
ماریا در حال غرق شدن در اقیانوس چشمهای آبی چارلز بود؛ دیگر نمیتوانست احساسی را که در دلش شعله میکشید، انکار کند. فضای اتاق، با نور کم شمعها، فضایی وهمآلود ایجاد کرده بود.
چارلز نفس عمیقی کشید و با صدایی که کمی خشدار بود گفت: میدونم، میدونم شاید هنوز زوده، زیادی زود... اما، نمیتونم بذارم امشب همینطوری تموم بشه.
چشمهایش در نور کم، برق عجیبی داشت.
ـ نه اونجوری که باید تموم بشه. میدونی… من حتی نمیخوام یه شب بدون اینکه نفست رو کنارم حس کنم بخوابم. الا… ازت میخوام بمونی.
ماریا به او نگاه کرد. هیچچیز دیگر اهمیتی نداشت. فقط این خواسته بود و این سوال ناگفته در چشمهای چارلز: آیا من هم برایت انقدر مهم ام که این مرز را رد کنی؟
نفس آرامی کشید و سرش را کمی پایین آورد. با صدایی که لرزشی محسوس داشت، اما در ته آن، مقاومت آخرش را در هم شکسته بود، گفت: تو خیلی خوب بلدی چطور یه دخترو با اون چشمای جادویت و جذابيتت تسلیم خودت کنی.
چارلز لبخند جذابی زد. میفهمید که این جمله، اعترافی است که با لرزشِ خیلی ظریفی ادا شده.
ماریا نفس عمیقی کشید و بعد، با صدایی که در آن جسارتی نهفته بود، گفت: باشه، میمونم. چطور میتونم از فرمان پادشاهم سرپیچی کنم.
خنده ی کوتاه و شیرینشان، در سکوت اتاق طنین انداخت.
چارلز با انگشتان لرزانش گونهی ماریا را نوازش کرد؛ بعد او را به سمت تخت هدایت کرد. کنار تخت که ایستادند، نور ملایم اتاق، روی صورتشان میتابید.
ماریا، با گامی کوچک اما پرمعنا، پیشانیاش را به سینه ی چارلز تکیه داد؛ حرکتی که بیش از هر کلمهای، معنای تسلیم از روی اعتماد را داشت.
چارلز دستش را به آرامی دور او حلقه کرد. ماریا چشمهایش را بست. لبخند کمرنگی روی لبش نشست؛ لبخندی که بیشتر شبیه نفسی راحت بود. چند لحظه بعد سرش را کمی بالا آورد؛ نفس عمیقی کشید و بعد، با همان صدایی که حالا دیگر از تردید خالی شده بود، زمزمه کرد: از اینکه انقدر راحت میفهمی من چی میخوام… یه کم میترسم.
چارلز پیشانیاش را به پیشانی ماریا تکیه داد. آن تماس، لرزه ای عاشقانه در قلبشان انداخت.
ـ لازم نیست بترسی، الا، من فقط میخوام وقتی کنارمی… احساس امنیت کنی؛ نه چیز دیگه.
در نگاه ماریا اعتمادی عاشقانه بود. بازوهایش را دور گردن چارلز انداخت و با وقاری دلنشین، تسلیم عشق زندگیاش شد.
وقتی کنار هم دراز کشیدند، تنها صدایی که شنیده می شد، صدای نفسهای آرامشان بود.
ماریا چشمهایش را بست. وقتی دوباره باز کرد، آنها دیگر فقط دو نفر نبودند که جسمشان را به یکدیگر تسلیم کرده بودند؛ بلکه دو روح بودند که در هم تنیده شدند.
چارلز او را آرامتر از همیشه در آغوش گرفت. حسِ بودنِ در امنترین آغوشِ دنیا... به خودی خود، تنها راه درست و زیباترین پایانِ ممکن این شب عاشقانه بود.
هر دو میدانستند که این آغازِ فصلِ جدیدی بود. فصلی که پر از 'ما' بود.