ویرگول
ورودثبت نام
M A H Y A
M A H Y AART LOVER | WRITING | FEMINIST | VEGETARIAN Instagram.com/naturallymahya | T.me/MahyaLightHouse Forum.avayeroman.ir/members/m-a-h-y-a.486
M A H Y A
M A H Y A
خواندن ۶ دقیقه·۱ روز پیش

داستان ماریا - پارت چهل و یکم

چند ساعت بعد، اصطبل سلطنتی در سکوتی سنگین فرو رفته بود.

همه‌ی اصطبل‌بان‌ها در یک ردیف ایستاده بودند؛ سرهایشان پایین بود. تنها صدایی که در فضای وسیع اصطبل می‌پیچید، صدای چکمه‌های چرمی چارلز بود که آرام روی سنگفرش قدم برمی‌داشت؛ منظم، شمرده و هراس‌آور...

بی‌آنکه به کسی نگاه کند، مقابل اسب ماریا ایستاد. دستکش‌های چرمی‌اش را درآورد، انگشتانش آرام روی بندهای چرمی زین حرکت کردند. چند لحظه بعد... بند زیر شکم اسب را آرام کشید. چرم از همان نقطه شکافت اما نه مثل چرمی که بر اثر فرسودگی پاره شود... برشی تمیز، درست شبیه زخمی که اثری از خود بر جای گذاشته باشد.

انگار عمداً با تیغه‌ای خراشیده شده بود تا درست در لحظه‌یِ تاختن، پاره شود. چارلز چند ثانیه به آن خیره ماند بعد، بدون اینکه سرش را بلند کند پرسید: امروز، قبل از اینکه اسب الا رو بیارید، کدومتون این زین رو بست؟

هیچ پاسخی نیامد. هیچ‌کس حتی جرئت نفس کشیدن نداشت.

چارلز آهسته سرش را بالا آورد. چشم‌هایش روی تک‌تک مردان چرخید تا روی جیمز، مسئولِ اصطبل، ثابت ماند.

ـ نمی‌شنوم...

جیمز گلویش را صاف کرد. عرق سرد از شقیقه‌اش پایین می‌آمد.

ـ اعلیحضرت... همه‌چیز طبق روال انجام شد. زین‌ها مثل همیشه قبل از بستن بررسی شدند.

چارلز یک قدم جلو رفت. زین را جلوی صورت او گرفت.

ـ روال؟ این پارگی، اثرِ یه خنجره، نه فرسودگیِ چرم جیمز... پس یا داری به من دروغ می‌گی یا اون‌قدر بی‌کفایت شدی که قاتلی داره وسط اصطبلت آزادانه رفت‌وآمد می‌کنه و تو حتی متوجهش نشدی.

جیمز رنگ باخت. همان لحظه، از انتهای صف، صدای لرزان جوانی بلند شد.

ـ اعلیحضرت...

همه برگشتند. پسرک جوان جلو آمد.

ـ من... چیزی دیدم.

چارلز نگاهش را از او برنداشت.

ـ چی دیدی؟

ـ نزدیکای صبح، هنوز هوا تاریک بود، مطمئن نیستم، فاصله زیاد بود اما سایه یه زن رو دیدم که با عجله از اصطبل بیرون رفت و بین درختا ناپدید شد.

چارلز دیگر تقریباً مطمئن شده بود سقوط ماریا یک حادثه نبود. نقشه‌ای بود که برایش برنامه‌ریزی شده بود. زین را روی زمین انداخت و بدون گفتن حتی یک کلمه از اصطبل بیرون رفت.

قدم‌هایش آرام بود، اما نگاهش مثل شکارچی‌ای که ردی را دنبال می‌کند، کوچک‌ترین جزئیات را می‌کاوید.

ناگهان ایستاد. چیزی میان درِ چوبی اصطبل گیر کرده بود. با دو انگشت آن را بیرون کشید. تکه‌ای پارچه مخمل نقره‌ای با گلدوزی‌های ظریف طلایی، پارچه‌ای کمیاب و گرانبها که در سراسر قلمرو فقط خاندان بلک‌وود از آن برای لباس‌های رسمی خود استفاده می‌کردند.

لبخند سردی روی لبان چارلز نشست. نه از شادی... از یقین.

آرام زیر لب گفت: اشتباه بزرگی کردی، کاترین...

آدم‌ها همیشه فکر می‌کنند جنایاتشان را تمیز انجام دادند؛ اما حقیقت، عاشق کوچک‌ترین ردهاست.

- با همین کاخِ آرزوهاتو به آتیش می‌کشم.

چارلز با آن تکه‌پارچه‌، به قصر برگشت. نه با عجله، نه با هیجان؛ با همان آرامشِ ترسناکی که فقط از آدمی برمی‌آید که تصمیمش را گرفته و دیگر قرار نیست کسی نظرش را عوض کند.

قبل از اینکه وارد اتاق کارش شود به یکی از نگهبانان جلوی در گفت: برو به لیدی ویکتوریا و دخترش بگو فوراً به اتاقم بیان...

نگهبان تعظیم کرد و شتابان رفت.

چارلز پشت میزش نشست و پارچه را روی میز گذاشت.

دقایقی بعد، در باز شد. ویکتوریا با همان وقار همیشگی وارد شد و کاترین یک قدم پشت سر او ایستاد. کاترین به محض آنکه نگاهش روی پارچه افتاد رنگ از صورتش پرید. این نیز از نگاه تیز چارلز پنهان نماند.

با دست به صندلی‌های روبه‌رو اشاره کرد.

ـ بشینید.

هر دو نشستند. بعد از چند ثانیه سکوت... چارلز پارچه را میان دو انگشتش گرفت.

ـ می‌تونید برام توضیح بدید چطور این تکه پارچه‌ی گرانبها که فقط خاندانِ بلک‌وود توانایی خریدش رو داره به در اصطبل گیر کرده؟

ویکتوریا آرام سرش را بالا آورد. 

- چارلز، یک تکه پارچه چیزی رو ثابت نمی‌کنه؛ ممکنه هرکسی آن را آنجا انداخته باشه.

چارلز خندید، خنده‌ای کوتاه و پر از تحقیر...  

- بله، درست می‌فرمایید. احتمالاً یک روح شیطانی از غیب ظاهر شده، زین رو بریده، پارچه‌ی لباس شما رو هم کنده آورده لای در اصطبل گذاشته‌.

کاترین با لحنی تند گفت: داری ما رو متهم می‌کنی، بدون مدرک قطعی.

چارلز کمی جلو خم شد. 

- مدرک قطعی؟ خیلی خوب.

به در نگاه کرد و با صدای بلند گفت: بیاریدش داخل.

در اتاق باز شد. اصطبل‌بانِ جوانی که صبح سایه‌ی زنی را دیده بود با دو سرباز وارد شد. رنگش مثل گچ سفید بود.

چارلز گفت: این پسر، نزدیک صبح سایه‌ی زنی رو دیده که با عجله از اصطبل خارج شده و طبق بررسی من، برشِ بند زین با خنجر انجام شده.

سپس به نگهبانانش گفت: بیرون منتظر بمونید.

کاترین بلند شد و یک قدم عقب رفت.
 
- این اتهامِ سنگینیه چارلز، تو داری با حرف یه کارگر مضطرب و یک تکه پارچه بهمون تهمت می‌زنی.

چارلز نیز آرام از پشت میز برخاست.

- وقتی الا از رو اسب افتاد چند مار وسط جاده دیدم که به سمت جنگل خزیدند، بعد مردی رو دیدم که از پشت درخت‌ها فرار کرد و در جنگل ناپدید شد؛ مارها برای محکم کاری بوده، برای اینکه اگر با تاختن، سقوط اتفاق نیفته اسب الا با دیدن مارها رم کنه، که دومیش اتفاق افتاد.

اون مرد هم یکی از اصطبل‌بان‌ها بوده که چند ساعت قبل زخمی پیدا شد. قبل از اینکه بمیره می‌دونید چی گفته که باعث شده شمارو متهم کنم؟ فقط یک حرف زده؛ ک...
کاترین، یا تمام این نقشه کار تو بوده یا مادر عزیزت هم از همون ابتدا کنارت ایستاده...

ویکتوریا آرام از جا برخاست.

- واقعاً اینطور فکر می‌کنی، اون فقط یه دختر روستاییه، چرا این‌قدر برات مهم شده. چرا دلیل این همه حساسیتت، بیشتر از اینکه سیاسی باشه، شخصیه...

چارلز با مشت محکم روی میزش کوبید.

ـ معلومه که شخصیه.

صدایش در سراسر اتاق پیچید.

ـ اسمش عشقه و اگر قرار باشه بین شما و امنیتِ زنم یکی رو انتخاب کنم، حتی یک لحظه هم تردید نمی‌کنم که به کسی جز الا فکر کنم.

واژه‌ی 'زنم' مثل سیلی، محکم به صورت کاترین خورد، فهمید که دیگر نمی‌تواند رقیب ماریا باشد. دشمن عشقی شده بود که مدت‌ها پیش تا اعماق قلب چارلز ریشه دوانده و حالا دیگر هیچ قدرتی توان خشکاندنش را نداشت اما در اعماق نگاهش، هنوز جرقه‌ای از انتقام زنده بود.

چارلز نفس عمیقی کشید و ادامه داد: از همین لحظه، هر دوی شما از تمام مناصب سلطنتی تون برکنار می‌شید و دیگه حق حضور در شورای سلطنت، تصمیم‌گیری و دخالت در امور کشور رو ندارید.

سپس نگاهش را مستقیم به ویکتوریا دوخت.

ـ دخترت رو کنترل کن زن‌عمو، اگر یک بار دیگه کوچک‌ترین آسیبی به الا برسه... قسم می‌خورم کاری کنم که تاریخ، نامتون رو فقط با رسوایی به یاد بیاره.

کاترین با لبخندی عصبی پرسید: این تهدیده؟

چارلز آرام به او نزدیک شد. بازویش را محکم گرفت و به سمت خودش کشید، فاصله میان صورتشان به چند سانتی‌متر رسید.

صدایش آرام بود... اما از خشم می‌سوخت.

ـ نه، مثل اینکه چارلز قدیمی رو فراموش کردی؛ من هیچ‌وقت تهدید نمی‌کنم، تهدید کار آدم‌های مردده... من عمل می‌کنم.

دستش را رها کرد. کاترین چند قدم به عقب تلوتلو خورد.

چارلز بدون اینکه حتی نگاهش کند، گفت: ببرش بیرون.

ویکتوریا بازوی کاترین را گرفت و از اتاق خارج شدند.

داستانرمانعاشقانه
۶
۰
M A H Y A
M A H Y A
ART LOVER | WRITING | FEMINIST | VEGETARIAN Instagram.com/naturallymahya | T.me/MahyaLightHouse Forum.avayeroman.ir/members/m-a-h-y-a.486
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید