ویرگول
ورودثبت نام
M A H Y A
M A H Y AART LOVER | WRITING | FEMINIST | VEGETARIAN Instagram.com/naturallymahya | T.me/MahyaLightHouse Forum.avayeroman.ir/members/m-a-h-y-a.486
M A H Y A
M A H Y A
خواندن ۵ دقیقه·۱ روز پیش

داستان ماریا - پارت چهل و پنجم

دو روز بعد...

ساعت از چهار بعدازظهر گذشته بود و نور طلایی خورشید از پنجره‌های بلند قصر به داخل اتاق ماریا می‌تابید. بیرون، باغ سلطنتی در آرامشی دل‌فریب غرق شده بود، اما برای ماریا، زمان از صبح انگار از حرکت ایستاده بود.

چارلز از نخستین ساعات روز، بی‌وقفه در جلسات شورا، فرماندهان ارتش، بازرگانان و نایب السلطنه هایش از شهرهای مختلف حضور داشت و هنوز هم خبری از پایان آن‌ها نبود.

ماریا برای چندمین بار دور اتاق قدم زد، کتابی را که چارلز شب قبل برایش آورده بود، چند فصل خوانده بود، اما حتی یک جمله هم در ذهنش نمانده بود. هر چند دقیقه بی‌اختیار نگاهش به در اتاق می‌رفت؛ هر لحظه منتظر بود چارلز با همان لبخند همیشگی وارد شود و بگوید: بالاخره تموم شد.

اما خبری نبود، با بی‌حوصلگی کتاب را روی تخت پرت کرد. خودش هم لبه‌ی تخت نشست و بعد با کلافگی روی تشک دراز کشید.

لحظاتی بعد، چند ضربه‌ی کوتاه و مؤدبانه به در خورد، در آرام باز شد. آنابل با لبخندی گرم پرسید: الا، می‌تونم بیام تو؟

ماریا لبخند زد، از تخت پایین آمد و قدمی جلو رفت.

ـ حتما.

آنابل وارد اتاق شد، اما تنها نبود. پشت سرش، السا، دختر پنج‌ ساله‌اش، دست مادرش را محکم گرفته بود و با کنجکاوی از پشت پیراهن آنابل به ماریا نگاه می‌کرد. موهای طلایی السا روی شانه‌هایش ریخته بود و چشمان درشت خاکستری‌اش که شبیه چشمان پدرش بود در نور عصر می‌درخشید؛ ماریا با دیدنش لبخند زد.

آنابل گفت: ما می‌خوایم برای چای عصر به باغ بریم. گفتم شاید تو هم دلت بخواد همراهمون بیای، از صبح تنهایی...

ماریا لبخند زد.

ـ خیلی دوست دارم ولی... باشه، بريم.

چند دقیقه بعد، هر سه در باغ سلطنتی قدم می‌زدند. نسیم ملایمی میان شاخه‌های درختان می‌پیچید و عطر رزهای سفید در هوا پخش شده بود. باغ سلطنتی، زیر نور ملایم عصر، شبیه تابلوی نقاشی شده بود. صدای فواره با آواز پرندگان در هم آمیخته بود. 

فضای باغ، کمی از کلافگی ماریا کم کرد. 

آنابل و ماریا روی صندلی‌های زیر سایه‌ی درخت بلوط نشستند. روی میز، عصرانه‌ای کامل و باشکوه چیده شده بود؛ نان‌های تازه، مرباها، میوه‌های فصل، کیک‌های ظریف و شیرینی‌های کوچک... همه چیز عالی بود؛ تنها چیزی که جایش خالی بود، قوری چای بود.

آنابل نگاهی به میز انداخت و با لبخند گفت: انگار چای رو فراموش کردن.

بعد رو به ماریا کرد.

ـ خودم می‌رم میارمش، زود برمی‌گردم.

چند قدم که دور شد، برگشت و نگاهی کوتاه به ماریا انداخت، با صدایی آرام گفت: مراقب السا باش.

ماریا با مهربانی سر تکان داد، او نمی‌دانست که این 'مراقبت'، به چه بهایِ سنگینی تمام خواهد شد.

السا، روی صندلی نشسته بود و آرام پاهای کوچکش را تاب می‌داد و با دقت به پروانه‌هایی نگاه می‌کرد که میان گل‌ها پرواز می‌کردند. 

از روزی که به دنیا آمده بود، مشکلی مادرزادی در قلب کوچکش داشت؛ به همین خاطر، چارلز و آنابل همیشه مراقب بودند که زیاد ندود یا هیجان‌زده نشود، ماریا با مهربانی نگاهش می‌کرد.

در همین لحظه، پروانه‌ای آبی... با رقصِ ناموزونش از کنارِ میز گذشت، بال‌هایش زیر نور خورشید برق می‌زد. لبخندی کودکانه روی لب‌های السا نشست، از روی صندلی اش پایین پرید و دنبالش دوید.

ماریا فوراً بلند شد.

ـ السا، ندو...

