ویرگول
ورودثبت نام
M A H Y A
M A H Y Aعاشق هنر | نویسندگی | عضو انجمن رمان نویسی آوای رمان forum.avayeroman.ir/members/m-a-h-y-a.486
M A H Y A
M A H Y A
خواندن ۴ دقیقه·۶ روز پیش

داستان ماریا - پارت سی و چهارم

دو روز گذشت. نور خورشید از پنجره‌های بلند به داخل اتاق می‌تابید.

حکیمِ قصر، برای معاینه آمد، با رضایت سرش را تکان داد؛ همان‌طور که به زخم‌های چارلز نگاه می‌کرد، گفت: زخم‌هاتون در حال بهبودی ست… فقط باید بیشتر استراحت کنید.

اما چارلز، از آن دسته آدم‌هایی نبود که این حرف را جدی بگیرد. او دیگر در تخت نمی‌ماند. با گذشت هر ساعت، بیش از قبل حس می‌کرد که باید چیزی را در این قصر، در این سرزمین عوض کند... افکار پوسیده، ظلم و سال‌ها دیکتاتوری که میراث پدرش بود.

دستور تشکيل جلسه‌ی دربار را داد. وقتی جلسه‌ی رسمی تشکیل شد و همه ی اعضای دربار، آنابل، ویکتوریا، کاترین، مشاورانش، شوالیه‌ها دور میز نشستند؛ چارلز در کنار ماریا با قدم‌های محکم، به سمتِ تالارِ دربار رفتند، با ورودش همه بلند شدند. چارلز صندلی کنار خودش را کشید، ماریا کنارش نشست.

فضای سالن سنگین بود. نگاه‌ها به چارلز دوخته شده بود؛ بعضی محتاط، بعضی نگران، بعضی هم پر از تردید... وقتی مطمئن شد همه ساکت شدند، چارلز با صدایی محکم گفت: من دیگه قرار نیست با ترس پراکنی حکومت کنم. 

کلماتش مثل ضربه‌ی چکش روی دیوارهای قصر نشست. نگاه‌ها سنگین‌تر شدند.

او که تا چندی پیش بی‌رحمانه بر سرزمین کالدونیا حکومت می‌کرد، اکنون سخنانی بر زبان آورد که تا عمق وجود حاضران را لرزاند.

چارلز ادامه داد، این‌بار آرام‌تر، اما قاطع‌تر: دیگه قرار نیست گذشته‌ام، آینده‌ی ما رو تعیین کنه. دیگه مسیر پدرم رو ادامه نخواهم داد. از این به بعد، با مردم‌مون عادلانه و با احترام برخورد خواهیم کرد.

سکوت سالن، حالا نوعی بهتِ سرد بود. خیلی‌ها فهمیدند که این حرف‌ها اعلانِ جنگ با گذشته بود.

نگاه چارلز آرام روی جمع چرخید و بعد، روی ماریا ماند.  

ـ خیلی‌هاتون احتمالاً سؤالاتی دارید. از تغییر رفتارم متعجبید… حق دارید؛ دلیلش اینجاست.

دست ماریا را محکم گرفت و ادامه داد: الا باعث شد من خودمو پیدا کنم.

چند نفر به هم نگاه کردند. بعضی چهره‌ها درهم رفت، بعضی‌ها از تعجب خشکشان زد.

چارلز بدون مکث ادامه داد: این زن… مهم‌ترین انتخاب زندگی منه.

زمزمه‌ها شروع شد، اما چارلز دستش را بالا آورد. همه دوباره سکوت کردند.

چارلز چشمانش را بست و برای چند ثانیه سکوت کرد. وقتی دوباره باز کرد، چشمانش پر از سال‌ها پشیمانی بود.

- من و پدرم، صدایش لرزید. ما باعث شدیم مردممون سال‌ها… ازمون بترسند.

اعتراف چارلز، شوکی عمیق به اعضای دربار وارد کرد.

پادشاهی که حکومتش بر تار و پود دیکتاتوری پدرش بنا شده بود، اکنون اعتراف به اشتباه می‌کرد و از مسیری جدید سخن می‌گفت.

ماریا نفسش لرزانی کشید. چارلز در حال تبدیل شدن به مرد و پادشاهی بود که همیشه آرزویش را داشت.

چارلز ادامه داد: از حالا به بعد می‌خوام پادشاهی مردمی باشم. قانون اساسی کالدونیا را هم از نو خواهیم نوشت، حالا اگر کسی از شما با این روش جدید مخالفه یا اعتراضی داره، می‌تونه از مقامش استعفا بده، چون اگه ببینم یا بشنوم کسی از اعضای دولت، دربار یا شوالیه‌ها کوچیکترین توهین یا برخوردی با مردممون کنه... فوراً بازداشت می‌شه و همراه با خانواده‌اش تبعید خواهد شد.

جلسه که تمام شد، اعضای دربار هنوز در شوک بودند.  

چند نفر آهسته حرف می‌زدند، چند نفر فقط به زمین خیره مانده بودند و بعضی‌ها هنوز باورشان نمی‌شد چنین چیزی را از دهان پادشاه شنیده باشند. 

چارلز گامی دیگر برداشت. از جای خود بلند شد و نگاه همه را دنبال خودش کشید. بعد، بی‌آنکه ذره‌ای تردید در حرکاتش باشد، کنار ماریا ایستاد.

انگشتری از جیبش بیرون آورد. انگشتری زیبا، با سنگی صورتی‌رنگ در میانش که در نور سالن، آرام می‌درخشید. ماریا نفسش برید.

- چارلز...

چارلز آرام گفت: این انگشتر، مال مادرم بود. 

سپس جلوی چشمان حیرت‌زده ماریا و حاضران، بر روی یک زانو نشست و با صدایی که عشق در آن موج می‌زد، گفت: الا، تو… تنها کسی هستی که منو از خودم نجات دادی. با من ازدواج می‌کنی؟

اشک در چشمان ماریا حلقه زد. نه از تعجب، از تمام آن چیزهایی که در این چند روز دیده بود، از تمام زخمی که از دل چارلز بیرون کشیده شده بود.

ماریا سرش را تکان داد و گفت: بله، چارلز. با تمامِ وجودم، بله.

صدایش لرزید، اما جوابش واضح و بی‌تردید بود.

چارلز خنده‌ی شیرینی کرد، چشمانش خیس شده بود. انگشتر را با دقت در انگشت حلقه‌ی ماریا کرد.

بعد، او را به سمت خودش کشید و با بوسه‌ای عاشقانه، نقطه‌ای بر تمام تردیدها و سوالات باقی‌مانده گذاشت.

تقریباً همه، با شگفتی و شاید تحسین، به پا خاستند و دست زدند. اما در میان جمع، نگاه‌های سرد و بی‌روح ویکتوریا و کاترین، نشان از مخالفت و حسادتی عمیق داشت. آن‌ها می‌دانستند که این پایانِ قدرتِ آن‌هاست.

داستانرمانعاشقانه
۳۹
۰
M A H Y A
M A H Y A
عاشق هنر | نویسندگی | عضو انجمن رمان نویسی آوای رمان forum.avayeroman.ir/members/m-a-h-y-a.486
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید