
می بینی دلبرکم؟
اشک هایی را که به بهانه تسکین اندوه زمین،بر جویبار خون، بوسه می زنند؟
شایسته نیست ،نجابت زمرد چشمانت، به دنبال جهالت اهل زمین، با غبار اشک، هم آغوش شود.
تکاپوی آن پسرک را می بینی؟صدای بمب را میشنوی؟ گویی صحرای محشر به تصویر کشیده شده باشد...
کودکان به سان مرغانِ پر کنده،به این طرف و آن طرف روانه می شوند..
در جست و جوی یک پناه، هم جوار ویرانه ها می شوند..
و مادری ،خشت به خشت، قتلگاه جگر گوشه اش را کنار می زند ، در آغوش می کشد ،می بوسد ،می بوید ،سینه اش را مملو ز عِطر عشقِ فرزندش می کند..
و هر غنچه گلگون،مساوی شد با ویرانه دل مادری؛ آن کوه با صلابت، بر زمین نشست،پاهایش سست شد، و خاکِ مقدسِ یادوارهٔ نونهالش را، زینب گونه به قلبِ باد صبا روانه کرد..
شنیدی نجوایش را؟ آرام در گوشِ صبا زمزمه کرد؛«این بار تو، راوی غربت کرب و بلا باش..»
طوفان سنگین غم این واقعه ، بر آشیانه دل اباصالح خراب شد..
گویی تداعی کننده شِکوه و ناله رقیه اش باشد.
هر کولهٔ آتش به جان؛ گواه تکه ای ز معجرِ سوخته دختر حسین بود..
و مادران،هر آجر را خار مغیلانی پنداشتند و چون ابر بهار گریستند..
از چه آشفته ای دردانه قلبم؟
پریشانِ اشک یوسف زهرا نباش..
امتِ حسین؛
یک به یک اشک شدند
ابر شدند
باریدند..
تا تسکینی بر قلبِ داغدارِ نرگس زمانه باشند..
میشنوی ؟ لالایی طفل خردسال حسین است.
برو نوگل باغِ یاسم..
تو هم به آغوش حضرت مادر پناه ببر..
اینجا به وسعت تمام غم های عالم،آرامش هست...
پی نوشت:آن که تو را شناخت؛ جان را چه کند ؟ ؛)
_قلم ماه.mah