اما پروانه هر بار کمی دورتر می‌نشست و دوباره پرواز می‌کرد، السا دنبالش می‌رفت، صدای خنده‌ی کودکانه‌اش میان درخت‌ها گم شد؛ ماریا قدم‌هایش را تندتر کرد.

ـ عزیزم، وایسا...

اما السا گوش نمی‌داد، میان درختان باغ دوید، چند دقیقه بعد وارد جنگل شد. ماریا سرعتش را بیشتر کرد.

ـ السا...

جوابی نیامد، تنها صدای خش‌خش برگ‌ها بود. ماریا چند قدم دیگر جلو رفت.

ـ السا؟

ناگهان... صدای شکستن شاخه‌ای خشک از پشت سرش بلند شد.

ماریا برگشت اما فرصت واکنش پیدا نکرد، دستی نیرومند دهانش را محکم گرفت، خواست فریاد بزند اما نتوانست... تقلا کرد، آرنجش را به عقب کوبید، اما بی‌فایده بود، میانِ بازوانِ ستبر و بی‌رحمِ مردی محبوس شده بود.

بوی تند پارچه‌ای که روی دهانش فشرده شده بود، در بینی‌اش پیچید، نفسش سنگین شد، تصویر درخت‌ها مقابل چشمانش موج برداشت، آخرین چیزی که دید، صورت پوشیده‌ی مردی بود که آرام گفت: بیهوش شد... 

بدنش سست شد و در آغوش آدم‌ربا افتاد. دو مرد نقاب‌دار او را روی اسب انداختند، چند ثانیه بعد، میان درختان ناپدید شدند.

چند متر آن‌طرف‌تر... السا که بالاخره پروانه را گم کرده بود. با اخم اطراف را نگاه می‌کرد، مرد سومی نزدیک شد، روی یک زانو نشست تا هم‌قد السا شود، صدایش آرام و مهربان بود.

ـ سلام...

السا با تردید نگاهش کرد، مرد لبخند زد.

ـ نترس کوچولو... فقط می‌خوایم یه کم قایم‌باشک بازی کنیم.

السا چیزی نگفت، مرد نامه‌ای از جیبش بیرون آورد، آن را به سمت او گرفت.

ـ اینو بده به چارلز... می‌تونی؟

السا نامه را گرفت، نگاهش بین پاکت و صورت مرد جابه‌جا شد، آرام سر تکان داد.

ـ آفرین... دختر باهوشی هستی.

بعد خیلی آرام گونه‌ی او را نوازش کرد.

ـ یادت نره... فقط بدش به چارلز.

بلند شد، سوار اسبش شد، نگاهی آخر به السا انداخت و با سرعت در همان مسیری که دو سوار دیگر رفته بودند، در دل جنگل ناپدید شد.

آنابل با قوری چای برگشت، لبخند روی لبش بود، هنوز چند قدم تا میز فاصله داشت که خشکش زد، صندلی‌ها خالی بودند، قوری از میان انگشتانش رها شد، با صدایی بلند روی سنگفرش شکست.

ـ السا...؟

نگاهش با اضطراب میان باغ چرخید.

ـ الا...؟

صدایش میان درخت‌ها می‌پیچید، چند دقیقه بعد، دختر کوچکش را دید که با قدم‌های کوتاه به سمتش می‌دوید. آنابل با هراس روی زانو افتاد و او را محکم در آغوش گرفت.

ـ خدای من، السا...

همان لحظه متوجه پاکتی در دست دخترش شد، آرام آن را گرفت.

ـ عزیزم... این چیه؟

السا با همان سادگی کودکانه گفت: اون آقاهه داد، گفت بدمش به دایی چارلز... می‌خواست قایم‌باشک بازی کنیم.

قلب آنابل فرو ریخت.

ـ کدوم آقاهه...؟ السا، اون کی بود؟

اما السا فقط شانه‌هایش را بالا انداخت. آنابل پاکت را گرفت، دست‌هایش می‌لرزیدند، چند خط بیشتر نبود... اما همان چند خط، خون را در رگ‌هایش منجمد کرد. زانوهایش سست شد، برای آنکه روی زمین نیفتد، به لبه‌ی میز چنگ زد. 

در همان لحظه، صدای قدم‌های تندی از سمت قصر آمد، چارلز بود؛ به محض دیدن چهره‌ی رنگ‌پریده‌ی خواهرش، با شتاب خود را به او رساند.

ـ آنابل... چی شده؟

آنابل نتوانست حرف بزند، فقط با دستی لرزان، نامه را به سمت او گرفت. اشک در چشم‌هایش حلقه زده بود؛ با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، زمزمه کرد: بردنش.

چارلز اخم کرد.

ـ کی رو...؟

آنابل با صدایی لرزان گفت: الا...


داستانرمانعاشقانه
۰
۰
M A H Y A
M A H Y A
ART LOVER | WRITING | FEMINIST | VEGETARIAN Instagram.com/naturallymahya | T.me/MahyaLightHouse Forum.avayeroman.ir/members/m-a-h-y-a.486
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید