
*همین اول بهتر است بگویم این نوشته سروته خاصی ندارد چون بدون فکر کردن و اصلاح مینویسم تا دچار سانسور نشوم. پس اگر برایتان نتیجه گرفتن در یک نوشته مهم است بهتر است بیخیال این متن شوید:)
من زیاد فیلمهای با کارکترهای همجنسگرا میبینم. هنوز هم عقیدهام همین است که دو فرد با جنسیت مشابه اصولا میتوانند عاطفه و درک بهتری نسبت به یکدیگر داشته باشند.
حالا هم نیامدم فیلم معرفی کنم، توی این چیزها واقعا خبره نیستم. ترجیح میدهم همیشه بروم کنج اتاق و فیلمم را نگاه کنم. فقط حالا فکر کردم دلم میخواهد چیزی بنویسم و چون هنوز قابهای این فیلم جلوی چشمهایم است و آهنگش را مدام پخش میکنم دلم خواست از اینجا شروع کنم.
داستان در نیویورک دهه ۱۹۹۰ اتفاق میافتد، جایی که یک افسر مخفی از طبقه کارگر وظیفه دارد مردان همجنسگرا را به دام انداخته و دستگیر کند، اما ناگهان متوجه میشود که مجذوب یکی از اهدافش شده است.
فیلم زیباست، چون برعکس تمام فیلمهای نتفلیکسی و معروف شده در هیچچیزی دستوپا نمیزند. تلاش نمیکند صحنهها را غرق نور و رنگ کند تا جذب این روابط شویم.
فیلم را دوست دارم، چون لوکاس،(شخصیت اصلی) را دوست دارم.
لوکاس را دوست دارم چون انقدر واقعی هست که اشکم دربیاید. طوری که آب دهانش را قورت میدهد، طوری که درمز بین انفعال و فشار، یکجا بدون فکر کردن خودش را ابراز میکند، میرود جلو، اندرو را میبوسد.
لوکاس را دوست دارم چون پنیکهایم بیشتر شبیه لوکاس است تا تد(تدلاسو که برای چهارم ریواچش تمام شد.) اولینبار ولی وقتی تدلاسو را دیدم فهمیدم چیزهایی که تجربه میکنم اسم دارد. همیشه بیتوجه از کنار پنیک میگذشتم، یادم هست یکبار وقتی (هنوز!) سارا حقیقت را دنبال میکردم دربارهی این حالتش توضیح میداد، یادم نیست چرا ولی کلش را زدم جلو.
حالا میفهمم اسم این یکی هم فرار و انکار است.
اولینبار توی حیاط مدرسه اینطور شدم. حیاط خالیِ خالی مدرسه. عصر بود، وقتی رفتم بالا که کیفم را بردارم، کل دستم و مچ دستهایم یا رد کشیده شدن محکم ناخنها بود یا پوستهای کنده شده.
او چندروز پیش از من خداحافظی کرده بود. من نمیفهمیدم چه شده، فقط خودم را بین همهی چیزهای اضطرابآور دنیا پیدا کرده بودم و امتحان نهایی زیست داشتم.
تنهای تنها شده بودم، هیچکس من را نمیفهمید، یک راز بزرگ توی قلبم بود و امتحان نهایی زیست داشتم.
و کل سال را نه رفته بودم سرکلاس و نه حتی در کتاب را باز کرده بودم، من از زیست بیزار بودم و حالا باید پاسش میکردم.
و به مردن فکر میکردم و اینکه توی اینهمه تنهایی عذابآور باید چکار کنم.
و بعد شبیه حرفهای اندرو به لوکاس، که احتمالا هرکدام از ما هم شنیده باشیمشان، سعی کردم واقعا فکر کنم ممکن است "اولش حس تنهایی کنم، سخت بگذرد و بعد عادت کنم، یک آدم جدید پیدا کنم و تمام شود."
قبلش بزور با آدمها ارتباط میگرفتم. حتی بلد نبودم آدم بعد سلام چه میگوید.
و من، همان شب، گوشیام را برداشتم و به امینه که سالها ارتباطمان درحد گفتوگوی وبلاگی باقی مانده بود پیام دادم و بیست خط برایش طومار نوشتم که میخواهم دوستهای نزدیکتری باشیم.
بعد همانطور که واضح است اما یک دختر ۱۷ ساله این را نمیفهمید، من دنبال جایگزینی برای او بودم و امینه شبیه او نبود.
پس بعد از چندروز ارتباطمان را تمام کردم، با تمام عکسها و طومارها و ویسهایی که برایش میفرستادم.
رفتم سراغ طعمههای بعدی.
بعد نزدیک سه سال این عادت با من ماند. کمکم یاد گرفتم وقتی درچندخط اول ارتباط خودت را با حالت متواضعانهای ابراز کنی و بعد یواشکی در آن زیرها ازشان بخواهی خودشان را ابراز کنند و در آخرِ پیامت، مودبانه خواهش کنی برایت بنویسند و حرف بزنند اگر دوست داشتند و اگر نداشتند آزادشان بگذاری برای جواب ندادن، در ۹۰ درصد مواقع موفق میشوی یک ارتباط بسازی.
ولی بدبختانه، من همیشه از پشت عینکی به آدمها نگاه میکردم، که آیا شبیه او میشوند، که اگر او بود هم دوستشان داشت؟
و بعد اگر شبیهش نبودند خیلی صادقانه ارتباط را تمام میکردم. و همیشه توی سر خودم و احتمالا آدمهای مقابلم میماند که من عوضیام.
ولی باور کن اینکه از یک آدم هفدهسالهای که یکدفعه پرت شده از جهان پر اضطراب و آدمهایی که درکش نمیکنند به فهم، درک و دوست داشتن یک نفر. از آدمی که چندسال بعد میفهمد طرحوارهی رهاشدگی دارد و وابستگیاش وحشتناک است به آدمهایی که دوستاشن دارد. اینکه بخواهی با بشکنی یادبگیرد رها کند، فراموش کند و بپذیرد دوباره تنها شده نامردی است.
او، او، او، او.
برای همین است که وقتی اندرو اینها را میگوید، لوکاس میزند زیر گریه و قسم میخورد به این راحتی نیست، و اصلا گوربابای راحتی. به این سرعت نیست. و همهچیز رابطهی جنسی نیست. من هم گریهام میگیرد و فکر میکنم دلم میخواهد خود ۱۷ سالهام را بغل کنم.
و خدارا شکر میکنم که همهی اینها فیلم است و آدم دیگری، آن لحظهها را تجربه نمیکند.
وقتی نور قرمز میتابد توی چشمهای لوکاس، پرت میشود به قاب گذشتهای که در قالب کلوزآپ چشمهای اندرو نمود پیدا میکند.
من هم همهچیز را از توی حیاط مدرسه یادم میآید، لپتاپ را میبندم و بلندبلند گریه میکنم.