
وقتی همه در حال خروج از سالن بودند، چند نفر از اعضای دربار با چهرههایی جدی به چارلز نزدیک شدند. یکی از آنها، کمی جلوتر آمد و با احترام گفت: اعلیحضرت… اگر ممکنه، چند لحظه به صورت خصوصی با شما صحبت کنیم.
چارلز نگاه کوتاهی به آنها انداخت. با اشارهی او، دیگران یکییکی سالن را ترک کردند. درهای بزرگ سالن بسته شد؛ اما ماریا، پشتِ آن درِ چوبی، ماند.
صدای یکی از اعضای دربار از پشت در به گوش رسید: اعلیحضرت، با احترام… ما هیچچیز از ایشون نمیدونیم. کیه؟ از کجا اومده؟ از چه خانوادهایه؟ حضور این زن، بدون اصل و نسب مشخص، میتونه تهدیدی برای امنیت پادشاهی باشه.
واژهها برای ماریا مثل تیغههایی نازک بود که در قلبش فرو میرفت. سرش را پایین انداخت.
یکی دیگر گفت: مردم چه خواهند گفت؟ ملکهشون از کجا آمده؟ اگر اصالت نداشته باشه، مشروعیتِ تاج و تخت زیر سؤال میره.
ماریا نفسش را با سختی بیرون داد. همانجا، پشت در، انگار زمین زیر پاهایش خالی شد. دستش را روی سینهاش گذاشت. قلبش تند میزد، از زخمی که تازه باز شده بود.
چارلز میتوانست با یک جمله همه را ساکت کند. اما مکث کرد. همین برای ماریا کافی بود. اشک از چشمهایش جاری شد.
صدایش، لرزان و آهسته بالا آمد: هنوز هم… باید فکر کنی؟
ماریا دیگر منتظر نماند. نخواست بشنود چارلز چه میگوید، عقب رفت، چند قدمی با شتاب برداشت و بعد به سمت اتاقش دوید.
آنطرفِ در، سکوتی سنگین حکمفرما شده بود. چارلز نفس عمیقی کشید.
ـ سؤال دیگهای ندارید؟
نفس عمیقی کشید و با قاطعیت تمام گفت: برای من مهم نیست از کجا اومده یا چه گذشتهای داشته. اون، آیندهی منه و همینطور آیندهی شما و این پادشاهی.
نگاهش در جمع چرخید؛ سرش را به نشانهی تأسف تکان داد. همشون با مغزهایی پوسیده هنوز در دنیای کهنهی دیکتاتوری گیر کرده بودند و از تغییر میترسیدند، از آزادی، پیشرفت و آیندهای درخشان برای این سرزمین وحشت داشتند.
ـ چه خوشتون بیاد، چه نیاد… اون ملکهی آیندهی کالدونیا خواهد شد.
چارلز از جایش بلند شد.
ـ اگر کلمهای از این حرفها به گوش الا برسه… چارلزِ قدیمی رو جلوتون خواهید دید.
این جمله مثل چکش روی ذهنشان فرود آمد.
ـ جلسه تمومه.
با قدمهایی تند و محکم به سمت در رفت. همان لحظه که در را باز کرد، بویِ ملایمِ عطرِ ماریا، مثل موجی ناگهانی به بینیاش خورد.
چارلز همانجا فهمید ماریا حرفهایشان را شنیده، اما نه تا آخر....
ـ لعنتی…
با عجله به سمت اتاق ماریا دوید. با نفسهایی که به خاطر دویدن، به شماره افتاده بود، جلوی در ایستاد. درِ اتاقِ ماریا نیمهباز بود. دستش لرزید، اما در را باز کرد.
اتاق در سکوت فرو رفته بود. تنها صدا، صدای لرزانِ نفسهای ماریا بود که کنار پنجره، پشت به در ایستاده بود. انگار تمامِ سنگینیِ نگاهِ آن درباریها و حرف هایشان، حالا روی شانههای ظریفش تلنبار شده بود.
چارلز وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست. صدای بستنِ در، ماریا را تکان داد، اما برنگشت.
ـ الا...
صدای چارلز، آرامتر از همیشه بود، او چند قدم جلو رفت، اما ماریا بدون اینکه برگردد، دستش را بالا آورد تا مانع نزدیک شدن بیشتر او شود، چارلز در جایش میخکوب شد.
ـ نيا... چارلز، فقط... برو.
چارلز گلویش را صاف کرد، کلمات به سختی بیرون میآمدند.
ـ تو... تو شنیدی، نه؟
ماریا بالاخره برگشت. چشمانش از اشک خیس بود.
ـ شنیدم... حرف های اونا ناراحتم کرد اما این سکوت طولانی تو بود که قلبمو شکست. چقدر طولانی باید فکر میکردی که جوابشونو بدی...
ـ الا، قسم میخورم جوابشونو دادم، فقط برای یک لحظه... گیج شدم، چون اونها...
ماریا حرفش را قطع کرد. صدای لرزانش حالا قدرت عجیبی داشت: اونها مهم نیستن! اونها همیشه هستن. مشکل اینجاست که تو هنوز مرددی، من فقط میخواستم کنارِ مردی باشم که فکر میکردم تغییر کرده. من از هیچکس نمیترسم چارلز. نه از اونها، نه از تبعید، نه حتی از مرگ. اما... تردید تو منو ترسوند.
چارلز قدمی به جلو برداشت؛ نزدیکتر شد، آنقدر نزدیک که گرمای تنِ هم را حس میکردند.
ـ اون مکث... به خاطر تردیدِ من نبود الا. اون مکث، به خاطرِ خشمِ خودم بود. داشتم فکر میکردم چطور تکتکشون رو به خاطرِ حتی جرأت فکر کردن به اون جملات تحقیرآمیز از قصر بیرون بندازم. داشتم لیستِ تبعیدیها رو توی ذهنم مینوشتم.
ماریا متعجب به چارلز نگاه میکرد، اشکهایش هنوز روی گونهاش میغلتیدند.
ـ واقعاً؟
چارلز دستش را بالا آورد و به آرامی اشکها را از گونهی ماریا پاک کرد.
ـ میخوای همین الان برگردم و بهشون بگم که تو ملکهای خواهی شد که قراره کلِ سیستم پوسیده این پادشاهی رو از ریشه بکنی و از نو بسازی؟ اونها از اینکه تو کی هستی نمیترسن... از این میترسن که میدونن بعد از من، قدرتِ مطلقِ کالدونیا در دستانِ تو خواهد بود.
چارلز پیشانیاش را به پیشانی ماریا چسباند.
ـ حتی اگه کلِ دربار، حتی اگه کلِ این شهر علیه ما بشه... تو تنها چیزی هستی که از این پادشاهیِ لعنتی میخوام، تو تنها چیزی هستی که برام مهمه... دوستت دارم الا.
ماریا، با همان چشمانِ خیس، به عمقِ چشمان چارلز خیره شد. دستش را بالا آورد و گونهی چارلز را لمس کرد.
- منم… منم دوستت دارم.
چارلز دستِ ظریفِ او را گرفت؛ همان دستی که انگشترِ مادرش در آن میدرخشید.
- منو ببخش… روزِ خواستگاریمون رو خراب کردم. قول میدم جبران کنم.
هر دو لبخند زدند؛ لبخندی که هنوز طعمِ غم داشت. بعد، یکدیگر را در آغوش کشیدند.