ویرگول
ورودثبت نام
M A H Y A
M A H Y AART LOVER | WRITING | FEMINIST | VEGETARIAN Instagram.com/naturallymahya | T.me/MahyaLightHouse Forum.avayeroman.ir/members/m-a-h-y-a.486
M A H Y A
M A H Y A
خواندن ۳ دقیقه·۲ روز پیش

داستان ماریا - پارت سی و هشتم

حکیم پس از آخرین توصیه‌هایش اتاق را ترک کرد و درِ سنگین چوبی پشت سرش آرام بسته شد. با رفتن او، سکوتی سنگین در اتاق نشست؛ سکوتی که فقط با صدای وزش آرام باد پشت پنجره‌ها شکسته می‌شد.

انگشتان ماریا روی پیراهنش آرام می‌لغزیدند. آهسته گفت: چارلز...

چارلز که کنار پنجره ایستاده بود، هنوز غرق در افکارش بود، انگار هنوز در حال جنگیدن با ترسی بود که دیگران نمی‌توانستند ببینند. سرش را آرام به سمت او برگرداند. نور غروب روی صورتش افتاده بود.

ـ هوم؟

ماریا با نگاهِ خسته و صدایی که هنوز تهش درد بود، گفت: داری منو می‌ترسونی.

چارلز برای چند ثانیه چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد. بعد آرام از کنار پنجره فاصله گرفت. چند قدم جلو آمد. هر قدمش سنگین‌تر از حد معمول به نظر می‌رسید. کنار صندلی او زانو زد. دست سالم ماریا را میان دستان بزرگش گرفت و گفت: منو ببخش.

ـ برای چی؟

چارلز نگاهش را برای لحظه‌ای پایین انداخت؛ همان‌قدر کوتاه که معلوم بود دارد خودش را کنترل می‌کند.

ـ برای اینکه نزدیک بود اتفاقی برات بیفته.

ماریا با تعجب لبخند کم‌رنگی زد؛ لبخندی که بیشتر برای آرام کردن او بود تا خودش...

ـ فقط از اسب افتادم، دنیا که به آخر نرسیده.

اما چارلز، برخلاف انتظار ماریا، نخندید؛ با لحنی که بوی فقدان می‌داد، گفت: برای من... نزدیک بود.

ماریا برای لحظه‌ای ساکت شد. در آن نگاه، چیزی فراتر از نگرانی برای یک حادثه ساده دید. او نمی‌دانست که این لرزش دست‌های چارلز، مربوط به امروز نیست؛ بلکه این زخم‌های قدیمی چارلز بود که دوباره سر باز کرده بودند؛ زخم سال‌ها تنهایی، زخم شبی که اولین عشقش را از دست داد... تمام ترس‌هایی که هرگز با صدای بلند نگفته بود.

برای مردی که یک پادشاه بود، ترس از دست دادن دوباره‌ی کسی که دوستش دارد ترسناک‌تر از هر جنگی بود.

ماریا دستش را آرام روی قلب او گذاشت. ضربان قلبش را زیر کف دستش حس کرد.

ـ من اینجام چارلز.

چارلز چشم‌هایش را بست. مثل کسی که می‌خواهد آن جمله را در اعماق وجودش نگه دارد. قطره اشکی از گوشه‌ی چشمش روی گونه‌اش غلتید، بعد آهسته گفت: اگه از دستت بدم...

ماریا فوراً سرش را تکان داد.

ـ نمی‌دی.

چارلز چشم‌هایش را باز کرد.

ماریا دستش را محکم‌تر روی سینه‌ی او فشار داد و ادامه داد: قول می‌دم عشقم، تا آخرین نفسم کنارتم.

- منم.

برای چند لحظه فقط به هم نگاه کردند. ناگهان سه ضربه‌ی محکم به در خورد.

چارلز اخم کرد و با لحنی سرد دستور داد: بیا داخل.

در باز شد و یک شوالیه وارد اتاق شد. چهره‌اش به شدت خشک و جدی بود؛ از آن نوع جدیتی که خبر از یک فاجعه دارد. او با احترام سر خم کرد.

ـ اعلیحضرت

ـ چی شده؟

شوالیه‌ لحظه‌ای مکث کرد. انگار نمی‌دانست خبر را چگونه بگوید؛ بالاخره با صدایی گرفته گفت: یکی از اصطبل‌بان‌ها...

ـ چی؟

ـ مرده.

ماریا احساس کرد خون در رگ‌هایش یخ زد.

شوالیه ادامه داد: ظاهراً لحظاتی قبل از مرگش، سعی کرده چیزی بگه... انگار می‌خواسته هشدار بده.

ـ چی گفته؟

ـ فقط یک حرف...

چارلز یک قدم جلو رفت، چشم‌هایش روی او قفل شده بود.

شوالیه آهسته گفت: ک...

- ک؟

چارلز دیگر فقط مشکوک نبود. حالا یقین داشت کسی در قصرش داشت علیه او و زنی که دوستش داشت نقشه‌ای شوم می‌کشید.

یک قدم به عقب برگشت و نگاهش را به ماریا دوخت. نگاهی که حالا ترکیبی از عشق مطلق و خشم ویرانگر بود. در ذهنش با خودش پیمانی بست: حتی اگه تمام دنیا هم مقابلم بایستن... اول تو رو انتخاب می‌کنم.

داستانرمانعاشقانه
۳۲
۴
M A H Y A
M A H Y A
ART LOVER | WRITING | FEMINIST | VEGETARIAN Instagram.com/naturallymahya | T.me/MahyaLightHouse Forum.avayeroman.ir/members/m-a-h-y-a.486
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید