
از وقتی فهمیدهام بعضی حرفها راهی به دهان پیدا نمیکنند، به چشمهایم بیشتر احترام میگذارم.
چشمهایم سالهاست ادارهی پستِ دل را به عهده گرفتهاند؛ پاکتهایی که هرگز نوشته نشدند را بیهیچ تمبری، بیهیچ نشانی، از پشت پلکهایم روانه میکنند.
هر بار که اشکی میافتد، میدانم نامهای درونش تا خورده است؛ نامهای که جرئتِ تولد نداشت!
اولین اشکم، نامهای بود برای تو؛ برای همان روزی که ایستاده بودی و من میان شلوغیِ واژهها، نتوانستم سادهترین جملهی دنیا را بگویم.
میخواستم بگویم بمان…اما ترس، گلوی کلمات را گرفت و آنها را پشت دندانهایم دفن کرد.
آن روز، تنها کاری که توانستم بکنم این بود که بگذارم چشمهایم آهسته تو را بدرقه کنند و اشکی که افتاد، هنوز هم نمیداند مقصدش کجا بود.
اشک دوم، نامهای بود برای کسی که دیگر در این جهان نفس نمیکشد. کسی که نامش هنوز در حیاطِ حافظهام راه میرود و گاهی روی نیمکتِ خاطرههایم مینشیند. بارها خواستم بگویم که نبودنش خانهی روحم را بیپنجره کرده است، اما نتوانستم.
آن اشک، شبی روی صورتم لغزید و بیآنکه جوابی بگیرد، در تاریکیِ بالش گم شد مثل نامهای که صندوق پستیِ آسمان، هیچوقت آن را تحویل نگرفت.
بعضی اشکها اما نامههایی هستند که باید به خودم مینوشتم. نامههایی پر از دلجویی، پر از بخشش، پر از آغوشی که از خودم دریغ کردهام.
سالهاست در آینه نگاه میکنم و به جای سلام، سکوت تحویل صورتم میدهم.
چقدر حرف داشتم برای آن دختر خستهای که پشت مردمکهایم زندگی میکند؛ اما غرور، جوهر خودکار را خشک کرد و واژهها، در کشوی دلم پوسیدند.
گاهی فکر میکنم گونههایم جادههایی هستند که کاروانِ ناگفتهها از آن عبور میکند.
اشکها صف میکشند، آرام و نجیب و هرکدام، پاکتی را بر دوش میکشند که مُهر «هرگز ارسال نشد» بر پیشانیاش خورده است.
دیشب، وقتی گریه میکردم، خیال کردم صدایی میشنوم؛ صدای خشخشِ باز شدن پاکتها…
انگار اشکهایم دور هم جمع شده بودند و نامهها را بلندبلند برای هم میخواندند.
یکی از دلتنگی گفت، یکی از عشقی که دیر فهمیده شد، یکی از خداحافظیای که هیچوقت گفته نشد.
و من، میان آن همه اعترافِ جاری، تازه فهمیدم که چه اندازه حرف در من زندگی میکرده است!
اما بزرگترین نامه، هنوز در چشمهایم مانده است.
نامهای برای کسی که هنوز نفس میکشد، کسی که هر بار نامش از ذهنم عبور میکند، قلبم مثل صفحهای خیس، واژهها را پخش میکند.
میترسم آن نامه را بنویسم، میترسم اگر نوشته شود، دیگر راهی برای نگه داشتنش نداشته باشم.
برای همین، سالهاست آن را به اشکهایم سپردهام؛ به قطرههایی که آرام میآیند، بیآنکه کسی بفهمد چه کتابی را از دل من بیرون میکشند.
حالا باور کردهام بعضی نامهها را نباید نوشت.
بعضی اعترافها، فقط وقتی زنده میمانند که جاری شوند.
اشکها، واژههایی هستند که جرئت کاغذ شدن ندارند؛ ترانههایی که نه با صدا، که با سکوت خوانده میشوند.
و من، هر شب، وقتی چراغها خاموش میشوند، میگذارم چشمهایم دفتر موسیقی دل را ورق بزنند و ترانهی اشکهایم را، بیهیچ شنوندهای، برای تاریکی بخوانند.
-مآهي