ویرگول
ورودثبت نام
M A H Y A
M A H Y Aعاشق هنر | نویسندگی | فمینیست | وجترین
M A H Y A
M A H Y A
خواندن ۳ دقیقه·۱۶ ساعت پیش

داستان ماریا - پارت اول

در دل قرون تاریک، جایی میان کوه‌های بلند و جنگل‌های انبوه، سرزمینی زمستانی قرار داشت که پادشاهی بی‌رحم سایه‌ی ظلم و بی رحمی را بر آن گسترده بود.

پادشاه آدریوس، مردی سرد و بی‌رحم بود که قدرت را چون شمشیری دو لبه در مشت داشت. تنها امید او برای ادامه‌ی سلطنت، پسرش، شاهزاده چارلز بود.

چارلز، وارث تخت و تاج، در ظاهر همچون پدرش خشن و مقتدر تربیت می‌شد اما قلبی مهربان سرشار از شور و روشنایی در سینه داشت، روشنایی‌ای که تنها یک نفر می‌توانست به آن معنا ببخشد.

ماریا. دختری دوازده ساله از خانواده‌ ای خدمتکار با موهای خرمایی مواج و چشمانی درشت و سبز به رنگ جنگل‌های شمالی، هر روز در کاخ سلطنتی در کنار پدر و مادرش کار می‌کرد.

چارلز شانزده ساله و ماریا تقریبا هر روز، پنهانی، در باغ‌های پشتی کاخ چون دو پرنده‌ی رها در دنیایشان می‌دویدند، می‌خندیدند و می‌ساختند قصری خیالی از عشق.

اما این خوشبختی عمر درازی نداشت...

روزی یکی از ندیمه‌ ها آن دو را دست در دست هم کنار چشمه دید و به گوش پادشاه آدریوس رساند.

خشم چون طوفانی در چشمان پادشاه شعله کشید. ترس از لکه‌دار شدن خون سلطنتی غرور پادشاهی‌اش را در هم‌ کوبید.

همان شب، در ظلمت سرد زمستان ماریا و خانواده‌اش را از شهر تبعید کرد.

گاری چوبی آن‌ها راهی دروازه‌های بیرون شهر شد.

چارلز از پنجره‌ی اتاقش ماریا را دید که سوار بر پشت گاری، در دل سرما و تاریکی فرو می‌رفت.

ترسیده و بی‌تاب، پابرهنه، از پله‌ها پایین دوید. سنگ ریزه ها و گِل سرد زمین پاهایش را زخمی کرد. همانطور که می‌دوید نام ماریا را فریاد می‌زد.

بالاخره رسید... رسید به گاری. دست ماریا در دستش، ماریا از گاری به زمین افتاد. چارلز بلندش کرد و همدیگر را محکم به آغوش کشیدند. اشک‌هایشان در هم آمیخت.

ماریا گفت: من فراموشت نمی‌کنم... عاشقتم چارلز

چارلز قبل از اینکه فرصت اعتراف عشقش به ماریا را داشته باشد نگهبانان رسیدند و بی‌رحمانه آن‌ها را از هم جدا کردند. چارلز را به داخل قصر کشیدند. ماریا همان‌جا جلوی چشم‌های چارلز روی زمین گلی سرد از حال رفت. پدرش و مادرش سمتش دویدند اما قبل از اینکه به ماریا برسند نگهبانان دست و پاهای ماریا را گرفتند و روی گاری پرتش کردند. پدر و مادر ماریا را هم با خشونت به سمت گاری هل دادند و دستور دادند با سرعت از آنجا دور شوند.

از آن شب، سکوت سهم جان چارلز شد. از غذا دوری می‌کرد. شب‌ها کابوس می‌دید. روزها فقط به جاده‌ی گلی نگاه می‌کرد.

پدرش که دید پسرش رو به خاموشی‌ست، دست به کاری پلید زد. دستور داد لباسی از ماریا را پیدا کنند: پیراهنی به رنگ آبی‌ آسمانی با گل‌های ریز صورتی رنگ. آن را پاره و خون آلود کردند و به دست چارلز دادند.

پادشاه با چشمانی سرد گفت: چند شب پیش، گرگ‌ها به چادرشان در جاده حمله کردند. ماریا... زنده نماند.

چارلز، لباس را در آغوش گرفت. نفس کشید. عطر ماریا را هنوز داشت. ناگهان فریادی بی‌صدا از جانش برخاست. قلبش ترک خورد، روحش مُرد.

ماه‌ها گذشت و چارلز نه دیگر خندید نه دیگر گریست. تنها سوگند خورد: عشقم را فراموش نمی‌کنم اما در قلبم دفن می‌کنم و پادشاهی می‌شوم بی‌احساس‌ تر از آدریوس.

سال‌ها بعد، او به پادشاهی رسید. فرمانروایی شد سرد و بی‌رحم، تا اینکه...

داستانرمانعاشقانه
۶
۰
M A H Y A
M A H Y A
عاشق هنر | نویسندگی | فمینیست | وجترین
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید