ویرگول
ورودثبت نام
M A H Y A
M A H Y AART LOVER | WRITING | FEMINIST | VEGETARIAN Instagram.com/naturallymahya | T.me/MahyaLightHouse Forum.avayeroman.ir/members/m-a-h-y-a.486
M A H Y A
M A H Y A
خواندن ۲ دقیقه·۹ روز پیش

داستان ماریا - پارت سی و هفتم

چارلز با دقت بازوی او را بررسی کرد، شکستگی نبود. اما آسیب دیده بود.

با این حال چیزی ذهنش را رها نمی‌کرد. آرام سرش را بالا آورد و اطراف را با نگاهی تیز و شکارچی‌وار نگاه کرد؛ زمین را، ردپاهای نیمه‌محو را، بوته‌های خم‌شده‌ی کنار مسیر را... بعد، ناگهان چیزی توجهش را جلب کرد؛ چند مار، به‌ سرعت به سمتِ بوته‌ها می‌خزیدند.

چارلز چشم از آن‌ها برنداشت. همان لحظه، میان شاخه‌های درختانِ جنگل، سایه‌ای دید؛ سایه‌ای که به شاخه‌های خشک برخورد کرد و سکوت جنگل را برای لحظه‌ای شکست. سایه‌ی انسانی گریزان که نمی‌خواست دیده شود. در تاریکیِ سبزِ جنگل ناپدید شد.

نگاهِ کاترین هنوز روی چارلز ثابت مانده بود؛ هنوز او را در آغوش گرفته بود و از همان‌جا، برای اولین بار، چیزی شبیه نگرانی در چهره‌اش دوید.

چرا؟ چون ناگهان فهمید چه چیزی را دست‌کم گرفته است.

او فقط با یک دخترِ کارگر طرف نبود؛ او با مردی طرف بود که برای محافظت از معشوقش، حاضر بود با تمام قصر بجنگد.

این، دقیقاً همان چیزی بود که می‌ترساندش.

چارلز با صدایی که از شدت تلاش برای کنترل خشمش می‌لرزید، زمزمه کرد: یکی این کارو کرده...

ماریا سرش را بالا آورد، درد در چهره‌اش نمایان بود.

ـ چی؟

اما چارلز جواب نداد. نگاهش روی ماریا ثابت ماند.

پشتِ سرِ ماریا، آسمانِ آبیِ کالدونیا آرام‌آرام رنگ باخت و زیر سایه‌ی ابری تیره فرو رفت؛ انگار خودِ آسمان هم فهمیده بود که این فقط یک حادثه نبوده.

چارلز با احتیاط ماریا را از روی زمین بلند کرد.

رنگ از صورتش پریده بود؛ نه فقط به‌ خاطر بازوی آسیب‌دیده‌ی ماریا، بلکه به‌ خاطر خاطره‌ای که بی‌رحمانه از اعماقِ ذهنش بیرون کشیده شده بود. همان حس قدیمی، همان ترس خفه‌کننده، ترس از اینکه یک بار دیگر، کسی را که دوست دارد از او بگیرند.

ماریا با وجود درد، متوجه تغییر چهره‌ی او شد. آرام گفت: چارلز... من خوبم.

اما چارلز انگار نشنید. نگاهش هنوز به مارهایی بود که میان بوته‌ها ناپدید شدند.

مسیرها همیشه قبل از عبور پادشاه بررسی می‌شد. هیچ‌کدام از این‌ها اتفاقی نبود.

صدایش محکم‌تر شد: برمی‌گردیم قصر.

ماریا با درد نفس کشید.

ـ ولی...

ـ همین الان.

لحنش آرام بود، اما از جنس خشم...

دقایقی بعد، چارلز سوار بر اسبش واردِ دروازه‌های قصر شد؛ ماریا را جلوی خودش نشانده بود و با دستِ دیگر، افسارِ اسبِ ماریا را پشت سرشان می‌کشید.

تنها کاترین نبود که از پنجره حادثه را دیده بود؛ خدمتکاران و نگهبانان در حیاط قصر جمع شده بودند.

آنابل با نگرانی به سمتشان دوید.

ـ خدای من! چی شده؟

چارلز حتی مکث نکرد. نگاهش را به او دوخت و گفت: یه تله بود، آنابل... شاید هم یه سوءقصد... حکیم قصر رو خبر کنید.

چند دقیقه بعد، در اتاق ماریا، حکیم با دقت مشغول بستن بازوی او بود.

خوشبختانه شکستگی نبود؛ فقط ضرب‌دیدگیِ شدید. اما دردش کم نبود.

ماریا روی صندلی نشسته بود و گاهی از درد بی‌اختیار پلک‌هایش را روی هم می‌فشرد.

در تمام این مدت، چارلز کنار پنجره ایستاده بود. ساکت. بیش از حد ساکت... سکوتی که فریادِ ترس و خشمش را بلندتر از هر کلمه‌ای فریاد می‌زد.

چارلز فقط نگران نبود... او داشت فکر می‌کرد چه کسی جرئت چنین کاری را داشته؟

داستانرمانعاشقانه
۱
۰
M A H Y A
M A H Y A
ART LOVER | WRITING | FEMINIST | VEGETARIAN Instagram.com/naturallymahya | T.me/MahyaLightHouse Forum.avayeroman.ir/members/m-a-h-y-a.486
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید