
دود و غبار و سرد و عبوس و ترس
پژواک نمناک عطر مشوش آبی ها در باغچه ی همسایه
و حیاطی که درختانش ریشه های خشکیده ی زمان را در آغوش کشیده بودند
خیابانی تهی از رهگذران پوچ و بیهوده ی نگران
و فرار گل ها از گلدان
و شکوه ابدیت در مقابل زندان سکوت ابرهای کبود و نگاه های خیره ی مشوش
و حجم فساد پهناور نرگس ها در بوستان زمردین خاطره افروز
و عمق فاجعه پیدا در کناره ی گیج خرامان تنهایی
و کوه ها که با همند و هم تایان شبهای تار پشت پنجره اند
و دریاها
و آه دریا ها که راه به سوی بی نهایت سبزآبی پیچیده در امواج مخوف و صورتک های سیاه می برند
و صدف های مروارید به دوش به نگاه پیاده های در ساحل روان گشته افسون میگردند
و افسوس قناری در قفس زمستانی
و کرسی از گوشه ی دیوار سلام میکند
و سنگ مزار رفتگان حرم الهی پرده ای از خاک پوشانده است
و حریر سرخ نشانی بر سر هر خانه آویزان است
و بوی خون از جویبار های شهر سرازیر میشود و به برگ های پاییزی درختان سرایت میکند
و صدای جیغ بازی های کودکانه در زیر زمین های تاریک و عبوس و مخوف چنبره زده است
رنگی از دل باختن خود آزرده گشته
و فغانی رنگ باخته
و جهانی در اندوه شاعران میگرید
و به پهنای خروشان ابرها اشک میریزد
~مانا