ویرگول
ورودثبت نام
M A H Y A
M A H Y AART LOVER | WRITING | FEMINIST | VEGETARIAN Instagram.com/naturallymahya | T.me/MahyaLightHouse Forum.avayeroman.ir/members/m-a-h-y-a.486
M A H Y A
M A H Y A
خواندن ۳ دقیقه·۱۸ روز پیش

داستان ماریا - پارت سی و ششم

روز بعد… چارلز، برای اولین بار، ماریا را برای اسب‌سواری بیرون قصر برد.

خورشیدِ صبحگاهی بر فراز تپه‌های کالدونیا می‌درخشید. نسیمی خنک از میان درختان بلوط می‌گذشت.

حیاط قصر، با درختان بلند و سایه‌های نرمشان، آرامش خاصی داشت. ماریا، کنار درختان و چارلز با لبخندی روبرویش ایستاده بود، نگاهش در افق، بی‌خبر از نقشه‌های پنهان، اما در دلش حس می‌کرد که امروز اتفاقی متفاوت در انتظارش است.

ماریا با کنجکاوی پرسید: چارلز... بالاخره می‌خوای بگی منتظر چی هستیم؟

چارلز لبخند زد و با نگاهی پر از راز و رمز گفت: صبر داشته باش الا... برات سورپرایز دارم.

ماریا چشم‌هایش را ریز کرد.

ـ از وقتی شناختمت فهمیدم هر وقت این لبخند رو می‌زنی قراره اتفاق خیلی خوبی بیفته...

چند لحظه بعد، صدایِ سمِ اسبی روی سنگفرش آمد. دو نفر از کارکنان اصطبل سلطنتی اسبی سفید، با یال‌هایِ ابریشمی که در باد می‌رقصید و دورِ گردنش، روبانی صورتی بسته شده بود؛ آوردند. 

ماریا برگشت؛ نگاهش روی اسب قفل شد و دهانش از تعجب باز ماند.

- این... برای منه؟

- مالِ توئه، دیدمش و یادِ تو افتادم. به پاکی روحت، سفید و مثلِ خودت زیبا و خاص...

ماریا با خنده‌ای که از تهِ دل بود، به سمتِ اسب رفت و دستش را روی گردنش کشید، اما بعد، با تردید به چارلز نگاه کرد: خیلی زیباست، اما من... من اسب‌سواری بلد نیستم.

چارلز چند قدم به او نزدیک شد و دستش را کنار صورت او گذاشت: پس وقتشه که یاد بگیری.

ـ کی قراره یادم بده؟

ـ فکر کنم پادشاه کالدونیا وقت آزاد کافی داشته باشه.

ماریا خندید و از شادیِ این لحظه، به طرفش رفت و او را محکم در آغوش کشید.

- عاشقتم.

چارلز، در حالی‌ که بازوانش را دورِ کمرِ ماریا محکم‌تر می‌کرد و بوسه‌ای روی موهایش می‌کاشت، گفت: من هم، همه چیزم رو فدایِ این لبخندت می‌کنم.

هوا دلپذیر بود، آسمان آبی و بدون ابر... همه‌چیز رنگِ آرامش داشت. 

دقایقی بعد، سوار بر اسب‌ها در مسیر جنگلی شمال قصر آرام پیش می‌رفتند.

چارلز گاهی نکته‌ای درباره اسب‌سواری می‌گفت و ماریا با تمرکز گوش می‌داد؛ هر بار هم که اشتباهی می‌کرد، چارلز لبخند می‌زد و دوباره توضیح می‌داد.

ماریا کمی مضطرب بود، هر چند دقیقه یک بار به عقب نگاه می‌کرد.

ـ دارم درست انجامش می‌دم؟

چارلز لبخند زد.

ـ عالی.

ـ دروغ نگو.

ـ باشه، خوب.

ـ اینم دروغه.

ـ خیلی خب، برای روز اول بد نیست. این خودش موفقیته.

ماریا بالش کوچکی از برگ خشک به سمتش پرت کرد.

صدای خنده‌ی هر دو میان درخت‌ها پیچید.

چند لحظه بعد ناگهان اسبِ ماریا، بی‌دلیل و با وحشتی غیرطبیعی، شیهه‌ای کشید و رم کرد. ماریا که انتظارش را نداشت، تعادلش را از دست داد و با شدت به زمین خورد؛ دردِ تیزی در بازویش حس کرد.

چارلز در یک چشم‌ بر هم‌ زدن از اسبِ خودش پایین پرید؛ با سرعت خودش را به او رساند، سرعتی که از ترسِ از دست دادنِ او ناشی می‌شد.

چند ثانیه، تمامِ جهانِ اطرافش محو شد، وقتی ماریا چشمانش را باز کرد، اولین چیزی که در نور کم‌سوی درختان دید، وحشت و نگرانی عمیق در چشمان چارلز بود.

- الا! الا، حالت خوبه؟!

چارلز با صدایی لرزان پرسید و ماریا را به آغوش کشید.

ماریا با ناله‌ای از درد، سعی کرد نفس بکشد: خوبم... فقط... بازوم یه کم درد گرفت.

چارلز نگاهش را به اطراف چرخاند؛ فهمید این حادثه 'تصادفی' نبوده... 

در دوردست، پشتِ پنجره‌ای که بر حیاطِ قصر نظارت داشت، کاترین با لبخندی سرد صحنه را تماشا می‌کرد. دستش را رویِ لبه‌یِ پنجره فشرد و زیر لب زمزمه کرد: این فقط یه یادآوریِ کوچیک بود عزیزم... اینجا امن نیست. هیچ‌کجایِ این قصر برای کسی مثلِ تو امن نیست.

داستانرمانعاشقانه
۴۴
۳
M A H Y A
M A H Y A
ART LOVER | WRITING | FEMINIST | VEGETARIAN Instagram.com/naturallymahya | T.me/MahyaLightHouse Forum.avayeroman.ir/members/m-a-h-y-a.486
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید