ویرگول
ورودثبت نام
مانا
مانامن روانکاو و درمانگر تحلیلی هستم و اینجا نوشته های خودم رو به اشتراک می‌گذارم
مانا
مانا
خواندن ۲ دقیقه·۵ ماه پیش

داستان کوتاه"الماس های پنهان"

در خیابان‌های شهر قدم می‌زد و آرام و با طمأنینه هر گام را برمی‌داشت. به تمام روزها و لحظاتی می‌اندیشید که در پس این جاده‌ها پشت سر نهاده بود و اکنون از آنها تنها ردّی از خاطراتی دردآلود برجای مانده بود. دیگر آن دخترک شاداب، اکنون زنی در میانه بود؛ زنی غرق در زیستن.

نمی‌توانست میان خود و آن دخترک قدیم فاصله‌ای بیابد؛ همیشه بخشی از او را همراه داشت و با خود حمل می‌کرد. گویی همیشه در درونش آن جوش و خروش زنده بود، اما در همنشینی‌اش، زنی سالخورده و پر از زیستن نیز حضور داشت. این بار تفاوت در همین بود.

احساس می‌کرد چیزی میان آن دو قرار دارد؛ نه آن‌قدر جوان و پرخروش، و نه آن‌قدر پیر و سالخورده؛ چیزی در میانه. هنوز خود را در باد رها حس می‌کرد. گاهی چیزی در درونش می‌خواست دلش را به دریا بزند، درگیر ارتباطی ناگهانی و بی‌مرز شود، و خود را ویران کند. اما دیگر تاب و توان این کار را نداشت: توان تحمل درد، توان تحمل ویرانی، توان شکستن و دوباره ساختن.

دلش می‌خواست این بار متفاوت باشد؛ خود را محک بزند، به دست باد نسپرد، و قدم‌هایی شمرده بردارد. سعی کند رفتاری دیگرگونه داشته باشد. اما راستش، وقتی با خود می‌اندیشید، درمی‌یافت حتی توان این را هم ندارد. میل در او بود، اما بدنش دیگر توان نداشت. بدنش می‌خواست سال‌ها بخوابد و بیدار نشود. بدنش خسته و بی‌رمق بود. گویی دیگر توان فدا شدن برای دیگری را نداشت و می‌خواست کمی نیز خود را ببیند و با خود باشد.

دیگر نمی‌توانست غرق در بدن دیگری و خواسته‌هایش شود. چنان در خود فرو رفته بود که تنها خود را می‌دید و فقط با خویش در تنهایی سخن می‌گفت و می‌اندیشید. شاید این نخستین بار بود که می‌توانست در تنهایی با خود فکر کند و نیازی به همدم نداشته باشد. احساس می‌کرد خودش کافی است، و همین بودن، ارزشمند است.

گاهی با تمام وجودش حضور دیگری را طلب می‌کرد، اما گویی هیچ‌چیز دیگر مثل پیش نبود. می‌توانست با حال خود تنها بماند، در تنهایی فرو رود و در خویش غرق شود. این بار اما غرق شدن در خود بود، نه در دیگری. و این تفاوتی اساسی داشت. هر بار که غرق می‌شد، الماسی ارزشمند از خویش را می‌یافت؛ بیشتر و بیشتر خود را می‌دید. این حس، هم زیبا بود و هم تازه، و گاه حتی غیرقابل بیان. کلمات توان بیانش را نداشتند، زیرا چیزی فراتر از مرزهای زبان و نمادهای پیش‌ساخته شده بود.

به نقطه‌ای رسیده بود که تنها خود را، آنگونه که بود، می‌دید؛ و دیگر نیازی به کلمات نداشت. احساس کردن کافی بود. با تمام وجود خویش را حس می‌کرد؛ حسی غریب و ناشناخته، گاه حتی ترسناک، از آن‌رو که تازه و بی‌سابقه بود. مانند کاشفی بود که هر لحظه چیزی نو در درون خود می‌یافت، و هر کشف تازه، سیلی از احساسات متناقض را بر او جاری می‌ساخت.

~ مانا سیری

داستانداستان کوتاهخودشناسی
۳
۰
مانا
مانا
من روانکاو و درمانگر تحلیلی هستم و اینجا نوشته های خودم رو به اشتراک می‌گذارم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید