ویرگول
ورودثبت نام
M A H Y A
M A H Y AART LOVER | WRITING | FEMINIST | VEGETARIAN Instagram.com/naturallymahya | T.me/MahyaLightHouse Forum.avayeroman.ir/members/m-a-h-y-a.486
M A H Y A
M A H Y A
خواندن ۳ دقیقه·۵ روز پیش

داستان ماریا - پارت چهل و دوم

درِ اتاق کار چارلز با صدایی سنگین پشت سرشان بسته شد. کاترین بی‌آنکه حتی پشت سرش را نگاه کند، با قدم‌هایی تند به طرف اتاق ماریا می‌رفت. صدای پاشنه‌های کفشش روی سنگ‌های مرمر قصر می‌پیچید... ویکتوریا که یک قدم عقب بود فهمید؛ بازویش را از پشت محکم گرفت و او را به طرف اتاقش کشاند. به محض اینکه درِ اتاق بسته شد، کاترين بازویش را با خشونت از دست ویکتوریا بیرون کشید.

ـ ولم کن!

سکوت اتاق با فریاد او شکسته شد. کاترین، در حالی که از شدت خشم و حسادت نفس‌نفس می‌زد، به سمت میز رفت و با حرکتی عصبی گلدانِ کریستالی اش را برداشت و به زمین کوبید. صدای خرد شدنش در سکوت اتاق پیچید و تکه‌هایش روی زمین پخش شدند. بعد آینه‌ی نقره‌کوب روی میز آرایشش را برداشت و به سوی دیوار پرتاب کرد. آینه با صدایی گوش‌خراش شکست و صدها تکه‌ی درخشان کف اتاق پاشید.

خشمش هنوز فروکش نکرده بود.

کتاب‌ها، شمع‌ها، جعبه‌ی جواهرات و عطرهای گران‌قیمت، یکی پس از دیگری به زمین پرتاب شدند. اتاق در عرض چند ثانیه به میدان جنگی از اشیای شکسته تبدیل شد.

اشک‌های کاترین از شدتِ خشم سرازیر شدند. دست‌هایش را میان موهایش فرو برد و با صدایی که از شدت خشم می‌لرزید فریاد زد: ازم گرفتش... همه‌چیز رو ازم گرفت!

با تمام وجود جیغ زد: می‌کشمش... قسم می‌خورم که با دست‌های خودم می‌کشمش!

ویکتوریا که تا آن لحظه مانند مجسمه‌ای سنگی تماشا می‌کرد، با چند قدم بلند خودش را به او رساند و هر دو مچ دستش را محکم گرفت.

ـ کاترین! آروم باش!

اما کاترین که در اوجِ جنون بود، خودش را عقب کشید. چشمانش سرخ شده بود.

ـ ولم کن! اون باید بمیره! تا وقتی نفس می‌کشه، چارلز حتی سایه‌ی من رو هم نمی‌بینه!

کاترین با حرکتی هیستریک، دوباره به سمت میز حمله برد تا چیزی را بردارد و بشکند، اما ویکتوریا فرصت نداد. سیلی سنگینی روی صورت کاترین نشست. کاترین تعادلش را از دست داد و روی لبه‌ی تخت افتاد. ناباورانه دستش را روی گونه‌ی سرخش گذاشت. اشک‌هایش آرام روی صورتش می‌لغزید. ویکتوریا بالای سرش ایستاده بود؛ صدایش سرد، آمرانه و چنان محکم بود که لرزه بر اندامِ کاترین انداخت: گفتم... آروم باش.

مکثی کرد، نگاهی به اتاق انداخت و ادامه داد: دیدی چه گندی زدی؛ بهت گفته بودم صبر کن. گفته بودم بدون فکر هیچ حرکتی نکن. اما تو...

سرش را با تأسف تکان داد.

- اجازه دادی حسادتِ کورکورانه‌ات جای عقلت تصمیم بگیره. حالا نتیجه رو ببین... با دستای خودت، اونو بیشتر به چارلز نزدیک کردی.

کاترین سرش را پایین انداخت، اشک‌هایش بی‌وقفه می‌ریخت. ویکتوریا خم شد و چانه‌ی دخترش را بالا گرفت تا مجبورش کند در چشم‌هایش نگاه کند.

ـ از این لحظه به بعد... حتی آب هم بدون اجازه‌ی من نمی‌خوری؛ فهمیدی؟

کاترین با لب‌هایی لرزان، آهسته سر تکان داد.

چند لحظه بعد، خشونتِ ویکتوریا، جای خود را به آرامشی حساب‌شده و ترسناک داد. دستش را به‌ آرامی روی گونه‌ی دخترش کشید... همان گونه‌ای که خودش سرخ کرده بود؛ بعد با وقاری سرد کنار دخترش روی تخت نشست و او را به آرامی در آغوش گرفت. دستش را میان موهای کاترین کشید، گویی دارد یک حیوان زخمی را آرام می‌کند. بوسه‌ای بر موهای او زد و گفت: گریه نکن... انتقام با عجله گرفته نمی‌شه، عزیزم. برای نابود کردن یک نفر، همیشه شمشیر لازم نیست. گاهی کافیه کاری کنی که همه... مخصوصاً کسی که بیشتر از همه دوستش داره، ازش روی برگردونن.

لبخندی کمرنگ، سرد و بی‌روح، گوشه‌ی لب ویکتوریا نشست.

ـ نگران نباش... این بازی هنوز تموم نشده. شطرنج رو تازه چیدم، راه‌های خیلی ظریف‌تری هم برای مات کردن هست.

کاترین سرش را روی شانه‌ی مادرش گذاشت، در حالی که لرزش بدنش آرام شده بود اما آتشِ درونش شعله‌ورتر شده بود پرسید: می‌خوای چیکار کنی؟

ویکتوریا نگاهش را به سقف اتاق دوخت و پاسخ داد: کاری خواهم کرد که چارلز، با دستانِ خودش، الا رو نه تنها از قلبش که برای همیشه از این قصر هم بیرون بندازه... طوری که دیگه هیچ راه بازگشتی نداشته باشه.

لبخند سردی روی لب‌های کاترین نشست؛ لبخندی که لحظه‌ به‌ لحظه پررنگ‌تر می‌شد. 

در عمق چشمان هر دو، آتشی روشن بود؛ آتشی که از حسادت، غرورِ زخمی و عطشِ بی‌پایانی برای انتقام تغذیه می‌کرد و آماده بود تا هر چه سر راهش بود را خاکستر کند.

داستانرمانعاشقانه
۰
۰
M A H Y A
M A H Y A
ART LOVER | WRITING | FEMINIST | VEGETARIAN Instagram.com/naturallymahya | T.me/MahyaLightHouse Forum.avayeroman.ir/members/m-a-h-y-a.486
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید