
ماریا سرش را روی سینهی چارلز گذاشت. ضربانِ قلبِ او را میشنید؛ ضربانی که انگار با ضربانِ قلبِ خودش، یک هارمونیِ آرام پیدا کرده بود.
دست چارلز، روی کمرِ ماریا بود، به آرامی نوازشش میکرد؛ این نوازش، نه یک لمسِ گذرا، که یک امضایِ عاشقانه بود بر روحِ ماریا... چون فانوسی دریایی در تاریکی شب، که اطمینان میبخشید در این اقیانوس بیپایان عشق، هرگز گم نخواهد شد.
ماریا، لبخندی زد که از ته دل بود. چارلز بیشتر او را در آغوش گرفت و ماریا، در آن آغوشِ امن، میدانست که خانهاش را پیدا کرده. خانهای که دیوارهایش از جنسِ اعتماد بود و سقفش، از جنسِ عشقی بی قید و شرط... خانهای که اسمش 'چارلز' بود.
این، زیباترین آغاز بود. آغازی که در آن، ماریا دیگر نمیترسید؛ آنچه میانشان گذشت، در حافظهی هر دو ماند؛ مثل رازی که فقط قلبها میدانند چطور نگهش دارند.
ـ چارلز؟
صدایش، آرام بود.
ـ جانم؟
صدای چارلز، گرم و دلنشین بود.
ـ من…
ماریا مکث کرد، انگار دنبالِ واژهای بود که بتواند تمامِ احساساتش را در خود جای دهد.
ـ عاشقتم…
چارلز، لبخندِ نرمی زد. پیشانیاش را بوسید، موهایش را نوازش کرد و زیر لب زمزمه کرد: بخواب، الای من.
ماریا در آغوشِ مردی که عاشقش بود، به آرامترین شکلِ ممکن، به خواب رفت.
آغوشش، پناهگاهی بود از جنسِ عشق، ماریا تا سپیدهدم در میانِ بازوانِ چارلز، مثل مرواریدی گرانبها، خوابید.
چند ساعت بعد، خورشید آهسته از پشتِ پرده بالا آمد و بر چهرهی چارلز که تازه چشمانش را گشوده بود، تابید، چارلز، چند لحظه فقط نگاهش کرد، بعد چانهاش را کمی پایین آورد و خیلی آهسته زمزمه کرد: صبح بخیر، ملکه ی من.
ماریا با شنیدن صدایش، چشمهایش را باز کرد. نگاهش به چشمان چارلز افتاد؛ لبخند زد.
- صبح بخیر.
چند ثانیه بعد دستش را روی گونهی چارلز گذاشت و با صدایی خوابآلود گفت: باید بلند شیم، چارلز.
- میدونم، ولی اول…
چارلز، دستانش را به نرمی دور کمر ماریا حلقه کرد و او را به سوی خود کشید.
- اول چی؟
ماریا سرش را کمی بالا آورد تا نگاهش را ببیند. چارلز چشمهایش را به چشمهای ماریا دوخت.
- اول، باید بهت بگم که دوستت دارم.
صدایش آرام اما پرشور بود.
- دوستت دارم، الا.
دوباره تکرار کرد، این بار با طنینی عمیقتر که گویی از اعماق جانش برمیخاست.
ـ خیلی زیاد.
پیشانیاش را به پیشانی ماریا چسباند.
ماریا با صدایی لرزان پاسخ داد: منم دوستت دارم، چارلز. بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
چارلز از تخت بلند شد و دستش را به سمت او دراز کرد.
ـ بیا.
ماریا دستش را گرفت. با کمکِ او، به آرامی از تخت پایین آمد.
چارلز لبخند زد.
- روزِ زیبایی در انتظارمونه...
ماریا با تمام وجود، با او موافق بود. میدانست هر روز، حتی اگر با چالشهایی نیز همراه باشد، در کنار چارلز، زیبایی خاص خود را خواهد داشت.
چند لحظه بعد، کمی از آغوشش فاصله گرفت، اما هنوز گرمای تن چارلز را روی پوستش حس میکرد؛ انگار جدا شدن از او، جدا شدن از بخشی از امنترین نقطهی دنیا بود. نگاهش را پایین انداخت و با صدایی آهسته گفت: باید قبل از اینکه کسی بیدار شه، برگردم به اتاقم...
چشمهای چارلز، با مهربانی، به چشمهایش خیره شد، آرامشی که در نگاهش موج میزد، لبخندی ملایم بر لبانش نشاند، آرام جواب داد: چرا؟ ما متعلق به همیم؛ الا، تو دیگه زن منی و بزودی قراره با هم ازدواج کنیم. نگران چی هستی، عزیزم؟
- میدونم، اما به نظرم بهتره تا اون موقع کسی ندونه ما با هم...
چارلز لحظهای به او نگاه کرد؛ بعد گفت: باشه، هرجور تو راحتی.
ماریا نفس عمیقی کشید و لبخند ملایمی زد.
کنار هم تا جلوی در رفتند. چارلز خیلی آهسته قفل را باز کرد. سپس در را به آرامی گشود و نگاهی به راهرو انداخت. وقتی مطمئن شد کسی نیست، برگشت و به آرامی گفت: امنه، کسی نیست میتونی بری.
ماریا برای لحظهای طولانی نگاهش کرد؛ سپس با قدمهایی تند به سمت اتاقش رفت. نگاهی دیگر به چارلز انداخت و در اتاقش را آرام بست. چارلز تا بسته شدن در نگاهش کرد.