
ساعاتی بعد، اتاق در سکوتی دلنشین فرو رفته بود. پنجره نیمهباز بود و نسیم خنک شب، پردههای سفید را به نرمی تکان میداد.
ماریا در آغوش چارلز آرام گرفته بود؛ گونهاش روی سینهی برهنهی او بود و ضربان منظم قلبش را زیر پوست گرمش حس میکرد.
انگشتان باریکش بیاختیار روی سینهی عضلانی چارلز حرکت میکرد؛ گاهی خطی نامرئی میکشید، گاهی دور همان جایی میچرخید که قلبش میتپید، انگار میخواست ریتم زندگی مردی را حفظ کند که تمام دنیایش بود.
چارلز فقط نگاهش میکرد. چند تار موی طلایی روی گونهی ماریا افتاده بود. با نهایت احتیاط آنها را کنار زد؛ لبخندی آرام روی لبش نشست. با صدایی آهسته که بیشتر شبیه یک اعتراف بود زمزمه کرد: دیوونهتم...
ماریا بدون اینکه نگاهش کند، خیلی جدی سرش را کمی به راست و چپ چرخاند؛ انگار واقعاً دنبال منشأ صدایی میگشت.
ـ عجیبه...
چارلز، با تعجب و کنجکاوی، نگاهش کرد.
ـ چی عجیبه؟
ماریا با همان حالت کاملاً جدی گفت: فکر کردم یه صدایی شنیدم.
چند لحظه ساکت ماند.
ـ تو چیزی گفتی؟
چارلز خندهی کوتاهی کرد. خندهای که گوشههای چشمش را جمع کرد. سرش را پایین آورد و کنارِ گوشِ ماریا، با صدایی که حالا واضحتر و پُرشورتر بود، گفت: گفتم دیوونهتم، الا...
ماریا لبهایش را روی هم فشرد تا خندهاش را پنهان کند. دوباره با دقت اطراف اتاق را برانداز کرد؛ حتی پشت سرش را هم نگاه کرد.
با قاطعیتی بامزه ادامه داد: نه... مطمئنا توهم زدم.
چارلز خندهای از تهِ دل سر داد؛ خندهای چنان صمیمی که تمام تلخی آن روز را از یادش برد؛ بعد، با صدایی بلندتر و شیطنتآمیزتر گفت: گفتم دیوونت...
جملهاش ناتمام ماند. ماریا با خندهای که حالا دیگر نمیتوانست پنهانش کند، دستش را روی دهانِ چارلز گذاشت.
- هیس...
با چشمهایی که در نورِ نقرهایِ مهتاب میدرخشید، ادامه داد: تو دیوونهای...!
چارلز دست او را آرام از روی لبهایش برداشت، اما رهایش نکرد؛ انگشتانشان در هم گره خورد. لبخند از روی صورتش محو نمیشد.
ـ گفتم که...
ماریا با حرکتی نرم، خودش را بالا کشید تا همسطحِ صورتِ چارلز شود. چند لحظه، فقط غرق در تماشایِ چشمهای آبیِ او شد؛ بعد بوسهای بر گونهاش نشاند، پیشانیاش را به پیشانیِ چارلز تکیه داد و با صدایی که از ارتعاشِ عشق میلرزید، زمزمه کرد: منم...
چارلز لبخند زد.
- منم چی؟
گونههای ماریا از گرمایِ عشقی که در قلبش میجوشید، گل انداخت. نگاهش را پایین انداخت؛ لبخندی خجالتی گوشهی لبش نشست.
ـ منم...
نفس آرامی کشید.
ـ دیوونهی توام.
چارلز چیزی نگفت فقط لبخند زد. سکوت، خودش زبان عشق شده بود. در آن اتاق، میان دو قلبی که بعد از سالها رنج دوباره همدیگر را پیدا کرده بودند، تنها چیزی که جریان داشت... عشق بود.
ماریا در سکوت به چهرهی چارلز خیره مانده بود. بعد از چند لحظه، انگشتانش دوباره روی سینهی چارلز لغزید و درست روی قلبش ایستاد.
با صدایی که حالا رنگی از جدیت به خود گرفته بود، پرسید: هنوزم... نمیخوای بهم بگی چی شده؟
لبخند روی لبهای چارلز، آرامآرام محو شد. نگاهش از صورت ماریا گذشت و به سقفِ گچبری شدهی اتاق دوخته شد؛ نفسی عمیق کشید.
دوباره به چشمانِ ماریا نگاه کرد، دستش را بالا آورد و گونهی او را نوازش کرد.
- نه...
صدایش آرام اما قاطع بود.
- نمیخوام تو نگرانِ این بازیهای کثیف باشی.
لبخند محوی زد.
- تمامِ عمرم کارم همین بوده، جنگیدن با دردسرها... نمیخوام تو رو هم واردِ این گرداب کنم.
ماریا آرام سرش را تکان داد.
ـ اما من قراره همسر تو باشم، چارلز... نمیتونی همیشه مشکلاتتو ازم پنهون کنی.
چارلز برای لحظهای هیچ پاسخی نداشت، فقط نگاهش کرد.
ـ میدونم، فردا همهچیزو بهت میگم؛ قول میدم، اما امشب نه... امشب فقط میخوام خوشحالت کنم.
لبخند محوی روی لبهای ماریا نشست. چارلز دست او را گرفت و بوسهای آرام بر آن نشاند.
ـ به پنج روز دیگه فکر کن، به جشن نامزدیمون، به روزی که جلوی تمام کالدونیا دستت رو میگیرم و به همه میگم این زن، تمام دنیای منه... به یک ماه دیگه... به مراسم عروسیمون، روزی که دیگه هیچ آدمی، هیچ توطئهای و هیچ قدرتی نتونه بین من و تو فاصله بندازه.
ماریا با لبخندی بازیگوش گفت: اعلیحضرت دارن خیلی ماهرانه حواس منو پرت میکنن؟
چارلز خندید.
ـ اعتراف میکنم دارم نهایت تلاشمو میکنم.
ـ فکر میکنن موفق میشن؟
چارلز بدونِ لحظهای تردید پاسخ داد: نه، چون تو از من باهوشتری... اما دلم میخواد، حداقل تا عروسیمون بیشتر از هر چیزی به خودمون فکر کنی.
بعد آرام بینیاش را به بینی ماریا زد و گفت: به لباسی که باهاش به سمتم قدم برمیداری، به لحظهای که 'ملکهی کالدونیا' میشی...
ماریا لبخندی زد و گفت: باشه، فقط یه شرط داره!
- چه شرطی؟
ماریا نگاهش را در چشمهای او گره زد.
ـ قول بده... از این به بعد، هر اتفاقی که بیفته، دیگه هیچوقت تنهایی باهاشون نجنگی.
چارلز چند لحظه فقط نگاهش کرد. بعد دست او را میان دستانش گرفت، آرام روی قلب خودش گذاشت و گفت: قول میدم.