چی یکم بهتر بود و برای خوب تر شدن امیدوار بودم. حواسم نبود که شاید همون وقت ها، بهترین وقت ها بودن و نیازی به امیدوار بودن نبود.. و شاید الان هم همینطور باشه. شاید الان هم زمان خوبی نسبت به یک وقتی تو آینده باشه. اما مگه اینطور نیست که با گذشت زمان همه چیز رو به بهتر شدن بره؟ جواب اینطور سوال ها شبیه پیدا کردن بخش هایی از پازلِ معماگونه ی زندگیه. در حالی که زنده موندن و دوام آوردن تنها چیزهایی ان که بهشون فکر می کنیم.
A.20260520