ویرگول
ورودثبت نام
مانا
مانامن روانکاو و درمانگر تحلیلی هستم و اینجا نوشته های خودم رو به اشتراک می‌گذارم
مانا
مانا
خواندن ۱ دقیقه·۵ ماه پیش

شعر "عبوس و سکوت و سکون"

دود و غبار و سرد و عبوس و ترس

پژواک نمناک عطر مشوش آبی ها در باغچه ی همسایه

و حیاطی که درختانش ریشه های خشکیده ی زمان را در آغوش کشیده بودند

خیابانی تهی از رهگذران پوچ و بیهوده ی نگران

و فرار گل ها از گلدان

و شکوه ابدیت در مقابل زندان سکوت ابرهای کبود و نگاه های خیره ی مشوش

و حجم فساد پهناور نرگس ها در بوستان زمردین خاطره افروز

و عمق فاجعه پیدا در کناره ی گیج خرامان تنهایی

و کوه ها که با همند و هم تایان شبهای تار پشت پنجره اند

و دریاها

و آه دریا ها که راه به سوی بی نهایت سبزآبی پیچیده در امواج مخوف و صورتک های سیاه می برند

و صدف های مروارید به دوش به نگاه پیاده های در ساحل روان گشته افسون می‌گردند

و افسوس قناری در قفس زمستانی

و کرسی از گوشه ی دیوار سلام می‌کند

و سنگ مزار رفتگان حرم الهی پرده ای از خاک پوشانده است

و حریر سرخ نشانی بر سر هر خانه آویزان است

و بوی خون از جویبار های شهر سرازیر می‌شود و به برگ های پاییزی درختان سرایت می‌کند

و صدای جیغ بازی های کودکانه در زیر زمین های تاریک و عبوس و مخوف چنبره زده است

رنگی از دل باختن خود آزرده گشته

و فغانی رنگ باخته

و جهانی در اندوه شاعران میگرید

و به پهنای خروشان ابرها اشک می‌ریزد

~مانا

سکوتشعرشعر سپید
۷
۱
مانا
مانا
من روانکاو و درمانگر تحلیلی هستم و اینجا نوشته های خودم رو به اشتراک می‌گذارم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید