
ماریا لبهی تختش نشسته بود. آرنجهایش را روی زانوهایش گذاشته بود و انگشتانش در هم گره خورده بودند. نگاهش به نقطهای نامعلوم در اتاق دوخته شده بود، ذهنش هنوز درگیر اتفاقات چند ساعت گذشته بود.
ناگهان... صدای مهیب کوبیده شدن دری چوبی، سکوت راهروی قصر را در هم شکست. صدایی آنقدر بلند که پنجرههای اتاق را لرزاند. چند لحظه بعد، صدای شکسته شدن چیزی آمد؛ بعد صدای برخورد جسمی سنگین با دیوار... ماریا از جا پرید، قلبش چنان محکم به سینهاش کوبید که برای لحظهای نفسش بند آمد. به طرف در دوید، آن را باز کرد و وارد راهرو شد. نگهبانی که مقابل اتاقش کشیک میداد، بلافاصله یک قدم جلو آمد و راهش را بست.
ـ ببخشید بانوی من... اجازه ندارم بذارم از اتاق خارج بشید.
ماریا با نگرانی به چند متر جلوتر، جایی که اتاق چارلز قرار داشت، نگاه کرد.
ـ صدا رو نشنیدی؟ از اتاق چارلز اومد.
نگهبان با وجود نگرانی آشکاری که در چهرهاش دیده میشد، سرش را پایین انداخت.
ـ دستور مستقیم اعلیحضرت بود که بدون اطلاع ایشون اجازه خروج به شما داده نشه.
ماریا اخم کرد.
ـ میخوام برم پیشش، برو کنار...
ـ متأسفم، نمیتونم.
ماریا یک قدم دیگر جلو رفت.
- ممکنه اتفاقی براش افتاده باشه.
ـ اعلیحضرت تأکید کردن تا زمانی که خودشون دستور ندن...
صدای ماریا برای نخستین بار رنگ خشم گرفت.
ـ گفتم از سر راهم برو کنار!
این اولین بار بود که نگهبان، چنین لحنی را از ماریا میشنید. او همیشه دختر آرام، صبور و مهربانی بود؛ حتی هنگام ناراحتی هم صدایش را بلند نمیکرد؛ اما حالا... ترس، تمام وجودش را گرفته بود. ماریا دیگر صبر نکرد، با هر دو دست آرام اما محکم او را کنار زد و بیآنکه به صدای اعتراضش توجه کند به طرف اتاق چارلز دوید. وقتی به اتاق چارلز رسید، در نیمهباز بود، آرام بازش کرد. با دیدن منظرهی داخل اتاق، خشکش زد. اتاق... به میدان نبرد شباهت داشت. صندلی ها واژگون شده بودند. کاغذها، نامهها مثل برگهای پاییزی کف اتاق پخش شده بودند. شمعدانی بر زمین افتاده و موم داغش کف اتاق جاری شده بود. پرده از یک سو پاره شده بود و گلدان چینی محبوب چارلز، به صدها تکهی شکسته تبدیل شده بود. انگار طوفانی از خشم، از میان اتاق گذشته باشد.
چارلز، پشتش به در بود. مقابل پنجره ایستاده و دستانش را روی لبهی سنگی محکم فشار میداد.
شانههایش با هر نفس بالا و پایین میرفت. نفسهایش کوتاه اما سنگین بودند.
ماریا چند لحظه فقط نگاهش کرد. هیچوقت چارلز را اینگونه خشمگین ندیده بود.
این خشم... خشم مردی بود که فهمیده بود دشمنی که قصد جان عزیزترین آدم زندگیاش را داشته، از خون خودش است.
ماریا آرام چند قدم جلو رفت. چارلز هنوز متوجه حضورش نشده بود؛ شاید صدای قدمهایش را نشنیده بود یا شاید آنقدر در آتش افکارش غرق شده بود که دیگر هیچ صدایی به گوشش نمیرسید.
ماریا با صدایی لرزان از نگرانی گفت: چارلز...
هیچ پاسخی نیامد؛ به او نزدیکتر شد. آرام دستانش را دور کمر چارلز حلقه کرد و گونهاش را میان شانههای پهن او تکیه داد. چشمهایش را بست. گرمای بدن چارلز را حس میکرد؛ اما این گرما، گرمای همیشگی نبود، گرمای خشمی سوزان بود. صدای نفسهای سنگینش، تمام سکوت اتاق را پر کرده بود. ماریا انگشتانش را آرام روی شکم او حرکت داد؛ نوازشی آرام، انگار میخواست شعلههای خشمش را خاموش کند. زمزمه کرد: چارلز...
گونهاش را کمی بیشتر به کمر او فشرد و با صدایی نگران ادامه داد: چی شده، عشقم...؟
چارلز نفس عمیقی کشید، لرزش آن نفس، بیشتر از هر کلمهای حالش را فاش میکرد. دستهایش را آرام از لبهی پنجره جدا کرد. چند لحظه فقط به دستهای ماریا نگاه کرد که دور کمرش حلقه شده بودند. بعد، بیآنکه برگردد، یکی از دستهایش را آرام روی دست او کشید. دست چارلز سرد بود... فشار آرام انگشتانش، پر از خواهش بود؛ خواهش برای اینکه رهایش نکند. چشمهایش را بست. احساس کرد آغوشی که از پشت دورش حلقه شده، تنها جایی است که میتواند سنگینی تاج و تخت، مسئولیت و ترسش را برای مدتی هرچند کوتاه، فراموش کند. وجود ماریا تنها چیزی بود که میتوانست آتش درونش را آرام کند. آهسته از پنجره فاصله گرفت و رو به او برگشت. چشمهایشان در هم گره خورد. خشم هنوز در نگاه چارلز موج میزد، اما حالا زیر لایهای از خستگی و آرامشی که حضور ماریا به او بخشیده بود، رنگ باخته بود.
ماریا دو دستش را بالا آورد و صورت او را میان دستانش گرفت.
ـ نمیخوای بهم بگی چی شده که این بلا رو سر اتاقت آوردی؟
چارلز چند لحظه فقط نگاهش کرد بعد آهسته سرش را تکان داد.
ـ امشب نه...
صدایش خستهتر از همیشه بود.
ـ خیلی خستهام الا... فقط میخوام یه حمام گرم بگیرم... بعد برای چند ساعت همهچی رو فراموش کنم.
ماریا لبخند کمرنگی زد و آرام گفت: باشه.
مکث کوتاهی کرد و نگاهی به اتاق انداخت.
ـ تو برو حمام... من اینجا رو مرتب میکنم.
چرخید تا اولین برگه را از روی زمین بردارد. اما هنوز دو قدم برنداشته بود که گرمای دستی دور مچش نشست.
آرام برگشت، چارلز دستش را گرفته بود. با همان نگاه خسته، اما با لبخندی کمرنگ که گوشهی لبش نشسته بود، آرام گفت: تو هم با من میای...!
قدمی جلو آمد یک دستش را پشت کمر او گذاشت و دست دیگرش را زیر زانوهایش برد. پیش از آنکه ماریا فرصت اعتراض پیدا کند، او را به آرامی در آغوش گرفت.
ماریا ناخودآگاه دستهایش را دور گردن او حلقه کرد.
ـ چارلز...
متعجب نگاهش کرد و خندید.
ـ مگه... مگه نگفتی خیلی خستهای؟
چارلز همانطور که آرام به سمت حمام قدم برمیداشت، نگاه کوتاهی به او انداخت. خستگی هنوز در چهرهاش بود، اما برق شیطنت دوباره به چشمهای آبیاش برگشته بود.
ـ منظورم از این مقام بود عزیزم...
نگاهش را از چشمهای او برنداشت.
ـ نه از تو.
مکثی کرد؛ لبخندش عمیقتر شد و با لحنی سرشار از اطمینان ادامه داد: از تو هیچوقت خسته نمیشم، غیرممکنه...
ماریا خندید؛ خندهای آرام که مثل نسیمی خنک در اتاق پیچید. سرش را روی شانهی چارلز گذاشت.
بخارِ گرم، آرام از میان فضای نیمهتاریک حمام بیرون خزید و بوی اسطوخودوس و چوب صندل در هوا پیچید. نور چند شمع، روی دیوارهای حمام میرقصید و صدای آرام آب، فضایی آرامشبخش به وجود آورده بود.
چارلز کنار نیمکت چوبی ایستاد و با احتیاط، ماریا را روی زمین گذاشت؛ انگار گرانبهاترین چیز دنیا را روی زمین میگذارد. چند لحظه فقط به او نگاه کرد. بعد پیشانیاش را به پیشانی او تکیه داد و زمزمه کرد: تو عجیبترین اتفاق زندگی منی.
ماریا لبخند زد.
ـ این تعریف بود یا شکایت؟
چارلز خندید.
ـ بزرگترین نعمتی که خدا بهم داده.
ماریا با شیطنت گفت: پس تعریف بود.
دستش را میان دستهای چارلز گذاشت. چارلز لبخندی آرام روی لبهایش نشست؛ بوسهای بر پیشانی ماریا نشاند.
بیرون، شب بر قصر سایه انداخته بود، اما پشت درهای بستهی حمام، تنها چیزی که میان آن دو جریان داشت، آرامشی بود که فقط عشق میتوانست به آنها هدیه دهد.