ویرگول
ورودثبت نام
M A H Y A
M A H Y Aعاشق هنر | نویسندگی | عضو انجمن رمان نویسی آوای رمان forum.avayeroman.ir/members/m-a-h-y-a.486
M A H Y A
M A H Y A
خواندن ۳ دقیقه·۷ روز پیش

داستان ماریا - پارت سی و سوم

ماریا در اتاقش، هنوز بوی چارلز را حس می‌کرد. عطرش روی پوستش مانده بود. نه فقط روی پوستش، که در عمقِ ذراتِ تنش ریشه دوانده بود. عطرش، آن رایحه‌ی خنک، با هر نفس یادآوری می‌کرد که دیشب برای همیشه متعلق به او شده است. به حمام رفت و بعد لباس‌هایش را عوض کرد، اما حسِ لمسِ دست‌های چارلز از روی تنش محو نمی‌شد. انگار جای انگشتانش، روی پوستش حک شده بود. طرحی از عشق که با هیچ آب و صابونی پاک نمی‌شد.

چند ساعت بعد، ضربه‌ای آرام به در خورد، ماریا در را باز کرد‌.

همان دختر ندیمه، با موهایی طلایی و چشمان معصومش، جلوی در ایستاده بود. تعظیمی کوتاه کرد و گفت: بانوی من، اعلیحضرت در سالن غذاخوری برای صرف صبحانه منتظرتون هستند.

مکث کوتاهی کرد. بعد ادامه داد: و… از امروز من رو به عنوان خدمتکار شخصیتون انتخاب کردند.

ماریا لحظه‌ای به چشمان دختر نگاه کرد. آن نگاه، آشنا بود. بعد راهش را باز کرد و با گرمی گفت: بیا تو.

دختر وارد شد. دست‌هایش را مقابلش قلاب کرده بود، کمی مضطرب بود.

ماریا کنار پنجره ایستاد و بی‌مقدمه گفت: اسمت چیه؟

ـ آنا، بانوی من.

ماریا لبخند زد.

ـ آنا… می‌شه الا صدام کنی؟

آنا متعجب به ماریا نگاه می‌کرد. خواست چیزی بگوید، اما ماریا ادامه داد: و این که… من خدمتکار نمی‌خوام. من خودم تا همین چند وقت پیش کارگر مزرعه بودم‌، یه زمانی هم خدمتکار بودم؛ آنا. می‌دونم چطور باید با کسی رفتار کنم که مجبوره بهم بگه 'بانوی من'.

سکوت آنا، پر بود از ناباوری. ماریا نزدیکتر رفت.

ـ اما می‌تونیم دوست بشیم. اگر خودت بخوای.

آنا سرش را پایین انداخت، ماریا صدایش را نرم‌تر کرد: بین خودمون می‌مونه. باشه؟

آنا سرش را بلند کرد. نگاهش به ماریا تغییر کرده بود؛ لبخند زد.

ـ باشه، بانوی م… الا.

ماریا خندید. 

ـ بهتر شد.

دقایقی بعد، ماریا با همراهی آنا وارد سالن غذاخوری شد. لحظه‌ای که‌ وارد شد، نگاه چارلز را روی خودش حس کرد. کنارش نشست. چارلز دستش را روی میز گذاشت، نزدیک دست ماریا. انگشتانشان از هم فاصله داشتند، اما گرمای عشق بینشان رد و بدل می‌شد.

چارلز آرام پرسید: حالت خوبه؟

ـ عالی ام. تو چطور؟

ـ بهتر از همیشه.

ماریا لبخندی کوتاه زد؛ همزمان با بالارفتن ضربان قلبش، گرمایی نیز وجودش را فرا گرفت.

خدمتکاران صبحانه را سرو کردند.

چارلز مرتب نگاهش می‌کرد.

ماریا لبخند می‌زد. لبخندی که سعی می‌کرد کنترلش کند، اما نمی‌توانست.  

نگاهش به قدری عاشقانه بود که ماریا نمی‌توانست مقاومت کند. گرمای عشقش، حتی در حضور دیگران، او را در بر می‌گرفت.

بعدازظهر، باغ در سکوت فرو رفته بود. خورشید از لای شاخه‌ها می‌تابید.

چارلز دستش را گرفت. انگشتانشان در هم گره خورد. دست در دست هم، آرام قدم می‌زدند؛ سکوتشان پر از کلماتِ ناگفته بود.

ماریا حس کرد تمامِ جهان، در او خلاصه می‌شود. در همین فشار خفیف انگشتان چارلز که می‌گفت: 'در کنارتم... تمامِ روز، تمامِ شب، تمامِ زندگیم.'

چارلز لبخند زد؛ نگاهش به ماریا بود.

ماریا سرش را روی شانه‌اش گذاشت. بویش را دوباره حس کرد؛ همان رایحه‌ی آشنایی که از شب قبل در خاطرش مانده بود. هنوز حسِ خانه را داشت. امن، گرم و مالِ خودش.

ماریا آهسته گفت: دوستت دارم.

چارلز، نگاهش را به عمق چشمانش دوخت: من بیشتر دوستت دارم‌.

سکوتِ میانشان پر بود از حرف‌هایی که لازم نبود زده شوند. حرف‌هایی از جنس اعتماد، از جنس تعهد، از جنسِ 'تا آخرش باهاتم'.

زیرِ پوستِ روزمرگی‌شان، عشقی جریان داشت که حالا دیگر جزئی از وجودشان شده بود؛ مثل نفس کشیدن، مثل تپیدن قلب...

داستانرمانعاشقانه
۳۵
۲
M A H Y A
M A H Y A
عاشق هنر | نویسندگی | عضو انجمن رمان نویسی آوای رمان forum.avayeroman.ir/members/m-a-h-y-a.486
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید