
آینه شکست...
قصه آغاز شد و شروع به نوشتن کرد. ولی مگر میشود قصهای که با شکستن آینه شروع شود، سرانجامی جز نهایت درد داشته باشد؟
تنها و خسته، در زیرزمینی نمور، سرد و غمگرفته، نشسته بود. تنها یک چراغ مطالعهی کوچک و قدیمی آنجا را روشن میکرد. او با کاغذ و خودکار میرقصید و به تماشای جشن کلمات نشسته بود.
اتاقکی گِلی، سرد، عبوس و تاریک بود؛ گوشههایش را تارهای عنکبوتهای بدبختی و نفرت پر کرده بود. و او همچنان مینوشت؛ در رویاهایش، در جنگلی انبوه و سبز میزیست.
کلمات را روی کاغذ میریخت، پشت سر هم، و پر میکرد این قصهی بیمعنا را. با خودش میاندیشید، به رویا فرو میرفت؛ به رویای رنگیِ افسرده و تلخ، به شامگاهی که هرگز تمامی نداشت.
با خود فکر میکرد که تنها نوشتن است که میتواند او را از این تاریکی رها کند و در نهایت به پگاهی برساند. او فقط نوشتن را بلد بود و تنها میتوانست بنویسد. هر وقت دلش سرد میشد و از همهی دنیا میگرفت، شروع به نوشتن میکرد.
هرگاه دلتنگ مادرش میشد، تنها میتوانست بنویسد؛ او را در نوشتههایش در آغوش بگیرد و احساس کند در امنترین نقطهی جهان ایستاده است، جایی که هیچ چیز، مطلقاً هیچ چیز، او را به خطر نمیانداخت و قرار بود تا ابد در این امنیت پوشالی و خیالین باقی بماند.
هرگاه احساس میکرد همه چیز ترسناک شده، و قرار است حتی گلهای نرگس باغچهی خانهی مادربزرگ هم او را آزار دهند، این فقط نوشتن بود که میتوانست آرامش کند. خشمش، غمش، وجودش را مینوشت و کلمه میکرد و خوشحال بود که دستکم میتواند بنویسد.
اما میترسید... میترسید از روزی که حتی تاب و توان نوشتن نیز برایش نمانَد، نتواند چیزی بنویسد و تبدیل شود به تنهاترین گلدان خشک و خالی تاریخ.
~مانا سیری